<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ياشار آنلاين</title>
	<atom:link href="http://yasharonline.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://yasharonline.com</link>
	<description>چه دشوار شده است دم زدن!    در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و  صدای هرگامی غمم !</description>
	<lastBuildDate>Fri, 26 Feb 2010 17:49:12 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>نه منطقی و نه قانونی</title>
		<link>http://yasharonline.com/1388/12/07/post-33/</link>
		<comments>http://yasharonline.com/1388/12/07/post-33/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Feb 2010 17:49:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[يادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yasharonline.com/?p=103</guid>
		<description><![CDATA[دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به ‏استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد 
موضوع این درس می دانید؟
استاد جواب ‏داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار ‏خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به ‏استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد </strong><strong><br />
</strong><strong>موضوع این درس می دانید؟</strong><strong><br />
</strong><strong>استاد جواب ‏داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم</strong><strong>. </strong><strong>دانشجو ادامه داد: بسیار ‏خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنم ‏در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید</strong><strong>.<br />
</strong><strong>استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و ‏مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد</strong><strong>.<br />
</strong>‏<strong>استاد قبول ‏کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی ‏نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟‏بعد از مدتی استاد با بهترین ‏شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:‏قربان شما ۶۳ ‏سال دارید و با یک خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی ‏نیست.‏همسر شما یک معشوقه ۲۵ ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست.واین ‏حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد میشد ‏نه قانونی است و نه منطقی</strong><strong>.</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yasharonline.com/1388/12/07/post-33/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مارها و قورباغه ها</title>
		<link>http://yasharonline.com/1388/11/25/post-32/</link>
		<comments>http://yasharonline.com/1388/11/25/post-32/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Feb 2010 05:52:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[يادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yasharonline.com/?p=101</guid>
		<description><![CDATA[مارها قورباغه ها را میخوردند و قورباغه ها غمگین بودند. قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند ، لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند ، لک لک ها گرسنه ماندند و شروع به خوردن قورباغه ها کردند! قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند ، عده ای از آنها با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>مارها قورباغه ها را میخوردند و قورباغه ها غمگین بودند. قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند ، لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند ، لک لک ها گرسنه ماندند و شروع به خوردن قورباغه ها کردند! قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند ، عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواستار بازگشت مارها شدند ، مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند. حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خوردن به دنیا می آیند. تنها یک مسئله برای آنها حل نشده باقی مانده است: اینکه نمیدانند توسط دوستانشان خورده میشوند یا دشمنانشان؟</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yasharonline.com/1388/11/25/post-32/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اگر ادبیات وجود نداشت (دوریس لِسینگ‏)</title>
		<link>http://yasharonline.com/1388/08/29/post-31/</link>
		<comments>http://yasharonline.com/1388/08/29/post-31/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 19:11:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[يادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yasharonline.com/?p=99</guid>
		<description><![CDATA[این نوشته پیشگفتارى است که دوریس لسینگ، برنده جایزه نوبل در ادبیات سال ۲۰۰۷ بر فرهنگ راهنماى ادبیات انگلیسى کیمبریج نوشته است. این کتاب، چاپ جدید فرهنگى است که حدود بیست سال پیش از سوى دانشگاه کیمبریج انگلستان به چاپ رسید و چندى پیش به شکلى کامل‏تر و به روزتر به سرپرستى ایان اوزبى انتشار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>این نوشته پیشگفتارى است که دوریس لسینگ، برنده جایزه نوبل در ادبیات سال ۲۰۰۷ بر فرهنگ راهنماى ادبیات انگلیسى کیمبریج نوشته است. این کتاب، چاپ جدید فرهنگى است که حدود بیست سال پیش از سوى دانشگاه کیمبریج انگلستان به چاپ رسید و چندى پیش به شکلى کامل‏تر و به روزتر به سرپرستى ایان اوزبى انتشار یافت، کتابى یک جلدى اما حجیم که موضوع‏هاى متنوع و گوناگونى از ادبیات کلاسیک و امروزى انگلستان و کشورهاى انگلیسى زبان را در خود جمع دارد</strong><strong>.</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>کار بهجت‏انگیزى است که از آدمى بخواهند پیش‌گفتارى بنویسد بر کتاب مرجعى مثل راهنماى کیمبریج که کاربردى بس فراوان و گسترده دارد. ادبیات براى من همیشه از جهات گوناگون عزیز و معتبر بوده است. ادبیات ابعادى دارد که ما آن‏ها را بدیهى مى‏پنداریم و به ندرت به آن‏ها توجه مى‏کنیم. براى روشن شدن یکى از جذاب‏ترینِ این ابعاد، مى‏خواهم در این جا به اختصار در باب تعالى و برترى اثرى بر اثر دیگر بحث کنم، کارى که انجامش این روزها کارِ بسیار مخاطره‏آمیزى است، یعنى در روزگارى که به موضوع برترى بخشیدن به طور کلى فراوان خُرده مى‏گیرند. اخیراً در مقاله‏اى طولانى در روزنامه‏اى معتبر با گله‏مندى اظهار شده بود که «رمان‏هاى رمانتیک» را باید یکسره کنار گذاشت و &#8211; به این نکته توجه کنید &#8211; مدعى شده بود که این حرف غیرمنطقى است زیرا خواهران برونته هم رمان‏هاى رمانتیک نوشته‏اند و آنا کارنینا هم یک رمان رمانتیک است</strong><strong>.