ياشار آنلاين
زیر درخت لیل
۰۸ ۱۲م, ۱۳۸۸درخت عجیبی است لیل. ساقههاش همه به شکل ریشه، رشته رشته، در خاک فرو رفتهاند و گاهی هم چند ریشهی گره خورده مثل کندهای یا تخته سنگی از تنهی آن آویختهاند. برگهاش پهن و گوشت دارند و میوهاش فندق مانند اما به رنگ سرخ جگری است. حتی در اولین دیدار این توهم که درخت هم ما را میبیند، آدم را میلرزاند. قبلا هم دیده بودم، ولی تک و توک بود، اما در کیش، در محلهی عربها دو طرف دهکده سیچهل تایی لیل داشت. زمین را برای لوله کشی کنده بودند و ما تا به درختها برسیم مجبور شدیم پنج شش بار از روی کانالهای عمیق بپریم.
چهار نفر بودیم. من و احمد و دو محمدعلی. احمد تاجر است. یکی از محمدعلیها شاعر بود و آن یکی داستان هم مینویسد.
حالا شاعر لیل شده است.
من داستاننویسم، اما اینکه مینویسم دیگر داستان نیست، سفرنامه هم نیست.
شرح دیدار با درخت لیل است، انگار که اگر لیل هم مینوشت که چه شد که ما را دید، همین طورها مینوشت.
ما به دعوت احمد رفته بودیم کیش. دو روز هم خریدی کردیم. بیشتر خردهریز بود: چند جفت جوراب و یکی دو شلوار لی و مثلا دو سه پیرهن و چند نوع اسباب بزک زنانه. خریدمان هم تا ظهر روز دوم تمام شد، عصر روز دوم رفتیم محلهی عربها. کنار ساحل در انبوه پوستههای بازمانده از غواصها چند پوستهی بزرگ صدف پیدا کردیم و یکی دو تا حلزون که از یکیش، وقتی به گوشمان میگذاشتیم، صدای دریا میشنیدیم.
یکی از حلزونها را من هنوز دارم. کنار دریا که آدم کاسهی حلزون را به گوش میگذارد، فکر میکند که انعکاس صدای دریاست، اما اینجا چی که میتوان این همه دور از دریا همچنان صدای همهمهی آن را شنید؟ میدانم توجیهی علمی وجود دارد، ولی من فکر میکنم پوستهی خشک و سخت حلزون در این شهر دور از دریا هم غوطهور در وهم دریایی است که خواب میبیند، مثلا شاعر که وهم لیل، لیلش کرده است.
خود لیل هم همینطورهاست. سی چهل تایی بیشتر نبودند، گفتم، اما به قول محمدعلی شاعر انگار که اولش هشتپایی به ساحل افتاده و ریشه دوانده، و بعد هم صبح یا عصری یکی از شاخکهاش را دراز کرده و درختی دیگر در خاک نشانده. بعد یکدفعه فکر کردم نکند لیلها هم دارند ما را به خاطر میسپارند، ما چهارتا را که داشتیم از کنارشان رد میشدیم و سراغ رستورانی را میگرفتیم که خوراک کوسه داشت؟
جای دنجی بود با چند تخت در بیرون و سه چهار میز در خود رستوران. من نتوانستم حتی یک پر از کباب کوسه بخورم. چرب بود، درست؛ ولی فکر اینکه این کوسهای که ما میخوردیم پایی را خورده باشد، دلم را آشوب میکرد که باز خود به خود حرف از درخت لیل پیش آمد. شاگرد رستوران گفت: بهش فکر نکنید! اولش بد نیست، آدم گذشتهها، همه، یادش میرود؛ اما بعد خودش دیگر ول کن آدم نیست. من که نزدیک بود دیوانه بشود.
اصفهانی بود. دو سال بود که آمده بود کیش و پابند شده بود. محمدعلی شاعر گفت: چرا داشتی دیوانه میشدی؟
- همهاش از لیل حرف میزدم. مثلا داشتم جنس دست مشتری میدادم، یاد این لیلها میافتادم. آخرش آمدم اینجا شاگرد شدم.
اسمش مرتضی بود. محمدعلی که داستان هم مینویسد پاپی شد که چرا گذارش به کیش افتاده.
گفت: عشق، آقا، عشق!
و خندید، بلند. تازه فهمیدیم که وقتی سبد نان یا لیوان و یا نوشابه میآورده هر به چند دقیقهای میخندیده، خندهای با خود و در خود. محمدعلی باز پیله کرد: پس اینجا عاشق شدی، عاشق یکی از همین مسافرها که به قصد خرید میآیند؟ گفت: ای آقا، دخترخالهمان بود، اسم ما روش بود. چی میگویند؟ با هم بزرگ شده بودیم. اما از جبهه برگشتیم دیدیم دادهاندش به یکی دیگر. ما هم آمدیم اینجا که مثلا از آنجاها که با هم رفته بودیم یا کسانی که دیده بودیم دور باشیم.
با خندید، همان طور با خود و در خود.
چند مشتری که آمدند سروقت آنها رفت و ما دیگر همهاش از لیل حرف زدیم. هرکس به چیزی تشبیهش میکرد. مرتضی که سر میز ما برگشت گفت: من که عرض کردم، آدم را سحر میکند، نمیگذارد به چیز دیگری فکر کند.
باز خندید. نوعی جنون، یا سرخوشی آدمی مشنگ در خندهاش بود. احمد گمانم چیزی گفت، شبیه اینکه: «دخترخاله حالا….؟» یا «حالا که دیگر….؟» که مرتضی گفت: شیمیایی شده بودیم آقا. این درخت خیلی اولش به ما خدمت کرد. راستش پسرخاله صادقمان، برادر دختره، ما را آورد اینجا. میگفت: «لیل معجزه میکند، زیرش که چند روز صبح زود بنشینی یادت میرود.» ما هم آمدیم. خوب یادمان رفت، از بس چیزهای دیگر یادمان میآمد. حالا الحمدالله بهتریم. ما جانباز چهل درصدیم، آقا.
بیرون که آمدیم دیدیم دو تخت دوقلو جلو رستوران در سایهی یک درخت لیل است. بزرگترین درخت جزیره بود، چنان بزرگ که رستوران را زیر شاخههاش ساخته بودند و حالا ریشههای معلقش مثل تریشههای دست یا پای ترکش خورده بر بام رستوران آویخته بود.
غروب بود و خورشید عظیم و سرخ بر سطح بیتلاطم دریا نشسته بود. شب باران بارید و ما در همان اتاق هتل ماندیم و هرکس از عشقهاش گفت، تجربههای دور و یا بهتر زخمهای ناسوری که حالا دیگر زیر پوست بودند و چرک و خونی نداشتند، اما اگر به جایی میگرفتند داد آدم را در میآوردند.
فرداش من صبح زود تنها بیرون آمدم. یادداشتی گذاشته بودم که میروم قدم بزنم. با تاکسی تا نزدیک یکی از کانال ها رفتم. هوا ابری بود و لطافت هوا را میشد به دست حتی لمس کرد. رستوران بسته بود. بقیهی لیلها پشت خانههای ده بود. فکر میکردم که اگر با دخترخالهاش هم ازدواج کرده بود، باز بهتر بود میآمد و زیر یکی از این درختها مینشست.
زیر یکی از درختها نشستم. به غیر از مجموعهی ریشههایی که در خاک داشت، یکی دو ریشه هم گره در گره مثل کندهی زانو یا دست مشت کردهای که زیر چانه بگذاریم در هوا معلق بود.
حالا که این را مینویسم میدانم که میوهی لیل چرا سرخ جگری است. برای همین هم مینویسم تا اگر کسی گرفتار رفتههاست، پیش از آنکه زخم به چرک بنشیند خودش را، پیش از طلوع یا غروب، به سایهی لیلی برساند.
محمدعلی، فکر میکنم، زیاد ماند که حالا فقط لیل میبیند و لیل مینویسد. زیر درخت لیل مربع نشستم و گذاشتم هوا کمکم ریههام را پر کند. هوای زیر درخت سنگین بود نه از مه یا شرجی و یا حتی کربنی که درختها از غروب تا طلوع افتاب پس میدهند، بلکه از همهی قصههایی که از قرنها پیش معلق زیر درخت ماندهبود:
زنی بود که میخواست صورت و دو دست غوطهور در آب مردش را فراموش کند. فریادش مثل صدای دور دریا معلق زیر درخت ماندهبود. غواصی را دیدم که آمده بود تا درخت کمکش کند که یادش برود بالاخره مرواریدی به بزرگی شست خودش از میان گوشت صدف درآورد و با اولین لنج تا بوشهر رفت و از خور تا در خانهی مختار دوید که اینهم شیربهای دخترتان. ناخدایی که سر پیری عاشق کنیزی سیاه شده بود، و از شرم دامادهاش دست به دامن درخت شدهبود که صدای خلخال هاش نمیگذارند بخوابم. صدای زنی را شنیدم که زیر همین لیل گفته بود: «دخیلتم لیل، این دفعه آمدهام جهیزیهی دختر دومم، بدری، را بخرم؛ اما چه کنم که بار دلم پیش نوه ی عمو است که حالا فقط صدایش را از تلفن میشنوم؟» دختری هم میخواست که لیل کمکش کند تا یاد صورت پدرش را که در قاب کفن دیده بود از ذهنش پاک کند، که شوهرش گفته بود: «من دیگر خسته شدم از بس گریه میکنی.» زنی هم بود که خواهر خواندهاش هر شب به خوابش میآمد که: «مگر نگفتی که مردها صفت ندارند؟» جانبازی بود که نالهی دوست زخمیش نمیگذاشت بخوابد. پزشکیاری بود که تخصصش زدن آمپول هوا بود یا الکل.
سنگین بود، گفتم: لیل، رحم کن! من نمیتوانم. اینها را نمیشود نوشت.
نرمه بادی وزید و هوا را جابهجا کرد. باز هم دیدم، پرده در پرده که تا بارم را سبک کنم یکییکی گفتم. به یاد میآوردم و میگفتم. یادم نیست. حالا دیگر سبک شدهام. آدمها را باید بخشید، حتی آن که از پس هر پنج شش شلاق تکه ی آینهای شکسته را به دامن پیراهنش پاک میکرد، بعد هم خم میشد جلو دهان قربانی میگرفت که ببیند هنوز نفس میکشد یا نه.