</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong><strong> پیش از خواندن این مقاله هیچ گاه به این موضوع فکر نکرده بودم که ممکن است آدم‏هایى وجود داشته باشند که حقیقتاً نتوانند تفاوت میان آناکارنینا را با رمان‏هایى که با فرمول رمانتیک و احساساتى نوشته مى‏شوند درک کنند. البته مصلحان سیاسى منکر وجود تعالى و برترى‏اند، اما سیاست همیشه مسیرهایى از منطق را دنبال مى‏کند که از زندگى و عقل سلیم منفک و منحرف است. من اما به عقیده خود پاى‏بندم که بسیارند کسانى که مى‏توانند تفاوت میان یک رمان خوب را از یک رمان بد تشخیص دهند و این خطر را به جان مى‏خرم که بگویم تعالى ادبى لذت اصلى مطالعه است، اما لذت دیگر این است که آدمى چگونه مى‏تواند از یک رمان یا قصه، اطلاعات و دانستنى‏هایى به دست آورد. ادبیات نقشه دنیا را براى ما مى‏کشد و به تشریح آن چیزهایى که ما از مقاله‏هاى روزنامه‏ها و گزارش‏هاى تلویزیونى مى‏گیریم مى‏پردازد و منظرى پیش روى ما مى‏گشاید مانند خودِ دنیا، منظرى به غایت غنى و گونه‏گون که مى‏توانیم هرگاه که بخواهیم در آن گشتى بزنیم، توریست‏هایى در دنیاهاى تخیل که آئینه دنیاهاى واقعى‏اند. ما پیش از آن شکوفایى اخیر رمان‏هاى شگفت‏انگیز امریکاى جنوبى که بیشتر آن‏ها هم به زبان انگلیسى ترجمه شده‏اند، چه چیزى از احساس، ذوق و سلیقه، بافت، رنگ و بو و حال و هواى امریکاى جنوبى مى‏دانستیم؟ یا درباره آفریقا تا زمانى که رمان‏هاى نویسندگان آفریقایى به زبان انگلیسى، از یک سوى خاک اصلى اروپا تا سوى دیگر آن منتشر مى‏شدند؟ نیجریه، غنا، کنیا، سومالى، زیمبابوه، افریقاى جنوبى &#8211; ما را به درون خود دعوت مى‏کنند، زیرا نویسندگان مثل میزبانان‏اند: بیا و در همین که دارم با من سهیم شو. در این دو دهه اخیر هرگاه به کانادا رفته‏ایم خود را انگار در وطن خود حس کرده‏ایم. ایالات متحد امریکا همیشه بخشى از قلمرو ادبى ما بوده است، به جهت زبانى که &#8211; هر چند به سرعت رشد مى‏کند &#8211; همچنان به صورت زبان یکى از خویشاوندان خود ماست</strong><strong>.</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong><strong> تصوّر این که اگر رمان‏نویس یا قصه‏گویى وجود نداشت، دید و بینش ما از جهان چگونه بود، تصوّرى بامزه است. مثل آن نیمه تاریک ماه است، یا کفِ دریاها که ماهى‏هاى هنوز ناشناخته‏اى در آن زندگى مى‏کنند، یا گزارش‏هایى از سرزمین‏هاى کشف ناشده که بنا بر برآورد نقشه‏هاى جغرافیا «در این جا غول‏هایى زندگى مى‏کنند.»</strong><strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong><strong> ادبیات، همه ما را با هم خویشاوند مى‏کند، زیرا هر قصه‏اى خود گزارشى است از مردمى که اختلاف‏هایشان فقط شکل‏ها یا واریاسیون‏هاى درونمایه یا تِم بشرى ماست. بدون کاوش‏ها و دستآوردهاى نویسندگان، ما آن‏ها را نخواهیم شناخت. وقتى به برزیل رفتم و ناگهان دیدم که سیلى از پروانه‏هاى غیربومى به اندازه مرغ‏هاى ماهى‏خوار احاطه‏ام کرده‏اند و بچه‏ها شروع کردند به کف زدن و پاى کوبیدن؛ وقتى در لندن دختر سیاه‏پوستى را دیدم که فقط بر اثر مرگ برادرش در تصادف توانست تحصیل کند؛ وقتى در کانادا با زنى مواجه شدم که اندوه وجودش را منجمد کرده بود چون بچه نامشروع‏اش را براى فرزند خواندگى از او گرفته بودند؛ وقتى در یکى از شهرستان‏هاى ایرلند، زنى سالخورده با چهره یک آدم الکلى، در گوشه سرسراى هتلى تک و تنها براى خودش نشسته بود و جرعه جرعه شِرى خام مى‏نوشید و در همان حال چشم‏هایش نشانِ روشنى از یک عالم خصوصى دیوانگى داشت &#8211; آنگاه توانستم به خودم بگویم «آها تو این جا نشسته‏اى، من تو را خوب مى‏شناسم، تو بخشى از دنیاى درونى منى، من سرگذشت تو را خوانده‏ام</strong><strong>.</strong><strong>»</strong><strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong><strong> وقتى رمانى مى‏خوانم و لذت مى‏برم از همه مهارت‏هایى که در آن به کار رفته و از اجزاء متعالى بودن ادبى است &#8211; طرح، پیچیدگى‏ها، کنایه‏ها و طنزها و تعریض‏ها و بینش‏ها &#8211; با خود مى‏گویم «یک دقیقه صبر کن ببینم، این جا انگار منطقه‏اى از دنیاست (یا از جامعه یا از روان‏شناسى) که من قبلاً در آن نبوده‏ام</strong><strong>.</strong><strong>»</strong><strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong><strong> اگر بتوانیم بگوئیم «هیچ رفتار بشرى نیست که براى من بیگانه باشد» پس لابد به این علت است که ما با همه این‏ها از راهِ ادبیات آشنا شده‏ایم</strong><strong>.</strong><strong>»</strong></p>
<p>برگردان : صفدر تقى‏زاده‏</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yasharonline.com/1388/08/29/post-31/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مترسک</title>
		<link>http://yasharonline.com/1388/08/12/post-30/</link>
		<comments>http://yasharonline.com/1388/08/12/post-30/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 13:18:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[يادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yasharonline.com/?p=96</guid>
		<description><![CDATA[یک بار به مترسکی گفتم : «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟» گفت : «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»
  دَمی اندیشیدم و گفتم : «درست است؛ چون‌که من هم مزة این لذت را چشیده‌ام.»
  گفت : «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>یک بار به مترسکی گفتم : «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟» گفت : «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»</strong></p>
<p><strong> </strong><strong> دَمی اندیشیدم و گفتم : «درست است؛ چون‌که من هم مزة این لذت را چشیده‌ام.»</strong></p>
<p><strong> </strong><strong> گفت : «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.»</strong></p>
<p><strong> </strong><strong> آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.</strong><strong></strong></p>
<p><strong> </strong><strong> یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.</strong><strong></strong></p>
<p><strong> </strong><strong> هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند.</strong></p>
<p><strong><strong>جبران خلیل جبران</strong></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yasharonline.com/1388/08/12/post-30/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زیر درخت لیل</title>
		<link>http://yasharonline.com/1388/08/12/post-29/</link>
		<comments>http://yasharonline.com/1388/08/12/post-29/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 13:15:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[يادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yasharonline.com/?p=93</guid>
		<description><![CDATA[درخت عجیبی است لیل. ساقه‌هاش همه به شکل ریشه، رشته رشته، در خاک فرو رفته‌اند و گاهی هم چند ریشه‌ی گره خورده مثل کنده‌ای یا تخته سنگی از تنه‌ی آن آویخته‌اند. برگ‌هاش پهن و گوشت دارند و میوه‌اش فندق مانند اما به رنگ سرخ جگری است. حتی در اولین دیدار این  توهم که درخت هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">درخت عجیبی است لیل. ساقه‌هاش همه به شکل ریشه، رشته رشته، در خاک فرو رفته‌اند و گاهی هم چند ریشه‌ی گره خورده مثل کنده‌ای یا تخته سنگی از تنه‌ی آن آویخته‌اند. برگ‌هاش پهن و گوشت دارند و میوه‌اش فندق مانند اما به رنگ سرخ جگری است. حتی در اولین دیدار این  توهم که درخت هم ما را می‌بیند، آدم را می‌لرزاند. قبلا هم دیده بودم، ولی تک و توک بود، اما در کیش، در محله‌ی عربها دو طرف دهکده سی‌چهل تایی لیل داشت. زمین را برای لوله کشی کنده بودند و ما تا به درخت‌ها برسیم مجبور شدیم پنج شش بار از روی کانال‌های عمیق بپریم.</p>
<p style="text-align: justify;">چهار نفر بودیم. من و احمد و دو محمدعلی. احمد تاجر است. یکی از محمدعلی‌ها شاعر بود و آن یکی داستان هم می‌نویسد.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا شاعر لیل شده‌ است.</p>
<p style="text-align: justify;">من داستان‌نویسم، اما این‌که می‌نویسم دیگر داستان نیست، سفرنامه هم نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">شرح دیدار با درخت لیل است، انگار که اگر لیل هم می‌نوشت که چه شد که ما را دید، همین طورها می‌نوشت.</p>
<p style="text-align: justify;">ما به دعوت احمد رفته بودیم کیش. دو روز هم خریدی کردیم. بیشتر خرده‌ریز بود: چند جفت جوراب و یکی دو شلوار لی و مثلا دو سه پیرهن و چند نوع اسباب بزک زنانه. خریدمان هم تا ظهر روز دوم تمام شد، عصر روز دوم رفتیم محله‌ی عرب‌ها. کنار ساحل در انبوه پوسته‌های بازمانده از غواص‌ها چند پوسته‌ی بزرگ صدف پیدا کردیم و یکی دو تا حلزون که از یکیش، وقتی به گوشمان می‌گذاشتیم، صدای دریا می‌شنیدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از حلزون‌ها را من هنوز دارم. کنار دریا که آدم کاسه‌ی حلزون را به گوش می‌گذارد، فکر می‌کند که انعکاس صدای دریاست، اما اینجا چی که می‌توان این همه دور از دریا همچنان صدای هم‌همه‌ی آن را شنید؟ می‌دانم توجیهی علمی وجود دارد، ولی من فکر می‌کنم پوسته‌ی خشک و سخت حلزون در این شهر دور از دریا هم غوطه‌ور در وهم دریایی است که خواب می‌بیند، مثلا شاعر که وهم لیل، لیلش کرده ‌است.</p>
<p style="text-align: justify;">خود لیل هم همین‌طورهاست. سی چهل تایی بیشتر نبودند، گفتم، اما به قول محمدعلی شاعر انگار که اولش هشت‌پایی به ساحل افتاده و ریشه‌ دوانده، و بعد هم صبح یا عصری یکی از شاخک‌هاش را دراز کرده و درختی دیگر در خاک نشانده. بعد یک‌دفعه فکر کردم نکند لیل‌ها هم دارند ما را به خاطر می‌سپارند، ما چهارتا را که داشتیم از کنارشان رد می‌شدیم و سراغ رستورانی را می‌گرفتیم که خوراک کوسه داشت؟</p>
<p style="text-align: justify;">جای دنجی بود با چند تخت در بیرون و سه چهار میز در خود رستوران. من نتوانستم حتی یک پر از کباب کوسه بخورم. چرب بود، درست؛ ولی فکر اینکه این کوسه‌ای که ما می‌خوردیم پایی را خورده باشد، دلم را آشوب می‌کرد که باز خود به خود حرف از درخت لیل پیش آمد. شاگرد رستوران گفت: بهش فکر نکنید! اولش بد نیست، آدم گذشته‌ها، همه، یادش می‌رود؛ اما بعد  خودش دیگر ول کن آدم نیست. من که نزدیک بود دیوانه بشود.</p>
<p style="text-align: justify;">اصفهانی بود. دو سال بود که آمده بود کیش و پابند شده بود. محمدعلی شاعر گفت: چرا داشتی دیوانه می‌شدی؟</p>
<p style="text-align: justify;">- همه‌اش از لیل حرف می‌زدم. مثلا داشتم جنس دست مشتری می‌دادم، یاد این لیل‌ها می‌افتادم. آخرش آمدم اینجا شاگرد شدم.</p>
<p style="text-align: justify;">اسمش مرتضی بود. محمدعلی که داستان هم می‌نویسد پاپی شد که چرا گذارش به کیش افتاده.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: عشق، آقا، عشق!</p>
<p style="text-align: justify;">و خندید، بلند. تازه فهمیدیم که وقتی سبد نان یا لیوان و یا نوشابه می‌آورده هر به چند دقیقه‌ای می‌خندیده، خنده‌ای با خود و در خود. محمدعلی باز پیله کرد: پس اینجا عاشق شدی، عاشق یکی از همین مسافرها که به قصد خرید می‌آیند؟ گفت: ای آقا، دخترخاله‌مان بود، اسم ما روش بود. چی می‌گویند؟ با هم بزرگ شده بودیم. اما از جبهه برگشتیم دیدیم داده‌اندش به یکی دیگر. ما هم آمدیم اینجا که مثلا از آنجاها که با هم رفته بودیم یا کسانی که دیده بودیم دور باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">با خندید، همان طور با خود و در خود.</p>
<p style="text-align: justify;">چند مشتری که آمدند سروقت آنها رفت و ما دیگر همه‌اش از لیل حرف زدیم. هرکس به چیزی تشبیهش می‌کرد. مرتضی که سر میز ما برگشت گفت: من که عرض کردم، آدم را سحر می‌کند، نمی‌گذارد به چیز دیگری فکر کند.</p>
<p style="text-align: justify;">باز خندید. نوعی جنون، یا سرخوشی آدمی مشنگ در خنده‌اش بود. احمد گمانم چیزی گفت، شبیه اینکه: «دخترخاله حالا&#8230;.؟» یا «حالا که دیگر&#8230;.؟» که مرتضی گفت: شیمیایی شده بودیم آقا. این درخت خیلی اولش به ما خدمت کرد. راستش پسرخاله صادق‌مان، برادر دختره، ما را آورد اینجا. می‌گفت: «لیل معجزه می‌کند، زیرش که چند روز صبح زود بنشینی یادت می‌رود.» ما هم آمدیم. خوب یادمان رفت، از بس چیزهای دیگر یادمان می‌آمد. حالا الحمدالله بهتریم. ما جانباز چهل درصدیم، آقا.</p>
<p style="text-align: justify;">بیرون که آمدیم دیدیم دو تخت دوقلو جلو رستوران در سایه‌ی یک درخت لیل است. بزرگترین درخت جزیره بود، چنان بزرگ که رستوران را زیر شاخه‌هاش ساخته بودند و حالا ریشه‌های معلقش مثل تریشه‌های دست یا پای ترکش خورده بر بام رستوران آویخته بود.</p>
<p style="text-align: justify;">غروب بود و خورشید عظیم و سرخ بر سطح بی‌تلاطم دریا نشسته بود. شب باران بارید و ما در همان اتاق هتل ماندیم و هرکس از عشق‌هاش گفت، تجربه‌های دور و یا بهتر زخم‌های ناسوری که حالا دیگر زیر پوست بودند و چرک و خونی نداشتند، اما اگر به جایی می‌گرفتند داد آدم را در می‌آوردند.</p>
<p style="text-align: justify;">فرداش من صبح زود تنها بیرون آمدم. یادداشتی گذاشته بودم که می‌روم قدم بزنم. با تاکسی تا نزدیک یکی از کانال ها رفتم. هوا ابری بود و لطافت هوا را می‌شد به دست حتی لمس کرد. رستوران بسته بود. بقیه‌ی لیل‌ها پشت خانه‌های ده بود. فکر می‌کردم که اگر با دخترخاله‌اش هم ازدواج کرده بود، باز بهتر بود می‌آمد و زیر یکی از این درخت‌ها می‌نشست.</p>
<p style="text-align: justify;">زیر یکی از درخت‌ها نشستم. به غیر از مجموعه‌ی ریشه‌هایی که در خاک داشت، یکی دو ریشه هم گره در گره مثل کنده‌ی زانو یا دست مشت کرده‌ای که زیر چانه بگذاریم در هوا معلق بود.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا که این را می‌نویسم می‌دانم که میوه‌ی لیل چرا سرخ جگری است. برای همین هم می‌نویسم تا اگر کسی گرفتار رفته‌هاست، پیش از آنکه زخم به چرک بنشیند خودش را، پیش از طلوع یا غروب، به سایه‌ی لیلی برساند.</p>
<p style="text-align: justify;">محمدعلی، فکر می‌کنم، زیاد ماند که حالا فقط لیل می‌بیند و لیل می‌نویسد. زیر درخت لیل مربع نشستم و گذاشتم هوا کم‌کم ریه‌هام را پر کند. هوای زیر درخت سنگین بود نه از مه یا شرجی و یا حتی کربنی که درخت‌ها از غروب تا طلوع افتاب پس می‌دهند، بلکه از همه‌ی قصه‌هایی که از قرن‌ها پیش معلق زیر درخت مانده‌بود:</p>