حالا من دیگر به صلح با جهان رسیدهام. همهی گوشه و کنار یادهام را، زشت و زیبا یا تلخ و شیرین با لیلهای کوچک و بزرگ آراستهام. حالا در سه کنج اتاق نشیمنی با آن همه مهمان یک درخت لیل زینتی هست. با همین لیل بود که از گذشتهام گفتم. فرداش از تلفن صدای دور دریا را شنیدم. یک ساعتی فقط صدای دریا میآمد. شبش لیل در اتاقم بود، خفته بر نیمتختی. یادم هست که صبح که بیدار شدم نبودش، اما دست و بازوم بوی صمغ لیل گرفتهبود. حالا گاهی روزها هم با یادم میآید. سنگین است با بار همهی آن رفتهها، قصهی همهی مسافرانی که پیش از طلوع و یا غروب زیرش نشستهاند. گاهی هم دست دور گردنم میاندازد. ترد است و میوة گسش سرخ جگری است. دیشب آمد و شاخکی را دور گردنم پیچاند و به قعر آبم کشاند. خفهام میکند، میدانم. با این همه سبک شدهام. بخشیدهام، شما هم اگر بخواهید میتوانید ببخشیدم. آدم زمین نیست که بتواند بار اینهمه تلخی را به دوش بکشد.
حالا بار همهی تلخیهای من زیر یکی از آن لیلهای کیش است. دیگر خودش میداند. میتواند بر هرکس که بخواهد سایه بیاندازد، ساعتها به قصهی هر کس که بخواهد گوش بدهد، یا حتی درخت زینتی خوابش بشود، سر بر بالینش به خواب رود.
وقتی بلند شدم دیدم که مرتضی همان روبرو بر پشتهی خاک کانال نشسته است. من هم خندیدم. وقتی بغلش کردم، گفت: «دیدید آقا، من چه میکشیدم؟»
نپرسیدم تا باز بار دوشش نشود. صدای دوست زخمی که جلو سنگر افتاده باشد اگر مدام به یاد آدم بیاید، طعم طلوع را حتی تلخ میکند.
گفتم: شرمندهام، مرتضی.
گفت: دشمنتان شرمنده باشد.
و هر دو خندیدیم.
تا جلو رستوران همپاش رفتم. همهاش از صاحب رستوران برایم گفت، از زنهایی که در همین محل داشت و یکی دو تای دیگر که توی این یا آن بندر. من هم گفتم که فردا میرویم.
گفت: از من میشنوید برنگردید. درست نیست که آدم همه ی گذشتهاش فقط لیل باشد.
در رستوران را که باز میکرد، گفت: ما قانع شدهایم، آقا، به همین گوشه. به هر مسافری که تا اینجا بیاید از ماهی گرفته تا لاکپشت و کوسه کبابی میدهیم. هر کس باید همان کاری را بکند که سهمش شدهاست. بیشترش بار آدم زیاد میشود.
با نوک جارو از هر گوشهای خردههای خس و خاک را جمع میکرد. تعارف کرد که با هم یک پیاله بخوریم. به سقف رستوران اشاره کردم و گفتم: آن بالاست. مگر خودت نگفتی نباید زیاد پابندش شد؟
خندید، آزاد و رها، مثل کودکی که بیهیچ بار خاطری میخندد. وقتی رسیدم دوستان داشتند صبحانه میخوردند. محمدعلی گفت: کاش مرا هم بیدار کرده بودی.
در جوابش فقط خندیدم. بعد از صبحانه رفتند. احمد به دیدن بازار تازهای میرفت که میگفت تقلیدی است از معماری هخامنشیها. قرار شد ساعت یک رستوران میر مهنا همدیگر را ببینیم. هر دو محمدعلی داشتند میرفتند طرف بازار عرب ها. ظهر سر قرار محمدعلیها نیامدند. شب فقط محمدعلی که داستان هم مینویسد پیداش شد. گفت: گمش کردم.
احمد گفت: اینجا اگر کسی هم بخواهد نمیتواند گم بشود.
شام را ساندویچی خوردیم و یکی هم برای محمدعلی گرفتیم. چند ساعتی کنار دریا قدم زدیم و صدف جمع کردیم یا ستارهی دریایی. ساعت یک بعداز نصف شب بود که رسیدیم به هتل. کلید را محمدعلی گرفته بود. وقتی چراغ اتاق را روشن کردیم دیدم خواب است. ساکش را هم بسته بود و بلیط و شناسنامهاش را هم روی ساکش گذاشته بود. بلیطش را عوض کرده بود. روی میز هم یادداشتی گذاشتهبود که من چند روز دیگر برمیگردم. شما بروید.
بیسر و صدا ساکهامان را بستیم و خوابیدیم.
شب خواب دیدم که حالا لیل آمده تا قصه ی خودش را بگوید. وقتی خواست همانها را بگوید که برایش گفتهبودم از خواب پریدم. دیدم محمدعلی بر لبهی تختش نشسته و نگاهم میکند. گفتم: چی شده؟
خندید، همانطور که مرتضی میخندید با خود و در خود. گفت: خوبی زندگی بیشتر در این است که یک مرگی هم در انتهاش هست.
گفتم: اگر هم آدم بخواهد می تواند از هر جا قطعش کند.