<p style="text-align: justify;">زنی بود که می‌خواست صورت و دو دست غوطه‌ور در آب مردش را فراموش کند. فریادش مثل صدای دور دریا معلق زیر درخت مانده‌بود. غواصی را دیدم که آمده بود تا درخت کمکش کند که یادش برود بالاخره مرواریدی به بزرگی شست خودش از میان گوشت صدف درآورد و با اولین لنج تا بوشهر رفت و از خور تا در خانه‌ی مختار دوید که این‌هم شیربهای دخترتان. ناخدایی که سر پیری عاشق کنیزی سیاه شده بود، و از شرم دامادهاش دست به دامن درخت شده‌بود که صدای خلخال هاش نمی‌گذارند بخوابم. صدای زنی را شنیدم که زیر همین لیل گفته بود: «دخیلتم لیل، این دفعه آمده‌ام جهیزیه‌‌ی دختر دومم، بدری، را بخرم؛ اما چه کنم که بار دلم پیش نوه ی عمو است که حالا فقط صدایش را از تلفن می‌شنوم؟» دختری هم می‌خواست که لیل کمکش کند تا یاد صورت پدرش را که در قاب کفن دیده بود از ذهنش پاک کند، که شوهرش گفته بود: «من دیگر خسته شدم از بس گریه می‌کنی.» زنی هم بود که خواهر خوانده‌اش هر شب به خوابش می‌آمد که: «مگر نگفتی که مردها صفت ندارند؟» جانبازی بود که ناله‌ی دوست زخمیش نمی‌گذاشت بخوابد. پزشکیاری بود که تخصصش زدن آمپول هوا بود یا الکل.</p>
<p style="text-align: justify;">سنگین بود، گفتم: لیل، رحم کن! من نمی‌توانم. این‌ها را نمی‌شود نوشت.</p>
<p style="text-align: justify;">نرمه بادی  وزید و هوا را جابه‌جا کرد. باز هم دیدم، پرده در پرده که تا بارم را سبک کنم یکی‌یکی گفتم. به یاد می‌آوردم و می‌گفتم. یادم نیست. حالا دیگر سبک شده‌ام. آدم‌ها را باید بخشید، حتی آن‌ که از پس هر پنج شش شلاق تکه ی آینه‌ای شکسته را به دامن پیراهنش پاک می‌کرد، بعد هم خم می‌شد جلو دهان قربانی می‌گرفت که ببیند هنوز نفس می‌کشد یا نه.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا من دیگر به صلح با جهان رسیده‌ام. همه‌ی گوشه و کنار یادهام را، زشت و زیبا یا تلخ و شیرین با لیل‌های کوچک و بزرگ آراسته‌ام. حالا در سه کنج اتاق نشیمنی با آن همه مهمان یک درخت لیل زینتی هست. با همین لیل بود که از گذشته‌ام گفتم. فرداش از تلفن صدای دور دریا را شنیدم. یک ساعتی فقط صدای دریا می‌آمد. شبش لیل در اتاقم بود، خفته بر نیم‌تختی. یادم هست که صبح که بیدار شدم نبودش، اما دست و بازوم بوی صمغ لیل گرفته‌بود. حالا گاهی روزها هم با یادم می‌آید. سنگین است با بار همه‌ی آن رفته‌ها، قصه‌ی همه‌ی مسافرانی که پیش از طلوع و یا غروب زیرش نشسته‌اند. گاهی هم دست دور گردنم می‌اندازد. ترد است و میوة گسش سرخ جگری است. دیشب آمد و شاخکی را دور گردنم پیچاند و به قعر آبم کشاند. خفه‌ام می‌کند، می‌دانم. با این همه سبک شده‌ام. بخشیده‌ام، شما هم اگر بخواهید می‌توانید ببخشیدم. آدم زمین نیست که بتواند بار اینهمه تلخی را به دوش بکشد.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا بار همه‌ی تلخی‌های من زیر یکی از آن لیل‌های کیش است. دیگر خودش می‌داند. می‌تواند بر هرکس که بخواهد سایه بیاندازد، ساعت‌ها به قصه‌ی هر کس که بخواهد گوش بدهد، یا حتی درخت زینتی خوابش بشود، سر بر بالینش به خواب رود.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی بلند شدم دیدم که مرتضی همان روبرو بر پشته‌ی خاک کانال نشسته است. من هم خندیدم. وقتی بغلش کردم، گفت: «دیدید آقا، من چه می‌کشیدم؟»</p>
<p style="text-align: justify;">نپرسیدم تا باز بار دوشش نشود. صدای دوست زخمی که جلو سنگر افتاده باشد اگر مدام به یاد آدم بیاید، طعم طلوع را حتی تلخ می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">گفتم: شرمنده‌ام، مرتضی.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: دشمنتان شرمنده باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">و هر دو خندیدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">تا جلو رستوران همپاش رفتم. همه‌اش از صاحب رستوران برایم گفت، از زن‌هایی که در همین محل داشت و یکی دو تای دیگر که توی این یا آن بندر. من هم گفتم که فردا می‌رویم.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: از من می‌شنوید برنگردید. درست نیست که آدم همه ی گذشته‌اش فقط لیل باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">در رستوران را که باز می‌کرد، گفت: ما قانع شده‌ایم، آقا، به همین گوشه. به هر مسافری که تا اینجا بیاید از ماهی گرفته تا لاک‌پشت و کوسه کبابی می‌دهیم. هر کس باید همان کاری را بکند که سهمش شده‌است. بیشترش بار آدم زیاد می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">با نوک جارو از هر گوشه‌ای خرده‌های خس و خاک را جمع می‌کرد. تعارف کرد که با هم یک پیاله بخوریم. به سقف رستوران اشاره کردم و گفتم: آن بالاست. مگر خودت نگفتی نباید زیاد پابندش شد؟</p>
<p style="text-align: justify;">خندید، آزاد و رها، مثل کودکی که بی‌هیچ بار خاطری می‌خندد. وقتی رسیدم دوستان داشتند صبحانه می‌خوردند. محمدعلی گفت: کاش مرا هم بیدار کرده بودی.</p>
<p style="text-align: justify;">در جوابش فقط خندیدم. بعد از صبحانه رفتند. احمد به دیدن بازار تازه‌ای می‌رفت که می‌گفت تقلیدی‌ است از معماری هخامنشی‌ها. قرار شد ساعت یک رستوران میر مهنا همدیگر را ببینیم. هر دو محمدعلی داشتند می‌رفتند طرف بازار عرب ها. ظهر سر قرار محمدعلی‌ها نیامدند. شب فقط محمدعلی که داستان هم می‌نویسد پیداش شد. گفت: گمش کردم.</p>
<p style="text-align: justify;">احمد گفت: اینجا اگر کسی هم بخواهد نمی‌تواند گم بشود.</p>
<p style="text-align: justify;">شام را ساندویچی خوردیم و یکی هم برای محمدعلی گرفتیم. چند ساعتی کنار دریا قدم زدیم و صدف جمع کردیم یا ستاره‌ی دریایی. ساعت یک بعداز نصف شب بود که رسیدیم به هتل. کلید را محمدعلی گرفته‌ بود. وقتی چراغ اتاق را روشن کردیم دیدم خواب است. ساکش را هم بسته بود و بلیط و شناسنامه‌اش را هم روی ساکش گذاشته بود. بلیطش را عوض کرده بود. روی میز هم یادداشتی گذاشته‌بود که من چند روز دیگر برمی‌گردم. شما بروید.</p>
<p style="text-align: justify;">بی‌سر و صدا ساک‌هامان را بستیم و خوابیدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">شب خواب دیدم که حالا لیل آمده تا قصه ی خودش را بگوید. وقتی خواست همان‌ها را بگوید که برایش گفته‌بودم از خواب پریدم. دیدم محمدعلی بر لبه‌ی تختش نشسته و نگاهم می‌کند. گفتم: چی شده؟</p>
<p style="text-align: justify;">خندید، همان‌طور که مرتضی می‌خندید با خود و در خود. گفت: خوبی زندگی بیشتر در این است که یک مرگی هم در انتهاش هست.</p>
<p style="text-align: justify;">گفتم: اگر هم آدم بخواهد می تواند از هر جا قطعش کند.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: من زندگی را دوست دارم، حتی اگر آلزایمر بگیرم و زندگی گیاهی پیدا کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">باز خندید.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: تهران می‌بینمت.</p>
<p style="text-align: justify;">گفتم: وقتی رسیدی زنگ بزن.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: چی؟</p>
<p style="text-align: justify;">و باز خندید. بعد هم دراز کشید. صبحش نبود.</p>
<p style="text-align: justify;">محمدعلی بالاخره برگشت، یک هفته بعد از ما. من زنگ زدم. بعد هم به دیدنش رفتم. داشت روی شعری کار می‌کرد. می‌گفت: بعضی کلمات تازگی‌ها یادم می‌رود، آن‌وقت باید از دور و بر آن هی چیزهایی را به یاد بیاورم تا یادم بیاید.</p>
<p style="text-align: justify;">از میان صفحاتی که جلوش بود چند صفحه را جدا کرد، گفت: فرض کن یکی فقط یک کلمه یادش مانده باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">مربع نشست و چند بندش را برایم خواند. فقط صوت بود، ترکیبی از حروف لیل و یا خود لَیل یا لِیل، لیلی، لیلا که گاهی فعل می‌شدند و گاهی جای فاعل می نشستند و حتی حروف اضافه یا ربط.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: می‌فهمی که. من حق ندارم بار آدم‌ها را دوباره بگذارم روی دوششان.</p>
<p style="text-align: justify;">ومن فکر می‌کنم گاهی می نویسیم تا فراموش کنیم که در ماست، مثل همین لیل که مربع نشسته‌بود و یادش نبود که سی‌چهل لیلی هم جایی دیده‌است.</p>
<p><strong>هوشنگ گلشیری</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yasharonline.com/1388/08/12/post-29/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گابریل گارسیا مارکز</title>
		<link>http://yasharonline.com/1388/07/17/post-28/</link>
		<comments>http://yasharonline.com/1388/07/17/post-28/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 19:25:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[يادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yasharonline.com/?p=90</guid>
		<description><![CDATA[بیوگرافی گابریل گارسیا مارکز
گابریل گارسیا مارکز در ۶مارس ۱۹۲۸در در دهکده آرکاتاکا ( منطقه سانتامارا ) در کشور کلمبیا( آمریکای لاتین ) دیده به جهان گشود او رمان ‌نویس ، روزنامه ‌نگار، ناشر و فعال سیاسی است و بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو ( به زبان صمیمانه ) مشهور است [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>بیوگرافی گابریل گارسیا مارکز</strong><strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;">گابریل گارسیا مارکز در ۶مارس ۱۹۲۸در در دهکده آرکاتاکا ( منطقه سانتامارا ) در کشور کلمبیا( آمریکای لاتین ) دیده به جهان گشود او رمان ‌نویس ، روزنامه ‌نگار، ناشر و فعال سیاسی است و بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو ( به زبان صمیمانه ) مشهور است .<br />
او در سال ۱۹۴۱اولین نوشته‌هایش را در روزنامه‌ای به نام Juventude   که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷به تحصیل رشتهٔ حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت .<br />
در سال ۱۹۶۵شروع به نوشتن رمان صد سال ‌تنهایی کرد و آن را در سال ۱۹۶۸به پایان رساند که به عقیده اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود . اندکی قبل از آن به دلیل درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفت و به کشور مکزیک گریخت و هم اکنون هم در این کشور زندگی می کند .<br />
در سال ۱۹۸۲برای کمیته انتخاب جایزه نوبل ادبیات در کشور سوئد به اتفاق آرا رمان صد سال تنهایی را شایسه دریافت این جایزه دانستند و این جایزه به او اهدا شد . این رمان ده سال پیش از این که جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۲ را از آن خود کند در پی آشنایی بهمن فرزانه مترجم ایرانی مقیم ایتالیا با مارکز به زبان فارسی ترجمه و در ایران منتشر شد . صد سال تنهایی پیش از انقلاب ۱۳۵۷ شمسی در ایران بارها تجدید چاپ شد و مورد استقبال فارسی زبان قرار گرفت اما پس از آن این کتاب نزدیک به ۳۰ سال است که منتشر نشده است .<br />
در سال ۱۹۹۹رسما به عنوان مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد . در سال ۲۰۰۰مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت .</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نگاهی به آثار مارکز</strong><br />
مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است، اگرچه تمام آثارش را نمی ‌توان در این سبک طبقه‌ بندی کرد .<br />
از نوشته های او تا کنون این آثار به زبان فارسی برگردانده شده است : طوفان برگ ، پاییز پدرسالار ، کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد، ( گلشیری) ، زائران غریب ( مجموعه داستان کوتاه، همچنین با عنوان ده داستان سرگردان ) ، ماجرای الندیرا و مادربزرگ سنگدل ‌اش ( مجموعه داستان کوتاه ) ، سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی ، زنده ‌ام که روایت کنم ، صد سال تنهایی، ترجمهٔ (بهمن فرزانه) ، از عشق و شیاطین دیگر ، عشق در سالهای وبا ( یا عشق در زمان وبا ) ، ساعت نحس ، خانهٔ بزرگ ، وقایع‌ نگاری یک قتل از پیش اعلام شده ، ژنرال در هزارتوی خویش .<strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آثار گابو (گابیتو)</strong><strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;">عنوان رمان های او به انگلیسی  عبارتند از :  ‎ Santa Mara ،‎ Arcataca ، ‌ In Evil Hour ، Chronicle of a Death Foretold  ، The General in His Labyrinth</p>
<p style="text-align: justify;">برگردان‌ها به زبان فارسی</p>
<ul style="text-align: justify;">
<li>طوفان برگ</li>
<li>پاییز پدرسالار</li>
<li>کسی به سرهنگ نامه      نمی‌نویسد، هوشنگ گلشیری</li>
<li>زائران غریب (مجموعه داستان      کوتاه، همچنین با عنوان ده داستان سرگردان)</li>
<li>ماجرای ارندیرا و      مادربزرگ سنگدل‌اش (مجموعه داستان      کوتاه)</li>
<li>سفر پنهانی میگل      لیتین به شیلی</li>
<li>زیستن برای      بازگفتن، انتشارات کاروان</li>
<li>صد سال تنهایی،      (به اسپانیایی: <em>Cien años de soledad</em>) ترجمه‌های: بهمن      فرزانه، کیومرث پارسای.</li>
<li>از عشق و شیاطین      دیگر</li>
<li>عشق سال‌های وبا هرمز      عبداللهی</li>
<li>ساعت نحس</li>
<li>خانهٔ بزرگ</li>
<li>وقایع‌نگاری یک      قتل از پیش اعلام شده</li>
<li>ژنرال در هزارتوی      خویش</li>
<li>۱۳۸۵      &#8211; <em>بهترین داستان‌های      کوتاه گابریل گارسیا مارکز</em>، احمد گلشیری. انتشارات نگاه.</li>
<li>۱۳۸۶      &#8211; خاطرهٔ دلبرکان      غمگین من. (به اسپانیایی:      <em>Memoria de mis      putas tristes</em>) (خاطرات روسپیان غمگین من.). کاوه میرعباسی</li>
</ul>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yasharonline.com/1388/07/17/post-28/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چپ پوچ</title>
		<link>http://yasharonline.com/1388/07/14/post-27/</link>
		<comments>http://yasharonline.com/1388/07/14/post-27/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 06:52:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[يادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yasharonline.com/?p=88</guid>
		<description><![CDATA[اسمش فردین بود. ولی روی نیمکت‌های بتنی پارک شهر اسم کسی مهم نبود. همه لقب داشتند و هر کسی به لقبش معروف می‌شد. هر چند همین لقب گاهی مایه ی دردسر هم بود. همه ی مامور‌ها هم ، بچه‌های پارک شهر را به لقب می‌شناختند.