گفت: من زندگی را دوست دارم، حتی اگر آلزایمر بگیرم و زندگی گیاهی پیدا کنم.
باز خندید.
گفت: تهران میبینمت.
گفتم: وقتی رسیدی زنگ بزن.
گفت: چی؟
و باز خندید. بعد هم دراز کشید. صبحش نبود.
محمدعلی بالاخره برگشت، یک هفته بعد از ما. من زنگ زدم. بعد هم به دیدنش رفتم. داشت روی شعری کار میکرد. میگفت: بعضی کلمات تازگیها یادم میرود، آنوقت باید از دور و بر آن هی چیزهایی را به یاد بیاورم تا یادم بیاید.
از میان صفحاتی که جلوش بود چند صفحه را جدا کرد، گفت: فرض کن یکی فقط یک کلمه یادش مانده باشد.
مربع نشست و چند بندش را برایم خواند. فقط صوت بود، ترکیبی از حروف لیل و یا خود لَیل یا لِیل، لیلی، لیلا که گاهی فعل میشدند و گاهی جای فاعل می نشستند و حتی حروف اضافه یا ربط.
گفت: میفهمی که. من حق ندارم بار آدمها را دوباره بگذارم روی دوششان.
ومن فکر میکنم گاهی می نویسیم تا فراموش کنیم که در ماست، مثل همین لیل که مربع نشستهبود و یادش نبود که سیچهل لیلی هم جایی دیدهاست.
هوشنگ گلشیری
گابریل گارسیا مارکز
۰۷ ۱۷م, ۱۳۸۸بیوگرافی گابریل گارسیا مارکز
گابریل گارسیا مارکز در ۶مارس ۱۹۲۸در در دهکده آرکاتاکا ( منطقه سانتامارا ) در کشور کلمبیا( آمریکای لاتین ) دیده به جهان گشود او رمان نویس ، روزنامه نگار، ناشر و فعال سیاسی است و بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو ( به زبان صمیمانه ) مشهور است .
او در سال ۱۹۴۱اولین نوشتههایش را در روزنامهای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷به تحصیل رشتهٔ حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت .
در سال ۱۹۶۵شروع به نوشتن رمان صد سال تنهایی کرد و آن را در سال ۱۹۶۸به پایان رساند که به عقیده اکثر منتقدان شاهکار او به شمار میرود . اندکی قبل از آن به دلیل درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفت و به کشور مکزیک گریخت و هم اکنون هم در این کشور زندگی می کند .
در سال ۱۹۸۲برای کمیته انتخاب جایزه نوبل ادبیات در کشور سوئد به اتفاق آرا رمان صد سال تنهایی را شایسه دریافت این جایزه دانستند و این جایزه به او اهدا شد . این رمان ده سال پیش از این که جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۲ را از آن خود کند در پی آشنایی بهمن فرزانه مترجم ایرانی مقیم ایتالیا با مارکز به زبان فارسی ترجمه و در ایران منتشر شد . صد سال تنهایی پیش از انقلاب ۱۳۵۷ شمسی در ایران بارها تجدید چاپ شد و مورد استقبال فارسی زبان قرار گرفت اما پس از آن این کتاب نزدیک به ۳۰ سال است که منتشر نشده است .
در سال ۱۹۹۹رسما به عنوان مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد . در سال ۲۰۰۰مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت .
نگاهی به آثار مارکز
مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است، اگرچه تمام آثارش را نمی توان در این سبک طبقه بندی کرد .
از نوشته های او تا کنون این آثار به زبان فارسی برگردانده شده است : طوفان برگ ، پاییز پدرسالار ، کسی به سرهنگ نامه نمینویسد، ( گلشیری) ، زائران غریب ( مجموعه داستان کوتاه، همچنین با عنوان ده داستان سرگردان ) ، ماجرای الندیرا و مادربزرگ سنگدل اش ( مجموعه داستان کوتاه ) ، سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی ، زنده ام که روایت کنم ، صد سال تنهایی، ترجمهٔ (بهمن فرزانه) ، از عشق و شیاطین دیگر ، عشق در سالهای وبا ( یا عشق در زمان وبا ) ، ساعت نحس ، خانهٔ بزرگ ، وقایع نگاری یک قتل از پیش اعلام شده ، ژنرال در هزارتوی خویش .
آثار گابو (گابیتو)
عنوان رمان های او به انگلیسی عبارتند از : Santa Mara ، Arcataca ، In Evil Hour ، Chronicle of a Death Foretold ، The General in His Labyrinth
برگردانها به زبان فارسی
- طوفان برگ
- پاییز پدرسالار
- کسی به سرهنگ نامه نمینویسد، هوشنگ گلشیری
- زائران غریب (مجموعه داستان کوتاه، همچنین با عنوان ده داستان سرگردان)
- ماجرای ارندیرا و مادربزرگ سنگدلاش (مجموعه داستان کوتاه)
- سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی
- زیستن برای بازگفتن، انتشارات کاروان
- صد سال تنهایی، (به اسپانیایی: Cien años de soledad) ترجمههای: بهمن فرزانه، کیومرث پارسای.
- از عشق و شیاطین دیگر
- عشق سالهای وبا هرمز عبداللهی
- ساعت نحس
- خانهٔ بزرگ
- وقایعنگاری یک قتل از پیش اعلام شده
- ژنرال در هزارتوی خویش
- ۱۳۸۵ – بهترین داستانهای کوتاه گابریل گارسیا مارکز، احمد گلشیری. انتشارات نگاه.
- ۱۳۸۶ – خاطرهٔ دلبرکان غمگین من. (به اسپانیایی: Memoria de mis putas tristes) (خاطرات روسپیان غمگین من.). کاوه میرعباسی
چپ پوچ
۰۷ ۱۴م, ۱۳۸۸اسمش فردین بود. ولی روی نیمکتهای بتنی پارک شهر اسم کسی مهم نبود. همه لقب داشتند و هر کسی به لقبش معروف میشد. هر چند همین لقب گاهی مایه ی دردسر هم بود. همه ی مامورها هم ، بچههای پارک شهر را به لقب میشناختند.
میگفتم … ، اسمش فردین بود و به فری خالی باز شهرت داشت. وقتی گل و پوچ بازی میکرد ، بین بچهها دعوا راه میافتاد که یارش شوند. همیشه هم خودش انتخاب میکرد و : « علی بیا میطرف ! ». بچهها چپ چپ نگاه میکردند به من و آخر سر هم خودش به دادم میرسید : « چیه آبـَـرار ؟ چــِــره لوچان زنی ؟ علی میبراره ! حرفی بو ؟ ». بعد هم کسی جرات اعتراض نداشت. انگار همه ی درختهای پارک هم فهمیده بودند که چرا همیشه من را انتخاب میکرد ، به جز خودم !
وقتی به نردههای سبز رنگ ِ پشتی ِ نیمکت تکیه میداد ، میدانستیم که نفسها را باید حبس کنیم و به هنر نمایی اش نگاه کنیم. سر تا سر پارکهای رشت را میگشتی ، کسی نبود که به فری خالی باز ، نباخته باشد. روز اولی که دیدمش کنار کلاه فرنگی نشسته بود و رو به زرجوب ، پوررضا میخواند : « دوباره آسمان ِ دیل پور َ بو ، سیه ابران جیر ، مهتاب گومه بو ! ». الحق که خوب میخواند. محو صدایش شده بودم که برگشت رو به عمارت و نگاهم کرد. « چیه آبرار ؟ تی دیلم بیگیفته ؟! ». همان شد اولین آشنایی ام با فری خالی باز که کارم را به اینجا کشاند.
دو روز قبل از اینکه برای اولین بار ببینمش ، تازه از تهران به رشت اسباب کشی کرده بودیم. پدرم نظامیبود و هر از گاهی به جایی جدید منتقل میشد. مادرم خیاط بود و خواهرم مهتاب ، مهندس برق و دم بخت! تهران که بودیم ، چند خواستگاری داشت که همه را رد کرد. میگفت : « این همه جون کندم درس خوندم ، برم زن ِ راننده تاکسی شم ؟! ». هر چند خواستگارهای بهتری هم داشت ، ولی هیچ وقت به کمتر از خودش که هیچ ، به هم سطح خودش هم راضی نبود. پدر هم چیزی نمیگفت و مادر غصه میخورد. من هم اصلا به حساب نمیآمدم. نه درسم خوب بود و نه هیچ هنری داشتیم. کار هر روز و شب مان شده بود ول گشتن توی خیابانهای مختلف ، تا اینکه سر از رشت در آوردیم.
آشنایی من با فری مقدمه ی یک عالمه اتفاق بود که بزرگ ترینش شد آخرین اتفاق ! وقتی مینشستیم به بازی و حریف میگفت : « خالی بازی کن ! » ، ورد کلامش بود : « چیه آبرار ؟ از من خوایی گول بیگیری ؟!ها ،ها ،ها ، آه ، آه ، بیا ! ». گل را بالا پایین میکرد و دستها را در هوا آن چنان میچرخاند که همه را مات میکرد. « بیا ! » را که میگفت ، همه میماندند گل دست فری ست یا من ! همیشه هم وقتی میباختیم که گل دست من بود. فری میگفت : « چیه آبرار ؟ خیالی نیه ! نگرانه نوبو ! ». سر یک یا دو دست بعد گل را خودش میگرفت و نگاهم میکرد : « چیه آبرار ؟ حال بوکودی ؟ ». باز هم همان تکرار و همان حرکات بود که تا سر شب یک جا میخ کوب مان میکرد.
میگفتند با مادر پیرش زندگی میکند و برادر بزرگ ترش که امریکاست خرج زندگی شان را میدهد. خودش هم هر از گاهی کار میکرد. بیشتر هم دست فروشی توی پارک و خیابانهای اطراف. اوضاع مالی چندان خوبی نداشتند که بتواند چرخ زندگی اش را بچرخاند. میگفت : « از روز ازل ، شاه خودا ، میکاسه مینیه دیره ، بنه ! ». همیشه بد شانس بودنش را دلیل میآورد و از زیر بار زندگی فرار میکرد. میگفت : « چیه آبرار ؟ گیلکی نفهمی؟ عیب نداره. فارسی میگم ، بفهمی! ». غش غش میخندید و سیگاری آتش میزد و : « تو علی جان من باشی ، جان تو نباشه ، جان همین یه دونه مادرم ، هر وقت سر یه کاری رفتم ، این شانس مادر قحبه من باهام راه نیومد. جان تو نباشه ، هر کاری هم کردم. از نجاری بگیر تا ایسکیمو فروشی تو همین پارک شهر. ولی خدا شاهده د ِ خسته بوستم ! یعنی دلم میخواد یه سر و سامانی به زندگیم بدم. میمار هم دیره مــَــرَ ! هر روز میگه چرا زن نمیگیری ؟ بیا همین کــُــر ، معصومه رو برات بگیرم. ولی علی جان ، این عشق لا مصب… ». اولین بار بود که از زبانش میشنیدم. فری خالی باز و عشق ؟! اصلا باورم نمیشد. خنده ام گرفت و گفتم : « حالا عاشق کی شدی ؟ نکنه نیمکتهای پارک ؟! ». بلند بلند خندیدم. نگاهش را از من دزدید و گفت : « تو جای میبراری ! نمیتونم بهت دروغ بگم. ولی بهتره هیچی هم نگم !»
درست چند روز قبل از آخرین اتفاق ، همه ی حواسم به بی حوصلگی فری بود و اینکه کمتر به بازی فکر میکرد و بیشتر خلوت میکرد. هر وقت هم که کنارش میرفتم ، صورتش را که غرق اشک بود ، پاک میکرد و پاکت سیگارش را روی قسمتی از نیمکت میگذاشت و میگفت : « چیه آبرار ؟! بیشیم بازی بوکونیم ؟ ». بلند که میشد پشت سرم راه میافتاد تا حرف اِم انگلیسی ِ کنده شده روی نیمکت را نبینم. وقتی همه چیز را فهمیدم که همه جز من میدانستند.
فری خالی باز عاشق خواهرم مهتاب شده بود ! و جالب تر اینکه مهتاب هم علاقه اش را پنهان نمیکرد ! این را وقتی فهمیدم که یکی از نامههای فری به خواهرم را لای کتاب سپیدرود زیر سی و سه پل پیدا کردم. چند روزی بود که این کتاب را میخواند و یک سر تحسین میکرد. میگفت : « نویسنده ش رو میشناسم. ولی خدا وکیلی به خاطر نویسنده ش نمیگم کتاب خوبیهها ! باید بخونی تا بگیری چی میگم ! ». کتاب را به قصد خواندن برداشتم و چند داستانی خواندم. نامه ی فری را که دیدم ، خون درون رگهایم دلمه بست ! نمیتوانستم هیچ چیز را باور کنم. اصلا مانده بودم چطور چنین چیزی ممکن است. فری را که میگفت : « چیه آبرار ؟! اوتو نیگاه نوکون ! خوب گوش تون رو باز کنید ، علی جای داداشمه ! کسی چپ نگاش کرد ، نکرد خدا شاهده ! » یا خواهرم مهتاب که : « من با این همه درس خوندن و این همه کتاب خوندن ، کل عمرم رو واسه یه بیکار تلف نمیکنم ! »
آن روز از مدرسه بر میگشتم و وقتی به قصد سیگار کشیدن با بچهها رفتیم داخل کوچه ی پهلوان ، پشت دبیرستان شریعتی ، چیزی را که میدیدم باور نمیکردم ! فری خالی باز و مهتاب ، دست به دست هم رو به رویم سبز شدند. سیگار را انداختم و کیف و کتابم روی زمین پخش شد. فری دست مهتاب را ول کرد و به سمت من آمد : « چیه آبرار ؟! همه چی رو فهمیدی ؟ بیا بــَــزَن میگوش ِ کون ! ». صورتش را جلو آورد و منتظر ماند که بزنم زیر گوشش ! نزدم ! نمیدانم چرا ، ولی نزدم ! دست به جیب بردم و چاقوی ضامن داری که خودش از مشهد برایم آورده بود باز کردم ، مهتاب جیغ کشید و تا دسته به شکم فری فرو بردم ! فری دستم را گرفت و : « چیه آبرار ؟ نگران نوبو ! خوب کاری بوکودی ! ». بازداشت شدم و کارم به زندان کشید. فری بعد از یک عمل سخت ، خوب شد. بعد از چند روز رضایت داد و آزاد شدم.
از مهتاب تا پدرم ، همه به این وصلت راضی بودند. تا شب عروسی هر کاری کردم که منصرف شان کنم ، ولی نشد ! شب عروسی از خانه بیرون آمدم و دیگر هیچ وقت بر نگشتم. شبها توی پارک میخوابیدم. از فری خالی باز و بچهها خبری نبود. گدایی میکردم و ته مانده ی غذای ملت را میخوردم. تا که یک روز درست پشت کلاه فرنگی و کنار زرجوب نشسته بودم که فری کنارم ایستاد !
نگاهم را از نگاهش دزدیدم. روی زمین کنارم نشست. بوی عطرش دماغم را میخاراند. دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت : « چیه آبرار ؟! بوشویی کی بوشویی ؟ رفتی و هیچ پشت سرت رو هم نگاه نکردی ؟ نمیگی ما مرده ایم یا زنده ؟ ». دستش را از شانه ام پس زدم : « تو اگه رفیق بودی این طوری تا نمیکردی ! ». سیگاری برایم روشن کرد و گفت : « جنایت کی نوکودم مردای ! داماد شدم. از خر شیطون بیا پایین علی. من میخوام بابا بشم! بچه ی ما دایی نمیخواد آبرار ؟! بیا بریم… ». سیگار را از دستش گرفتم و مات نگاهش کردم : « تا حالا کجا بودین ؟! این دو ماه چرا به یاد من نبودین ؟! ». سنگ کوچکی از روی زمین برداشت و : « من که میدونستم کجا باید پیدات کنم. نگفتم بهشون ، چون لازم بود یه مدت تنها باشی ! » سنگ ریزه را نشانم داد و لبخندی زد : «ها ، بیا ، بیا ، بیا ، آه ! ، بوگو بیدینم ! » سرم را به طرف زرجوب چرخاندم و گــفــتــم : « پیر شدی فری خالی باز ! چپ پوچ »
امیر پروسنان
علی بونهگیر و فاطمه ارّه
۰۷ ۱۱م, ۱۳۸۸
حکایت را ا. امینی با پرداخت شیرینی به عنوان علی بونهگیر در کتاب خود داستانهای امثال نقل کرده اما ابتدای روایت وی در مقایسه با نسخهیی که ما در اختیار داریم ناقص است و آخر قصه را هم به نحو ناجوری سرهم بندی کرده. در بخش میانی قصه، یعنی در حوادث فردای عروسی روایتی که میآوریم، از پرداخت زنده یاد امینی نیز سود جستهایم:
یکی بود یکی نبود. یک روزگاری تو یه شهری، جوان پولوپلهداری بود به اسم علی. این علی راه کار را به خیال خودش یاد گرفته بود: هر زنی بهاش میدادند از فردای شب زفاف بنا میکرد ازش عیب و ایراد و بهانه گرفتن و روز دوم و سوم اگر خود زنه کارد به استخوانش نمیرسید و نمیگفت مهرم حلال جانم آزاد، خود علی آستین بالا میزد و بیچاره را طلاق به کون میفرستاد خانه باباش و میرفت دنبال زن بعدی؛ تا عاقبت کارش به جایی رسید که مردم اسمش را گذاشتند علی بونهگیر و دیگر هیچکس حاضر نشد بهاش زن بدهد.
توی آن شهر یک دختری هم بود به اسم فاطمه، که او را هم بس که چموش و آتشپاره بود فاطمه ارّه (فاطمه ارقه) میگفتند و تنابندهیی ازعزباوغلیهای شهر جرأت نمیکرد برای گرفتنش پا پیش بگذارد. وقتی این فاطمه ارّه شنید این علی بونهگیر بی زن مانده و اهل شهر هم قسم شدهاند اگر هم وزن دخترشان هم طلا و جواهر بدهد به دامادی قبولش نکنند به کس و کار خودش گفت: _اگه علی آقا منو قبول کنه حاضرم کنیزش بشم.
دورش را گرفتند که: اوّلندش واسه یه دختر عیبه که برای مرد پیغوم بده که بیا منو بگیر. دوّمن: مگه به سرت زده دختر؟ این مردو بهاش میگن علی بونهگیر. دخترها رو میبره گل شونو میچینه، سر دو روز که دلشو زدن هزار جور ایراد ازشون میگیره طلاقشون میده بیوهشون میکنه میندازهتشون تو کوچه!
فاطمه گفت: الاوبِلا، همینه که گفتم. اگه علی آقا منو بپسنده منتّشم میکشم!
خبر که به گوش علی بونهگیر رسید نیشش تا بناگوش باز شد و فوری کس وکارش را فرستاد خواستگاری و تو دلش گفت: «دخترۀ ارقۀ آتیشپاره لابد خیال کرده میتونه منو از رو ببره. باشه، بگرد تا بگردیم! بلایی به روزگارت بیارم که نقالهای قهوه خانهها تا قیامت نقلش را برا مردم بگن»!
خلاصه، خواستگارها رفتند بلهبران کردند قولوقرارها را گذاشتند و روز عروسی رسید. فاطمه را که بردند حمام عروسی، سرِ حنابندان به ینگه گفت دست و پایش را آن جور که خودش میگوید نگار کند. باقی کارهای توی حمامش را هم گفت خودش به سلیقه خودش انجام میدهد. تو خانه هم به کارهای بزک و دوزکش نگذاشت دیگران دخالت کنند و - چه دردسر بدهم؟ – بعدازظهر عروس و داماد را عقد کردند دهل و سرنا زدند، شب هم بعد از رفتن ولیمه خورها فاطمه و علی را دست به دست دادند کردند تو حجله. فاطمه مثل دخترهای خجالتی با دست حنانگاریش چادر نمازش را جوری نگه داشته بود که فقط یک تاق ابروش دیده میشد و چشمش را هم دوخته بود به گل قالی. علی که تصمیم گرفته بود از همان توی حجله دماغ فاطمه را بسوزاند نگاهش که به انگشتان حنائی و ابروی وسمهیی و چشم سرمه کشیدۀ او افتاد دادش درآمد که: – این دیگه چه بازیه؟ کی به تو گفت من چشم و ابروی سورمه و وسمهیی و سرانگشت حنا کرده دوست دارم؟
فاطمه با یک حرکت چادرش را با دست دیگرش گرفت کشید آن ور، آن یکی چشم و ابروش را بیرون انداخت و با هزار ناز و غمزه گفت: – اوا، آقا علی جون، من که سلیقۀ شما رو نمیدونستم. حالا که حنا و سورمه و وسمه دوست ندارین امشبه رو از این ور نگام کنین که ساده گذاشتم، تا بعد!
علی که تیر اولش به سنگ خورده بود آمد به بوسه بازی مشغول بشود چشمش افتاد به سرخاب لپّ فاطمه، با نفرت گفت: – ای وای! این کثافتا چیه به لپّات مالیدی؟
فاطمه فوری آن طرف صورتش را آورد پیش و باز به طنازی درآمد که: – خدا بکشهتم آقا علی جون! نمیدونستم شمام مث من از این انتربازیها خوشتون نمیاد! اما واسه احتیاط این ور صورتمو ساده گذاشتم که اگه بزک دوزک دوست نداشتین شب به این خوشی اسباب دلخوری تون نشم!
علی که این بار هم یخش نگرفته بود چادر فاطمه را که یک ور نشسته بود از سرش برداشت که او را به رختخواب ببرد، به دیدن گیسوی بلند و بافتۀ فاطمه دوباره بهانه گیرش آمد که: – این دم خر دیگه چیه که به خودت آویزون کردی؟ حیف طرّه نیست؟
باز فاطمه با هزار عشوه و دلبری گفت: – یه شب هزار شب نیست آقا علی جونم. عوضش این ور سرمو به دلخواه شما درست کردم، فردا اون ورشم طرّه میکنم.
علی باز از رو رفت اما تو دلش گفت: «اَروا بابات این دفعه دیگه فکر نمیکنم در رو گیر بیاری!» – فتیله چراغ را کشید پایین و فاطمه را کشید به… و همچنین که کار از… به دست بازی رسید ناگهان او را پس زد که: – دلم آشوب شد! یعنی تو خونه شما یه زن فهمیده به هم نمیرسید که به تو بگه با این همه پشم و پیله به رختخواب زفاف نمیرن؟
فاطمه که این بار عشوه را از حد گذرانده بود با دندان های کلید شده و صدای عشوه گرانه گفت: – بلاتون به جونم آقا علی شاه، فقط نصفشو بیدوا گذاشتم که بفهمم میل دلتون چیه. یک امشبو به اون ورش بسازین و به دلتون بد نیارین، که هر کاری چارهیی داره!
باری آقا علی که آن شب دیگر دستش از هر بهانهیی کوتاه شده بود به وظایف دامادیش قیام کرد و صبح علیالطلوع از خانه زد بیرون. فاطمه هم زودی پا شد ریخت و روز خودش را به همان صورتی که دیشب از زبان علی بیرون کشیده بود درآورد و با همان شگردی که شب عروسی به کار زده بود مشغول کارهای خانه شد: مثلاً پلو که برای ناهار پخت نصفش را عدس زد نصفش را ساده گذاشت. نصف حیاط و اتاق را جارو کرد نصفش را نه. نصف حیاط را آب پاشید نصفش را آب نپاشیده ول کرد. یک لنگه در حیاط را آب پاشید نصفش را آب نپاشیده ول کرد. یک لنگه در خانه را بست یک لنگه اش را باز گذاشت و… این جوریها.
ظهر علی آمد خانه از همان دم در صداش را انداخت به سرش که: – شاید من میخواستم که خانهام درش بسته باشد؟
فاطمه از ته مطبخ گفت: – اَخمتو بگردم آقا علی جونم! نصفش که بستهس؛ حالا که همشو بسته میخوای روی چشمم. همشو میبندم!
گفت: – شاید میخواستم واز واز باشه؟
گفت: - درد و بلات بخوره تو سر فاطمه! نصفش که وازه؛ حالا اگر همشو واز میخوای خودم وازش میکنم. تا منو داری غصه نداشته باش!
علی وارد حیاط شد دید حیاط مثل دسته گل جارو و آبپاشی شده؛ غیظش درآمد که: – شاید دلم میخواس خونه غرق کثافت باشه؟
فاطمه از دم مطبخ گفت: – دارمت علی جونم! دسّ کم نصف حیاط همون جوره که دلت میخواد. بابت اون قسمتشم به چشم؛ چند روز که جاروش نکنم همون گندی میشه که بود.
گفت: – شاید میخواسّم مث دسّه گل ترتمیز و پاکیزه باشه؟
گفت: – الهی قربون اون اداهای شیرینت برم. پس همون جا وایسا و صفا کن!
چی سرتان را درد بیارم بیخود؟ – علی بونهگیر هر ایرادی که گرفت جواب فاطمه همین جورها حاضر آماده بود. یک هفته دو هفته و یک ماه دو ماهی گذشت، یک روز دید که نه، دیگر دارد بالا میآورد، چون همه جا تو شهر حرف او بود و هر جا میرفت به ریشش میخندیدند که فاطمه ارّه خوب توانسته پالان را رو گردۀ علی بونهگیر محکم کند! خانه و زندگی را گذاشت برای فاطمه، یک مشت جواهر از وزن سبک و از قیمت سنگین برای خودش برداشت و از آن شهر گذاشت رفت که رفت.
از کتاب: قصههای کتاب کوچه – انتشارات مازیار