 
می‌گفتم &#8230; ، اسمش فردین بود و به فری خالی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>اسمش فردین بود. ولی روی نیمکت‌های بتنی پارک شهر اسم کسی مهم نبود. همه لقب داشتند و هر کسی به لقبش معروف می‌شد. هر چند همین لقب گاهی مایه ی دردسر هم بود. همه ی مامور‌ها هم ، بچه‌های پارک شهر را به لقب می‌شناختند</strong><strong>.</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>می‌گفتم &#8230; ، اسمش فردین بود و به فری خالی باز شهرت داشت. وقتی گل و پوچ بازی می‌کرد ، بین بچه‌ها دعوا راه می‌افتاد که یارش شوند. همیشه هم خودش انتخاب می‌کرد و : « علی بیا می‌طرف ! ». بچه‌ها چپ چپ نگاه می‌کردند به من و آخر سر هم خودش به دادم می‌رسید : « چیه آبـَـرار ؟ چــِــره لوچان زنی ؟ علی می‌براره ! حرفی بو ؟ ». بعد هم کسی جرات اعتراض نداشت. انگار همه ی درخت‌های پارک هم فهمیده بودند که چرا همیشه من را انتخاب می‌کرد ، به جز خودم</strong><strong> !</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>وقتی به نرده‌های سبز رنگ ِ پشتی ِ نیمکت تکیه می‌داد ، می‌دانستیم که نفس‌ها را باید حبس کنیم و به هنر نمایی اش نگاه کنیم. سر تا سر پارک‌های رشت را می‌گشتی ، کسی نبود که به فری خالی باز ، نباخته باشد. روز اولی که دیدمش کنار کلاه فرنگی نشسته بود و رو به زرجوب ، پوررضا می‌خواند : « دوباره آسمان ِ دیل پور َ بو ، سیه ابران جیر ، مهتاب گومه بو ! ». الحق که خوب می‌خواند. محو صدایش شده بودم که برگشت رو به عمارت و نگاهم کرد. « چیه آبرار ؟ تی دیلم بیگیفته ؟! ». همان شد اولین آشنایی ام با فری خالی باز که کارم را به اینجا کشاند</strong><strong>.</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>دو روز قبل از اینکه برای اولین بار ببینمش ، تازه از تهران به رشت اسباب کشی کرده بودیم. پدرم نظامی‌بود و هر از گاهی به جایی جدید منتقل می‌شد. مادرم خیاط بود و خواهرم مهتاب ، مهندس برق و دم بخت! تهران که بودیم ، چند خواستگاری داشت که همه را رد کرد. می‌گفت : « این همه جون کندم درس خوندم ، برم زن ِ راننده تاکسی شم ؟! ». هر چند خواستگارهای بهتری هم داشت ، ولی هیچ وقت به کمتر از خودش که هیچ ، به هم سطح خودش هم راضی نبود. پدر هم چیزی نمی‌گفت و مادر غصه می‌خورد. من هم اصلا به حساب نمی‌آمدم. نه درسم خوب بود و نه هیچ هنری داشتیم. کار هر روز و شب مان شده بود ول گشتن توی خیابان‌های مختلف ، تا اینکه سر از رشت در آوردیم</strong><strong>.</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آشنایی من با فری مقدمه ی یک عالمه اتفاق بود که بزرگ ترینش شد آخرین اتفاق ! وقتی می‌نشستیم به بازی و حریف می‌گفت : « خالی بازی کن ! » ، ورد کلامش بود : « چیه آبرار ؟ از من خوایی گول بیگیری ؟!‌ها ،‌ها ،‌ها ، آه ، آه ، بیا ! ». گل را بالا پایین می‌کرد و دست‌ها را در هوا آن چنان می‌چرخاند که همه را مات می‌کرد. « بیا ! » را که می‌گفت ، همه می‌ماندند گل دست فری ست یا من ! همیشه هم وقتی می‌باختیم که گل دست من بود. فری می‌گفت : « چیه آبرار ؟ خیالی نیه ! نگرانه نوبو ! ». سر یک یا دو دست بعد گل را خودش می‌گرفت و نگاهم می‌کرد : « چیه آبرار ؟ حال بوکودی ؟ ». باز هم همان تکرار و همان حرکات بود که تا سر شب یک جا میخ کوب مان می‌کرد</strong><strong>.</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>می‌گفتند با مادر پیرش زندگی می‌کند و برادر بزرگ ترش که امریکاست خرج زندگی شان را می‌دهد. خودش هم هر از گاهی کار می‌کرد. بیشتر هم دست فروشی توی پارک و خیابان‌های اطراف. اوضاع مالی چندان خوبی نداشتند که بتواند چرخ زندگی اش را بچرخاند. می‌گفت : « از روز ازل ، شاه خودا ، می‌کاسه مینیه دیره ، بنه ! ». همیشه بد شانس بودنش را دلیل می‌آورد و از زیر بار زندگی فرار می‌کرد. می‌گفت : « چیه آبرار ؟ گیلکی نفهمی‌؟ عیب نداره. فارسی می‌گم ، بفهمی‌! ». غش غش می‌خندید و سیگاری آتش می‌زد و : « تو علی جان من باشی ، جان تو نباشه ، جان همین یه دونه مادرم ، هر وقت سر یه کاری رفتم ، این شانس مادر قحبه من باهام راه نیومد. جان تو نباشه ، هر کاری هم کردم. از نجاری بگیر تا ایسکیمو فروشی تو همین پارک شهر. ولی خدا شاهده د ِ خسته بوستم ! یعنی دلم می‌خواد یه سر و سامانی به زندگیم بدم. می‌مار هم دیره مــَــرَ ! هر روز می‌گه چرا زن نمی‌گیری ؟ بیا همین کــُــر ، معصومه رو برات بگیرم. ولی علی جان ، این عشق لا مصب&#8230; ». اولین بار بود که از زبانش می‌شنیدم. فری خالی باز و عشق ؟! اصلا باورم نمی‌شد. خنده ام گرفت و گفتم : « حالا عاشق کی شدی ؟ نکنه نیمکت‌های پارک ؟! ». بلند بلند خندیدم. نگاهش را از من دزدید و گفت : « تو جای می‌براری ! نمی‌تونم بهت دروغ بگم. ولی بهتره هیچی هم نگم</strong><strong> </strong><strong>!»</strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>درست چند روز قبل از آخرین اتفاق ، همه ی حواسم به بی حوصلگی فری بود و اینکه کمتر به بازی فکر می‌کرد و بیشتر خلوت می‌کرد. هر وقت هم که کنارش می‌رفتم ، صورتش را که غرق اشک بود ، پاک می‌کرد و پاکت سیگارش را روی قسمتی از نیمکت می‌گذاشت و می‌گفت : « چیه آبرار ؟! بیشیم بازی بوکونیم ؟ ». بلند که می‌شد پشت سرم راه می‌افتاد تا حرف اِم انگلیسی ِ کنده شده روی نیمکت را نبینم. وقتی همه چیز را فهمیدم که همه جز من می‌دانستند</strong><strong>.</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>فری خالی باز عاشق خواهرم مهتاب شده بود ! و جالب تر اینکه مهتاب هم علاقه اش را پنهان نمی‌کرد ! این را وقتی فهمیدم که یکی از نامه‌های فری به خواهرم را لای کتاب سپیدرود زیر سی و سه پل پیدا کردم. چند روزی بود که این کتاب را می‌خواند و یک سر تحسین می‌کرد. می‌گفت : « نویسنده ش رو می‌شناسم. ولی خدا وکیلی به خاطر نویسنده ش نمی‌گم کتاب خوبیه‌ها ! باید بخونی تا بگیری چی می‌گم ! ». کتاب را به قصد خواندن برداشتم و چند داستانی خواندم. نامه ی فری را که دیدم ، خون درون رگ‌هایم دلمه بست ! نمی‌توانستم هیچ چیز را باور کنم. اصلا مانده بودم چطور چنین چیزی ممکن است. فری را که می‌گفت : « چیه آبرار ؟! اوتو نیگاه نوکون ! خوب گوش تون رو باز کنید ، علی جای داداشمه ! کسی چپ نگاش کرد ، نکرد خدا شاهده ! » یا خواهرم مهتاب که : « من با این همه درس خوندن و این همه کتاب خوندن ، کل عمرم رو واسه یه بیکار تلف نمی‌کنم</strong><strong> ! »</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آن روز از مدرسه بر می‌گشتم و وقتی به قصد سیگار کشیدن با بچه‌ها رفتیم داخل کوچه ی پهلوان ، پشت دبیرستان شریعتی ، چیزی را که می‌دیدم باور نمی‌کردم ! فری خالی باز و مهتاب ، دست به دست هم رو به رویم سبز شدند. سیگار را انداختم و کیف و کتابم روی زمین پخش شد. فری دست مهتاب را ول کرد و به سمت من آمد : « چیه آبرار ؟! همه چی رو فهمیدی ؟ بیا بــَــزَن می‌گوش ِ کون ! ». صورتش را جلو آورد و منتظر ماند که بزنم زیر گوشش ! نزدم ! نمی‌دانم چرا ، ولی نزدم ! دست به جیب بردم و چاقوی ضامن داری که خودش از مشهد برایم آورده بود باز کردم ، مهتاب جیغ کشید و تا دسته به شکم فری فرو بردم ! فری دستم را گرفت و : « چیه آبرار ؟ نگران نوبو ! خوب کاری بوکودی ! ». بازداشت شدم و کارم به زندان کشید. فری بعد از یک عمل سخت ، خوب شد. بعد از چند روز رضایت داد و آزاد شدم</strong><strong>.</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>از مهتاب تا پدرم ، همه به این وصلت راضی بودند. تا شب عروسی هر کاری کردم که منصرف شان کنم ، ولی نشد ! شب عروسی از خانه بیرون آمدم و دیگر هیچ وقت بر نگشتم. شب‌ها توی پارک می‌خوابیدم. از فری خالی باز و بچه‌ها خبری نبود. گدایی می‌کردم و ته مانده ی غذای ملت را می‌خوردم. تا که یک روز درست پشت کلاه فرنگی و کنار زرجوب نشسته بودم که فری کنارم ایستاد</strong><strong> !</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نگاهم را از نگاهش دزدیدم. روی زمین کنارم نشست. بوی عطرش دماغم را می‌خاراند. دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت : « چیه آبرار ؟! بوشویی کی بوشویی ؟ رفتی و هیچ پشت سرت رو هم نگاه نکردی ؟ نمی‌گی ما مرده ایم یا زنده ؟ ». دستش را از شانه ام پس زدم : « تو اگه رفیق بودی این طوری تا نمی‌کردی ! ». سیگاری برایم روشن کرد و گفت : « جنایت کی نوکودم مردای ! داماد شدم. از خر شیطون بیا پایین علی. من می‌خوام بابا بشم! بچه ی ما دایی نمی‌خواد آبرار ؟! بیا بریم&#8230; ». سیگار را از دستش گرفتم و مات نگاهش کردم : « تا حالا کجا بودین ؟! این دو ماه چرا به یاد من نبودین ؟! ». سنگ کوچکی از روی زمین برداشت و : « من که می‌دونستم کجا باید پیدات کنم. نگفتم بهشون ، چون لازم بود یه مدت تنها باشی ! » سنگ ریزه را نشانم داد و لبخندی زد : «‌ها ، بیا ، بیا ، بیا ، آه ! ، بوگو بیدینم ! » سرم را به طرف زرجوب چرخاندم و گــفــتــم : « پیر شدی فری خالی باز ! چپ پوچ</strong><strong> </strong><strong>»</strong></p>
<p><strong>امیر پروسنان</strong><strong> </strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yasharonline.com/1388/07/14/post-27/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>علی بونه‌گیر و فاطمه ارّه</title>
		<link>http://yasharonline.com/1388/07/11/post-26/</link>
		<comments>http://yasharonline.com/1388/07/11/post-26/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 19:10:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yasharonline.com/?p=85</guid>
		<description><![CDATA[
حکایت را ا. امینی با پرداخت شیرینی به عنوان علی بونه‌گیر در کتاب خود داستان‌های امثال نقل کرده اما ابتدای روایت وی در مقایسه با نسخه‌یی که ما در اختیار داریم ناقص است و آخر قصه را هم به نحو ناجوری سرهم بندی کرده. در بخش میانی قصه، یعنی در حوادث فردای عروسی روایتی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignleft" style="margin: 5px 10px;" title="shamlu Ahmad" src="http://dooman87.persiangig.com/Ashkhas/shamlu%201.gif" alt="" width="164" height="242" /></p>
<p style="text-align: justify;">حکایت را ا. امینی با پرداخت شیرینی به عنوان علی بونه‌گیر در کتاب خود داستان‌های امثال نقل کرده اما ابتدای روایت وی در مقایسه با نسخه‌یی که ما در اختیار داریم ناقص است و آخر قصه را هم به نحو ناجوری سرهم بندی کرده. در بخش میانی قصه، یعنی در حوادث فردای عروسی روایتی که می‌آوریم، از پرداخت زنده یاد امینی نیز سود جسته‌‌ایم:</p>
<p style="text-align: justify;">یکی بود یکی نبود. یک روزگاری تو یه شهری، جوان پول‌وپله‌داری بود به اسم علی. این علی راه کار را به خیال خودش یاد گرفته بود: هر زنی به‌اش می‌دادند از فردای شب زفاف بنا می‌کرد ازش عیب و ایراد و بهانه گرفتن و روز دوم و سوم اگر خود زنه کارد به استخوانش نمی‌رسید و نمی‌گفت مهرم حلال جانم آزاد، خود علی آستین بالا می‌زد و بیچاره را طلاق به کون می‌فرستاد خانه باباش و می‌رفت دنبال زن بعدی؛ تا عاقبت کارش به جایی رسید که مردم اسمش را گذاشتند علی بونه‌گیر و دیگر هیچ‌کس حاضر نشد به‌اش زن بدهد.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">توی آن شهر یک دختری هم بود به اسم فاطمه، که او را هم بس که چموش و آتشپاره بود فاطمه ارّه (فاطمه ارقه) می‌گفتند و تنابنده‌یی ازعزب‌اوغلی‌های شهر جرأت نمی‌کرد برای گرفتنش پا پیش بگذارد. وقتی این فاطمه ارّه شنید این علی بونه‌گیر بی زن مانده و اهل شهر هم قسم شده‌اند اگر هم وزن دخترشان هم طلا و جواهر بدهد به دامادی قبولش نکنند به کس و کار خودش گفت: _اگه علی آقا منو قبول کنه حاضرم کنیزش بشم.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">دورش را گرفتند که: اوّلندش واسه یه دختر عیبه که برای مرد پیغوم بده که بیا منو بگیر. دوّمن: مگه به سرت زده دختر؟ این مردو به‌اش میگن علی بونه‌گیر. دخترها رو می‌بره گل شونو می‌چینه، سر دو روز که دلشو زدن هزار جور ایراد ازشون می‌گیره طلاق‌شون می‌ده بیوه‌شون می‌کنه می‌ندازه‌تشون تو کوچه!</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">فاطمه گفت: الاوبِلا، همینه که گفتم. اگه علی آقا منو بپسنده منتّ‌شم می‌کشم!</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">خبر که به گوش علی بونه‌گیر رسید نیشش تا بناگوش باز شد و فوری کس وکارش را فرستاد خواستگاری و تو دلش گفت: «دخترۀ ارقۀ آتیش‌پاره لابد خیال کرده می‌تونه منو از رو ببره. باشه، بگرد تا بگردیم! بلایی به روزگارت بیارم که نقال‌های قهوه خانه‌ها تا قیامت نقلش را برا مردم بگن»!</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">خلاصه، خواستگارها رفتند بله‌بران کردند قول‌وقرارها را گذاشتند و روز عروسی رسید. فاطمه را که بردند حمام عروسی، سرِ حنابندان به ینگه گفت دست و پایش را آن جور که خودش می‌گوید نگار کند. باقی کارهای توی حمامش را هم گفت خودش به سلیقه خودش انجام می‌دهد. تو خانه هم به کارهای بزک و دوزکش نگذاشت دیگران دخالت کنند و  - چه دردسر بدهم؟ &#8211; بعدازظهر عروس و داماد را عقد کردند دهل و سرنا زدند، شب هم بعد از رفتن ولیمه خورها فاطمه و علی را دست به دست دادند کردند تو حجله. فاطمه مثل دخترهای خجالتی با دست حنانگاریش چادر نمازش را جوری نگه داشته بود که فقط یک تاق ابروش دیده می‌شد و چشمش را هم دوخته بود به گل قالی. علی که تصمیم گرفته بود از همان توی حجله دماغ فاطمه را بسوزاند نگاهش که به انگشتان حنائی و ابروی وسمه‌یی و چشم سرمه کشیدۀ او افتاد دادش درآمد که: &#8211; این دیگه چه بازیه؟ کی به تو گفت من چشم و ابروی سورمه و وسمه‌یی و سرانگشت حنا کرده دوست دارم؟</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">فاطمه با یک حرکت چادرش را با دست دیگرش گرفت کشید آن ور، آن یکی چشم و ابروش را بیرون انداخت و با هزار ناز و غمزه گفت: &#8211; اوا، آقا علی جون، من که سلیقۀ شما رو نمی‌دونستم. حالا که حنا و سورمه و وسمه دوست ندارین امشبه رو از این ور نگام کنین که ساده گذاشتم، تا بعد!</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">علی که تیر اولش به سنگ خورده بود آمد به بوسه بازی مشغول بشود چشمش افتاد به سرخاب لپّ فاطمه، با نفرت گفت: &#8211; ای وای! این کثافتا چیه به لپّات مالیدی؟</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">فاطمه فوری آن طرف صورتش را آورد پیش و باز به طنازی درآمد که: &#8211;  خدا بکشه‌تم آقا علی جون! نمی‌دونستم شمام مث من از این انتربازی‌ها خوشتون نمیاد! اما واسه احتیاط این ور صورت‌مو ساده گذاشتم که اگه بزک دوزک دوست نداشتین شب به این خوشی اسباب دلخوری تون نشم!</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">علی که این بار هم یخش نگرفته بود چادر فاطمه را که یک ور نشسته بود از سرش برداشت که او را به رختخواب ببرد، به دیدن گیسوی بلند و بافتۀ فاطمه دوباره بهانه گیرش آمد که: &#8211; این دم خر دیگه چیه که به خودت آویزون کردی؟ حیف طرّه نیست؟</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">باز فاطمه با هزار عشوه و دلبری گفت: &#8211;  یه شب هزار شب نیست آقا علی جونم. عوضش این ور سرمو به دلخواه شما درست کردم، فردا اون ورشم طرّه می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">علی باز از رو رفت اما تو دلش گفت: «اَروا بابات این دفعه دیگه فکر نمی‌کنم در رو گیر بیاری!» &#8211; فتیله چراغ را کشید پایین و فاطمه را کشید به&#8230; و همچنین که کار از&#8230; به دست بازی رسید ناگهان او را پس زد که: &#8211; دلم آشوب شد! یعنی تو خونه شما یه زن فهمیده به هم نمی‌رسید که به تو بگه با این همه پشم و پیله به رختخواب زفاف نمی‌رن؟</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">فاطمه که این بار عشوه را از حد گذرانده بود با دندان های کلید شده و صدای عشوه گرانه گفت: &#8211; بلاتون به جونم آقا علی شاه، فقط نصف‌شو بی‌دوا گذاشتم که بفهمم میل دلتون چیه. یک امشبو به اون ورش بسازین و به دلتون بد نیارین، که هر کاری چاره‌یی داره!</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">باری آقا علی که آن شب دیگر دستش از هر بهانه‌یی کوتاه شده بود به وظایف دامادیش قیام کرد و صبح علی‌الطلوع از خانه زد بیرون. فاطمه هم زودی پا شد ریخت و روز خودش را به همان صورتی که دیشب از زبان علی بیرون کشیده بود درآورد و با همان شگردی که شب عروسی به کار زده بود مشغول کارهای خانه شد: مثلاً پلو که برای ناهار پخت نصفش را عدس زد نصفش را ساده گذاشت. نصف حیاط و اتاق را جارو کرد نصفش را نه. نصف حیاط را آب پاشید نصفش را آب نپاشیده ول کرد. یک لنگه در حیاط را آب پاشید نصفش را آب نپاشیده ول کرد. یک لنگه در خانه را بست یک لنگه اش را باز گذاشت و&#8230; این جوری‌ها.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">ظهر علی آمد خانه از همان دم در صداش را انداخت به سرش که: &#8211; شاید من می‌خواستم که خانه‌ام درش بسته باشد؟</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">فاطمه از ته مطبخ گفت: &#8211; اَخمتو بگردم آقا علی جونم! نصفش که بسته‌س؛ حالا که همشو بسته می‌خوای روی چشمم. همشو می‌بندم!</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">گفت: &#8211; شاید می‌خواستم واز واز باشه؟</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">گفت:  - درد و بلات بخوره تو سر فاطمه! نصفش که وازه؛ حالا اگر همشو واز می‌خوای خودم وازش می‌کنم. تا منو داری غصه نداشته باش!</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">علی وارد حیاط شد دید حیاط مثل دسته گل جارو و آب‌پاشی شده؛ غیظش درآمد که: &#8211; شاید دلم می‌خواس خونه غرق کثافت باشه؟</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">فاطمه از دم مطبخ گفت: &#8211; دارمت علی جونم! دسّ کم نصف حیاط همون جوره که دلت می‌خواد. بابت اون قسمتشم به چشم؛ چند روز که جاروش نکنم همون گندی می‌شه که بود.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">گفت: &#8211; شاید می‌خواسّم مث دسّه گل ترتمیز و پاکیزه باشه؟</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">گفت: &#8211; الهی قربون اون اداهای شیرینت برم. پس همون جا وایسا و صفا کن!</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">چی سرتان را درد بیارم بی‌خود؟ &#8211; علی بونه‌گیر هر ایرادی که گرفت جواب فاطمه همین جورها حاضر آماده بود. یک هفته دو هفته و یک ماه دو ماهی گذشت، یک روز دید که نه، دیگر دارد بالا می‌آورد، چون همه جا تو شهر حرف او بود و هر جا می‌رفت به ریشش می‌خندیدند که فاطمه ارّه خوب توانسته پالان را رو گردۀ علی بونه‌گیر محکم کند! خانه و زندگی را گذاشت برای فاطمه، یک مشت جواهر از وزن سبک و از قیمت سنگین برای خودش برداشت و از آن شهر گذاشت رفت که رفت.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">از کتاب: قصه‌های کتاب کوچه &#8211; انتشارات مازیار</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yasharonline.com/1388/07/11/post-26/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک تصویر</title>
		<link>http://yasharonline.com/1388/05/07/post-25/</link>
		<comments>http://yasharonline.com/1388/05/07/post-25/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 05:22:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yasharonline.com/?p=82</guid>
		<description><![CDATA[آدم‌ها نباید در اتاق‌هایشان آینه آویزان کنند همان طور که نباید دفترچه‌های حساب پس انداز یا نامه‌هایی را پیش چشم دیگران بگذارند که جنایتی پنهان را افشا می‌کنند. در آن بعد از ظهر تابستان، نمی‌توانستی در آینه ی قدی که بر دیوار تالار آویخته بود نگاه نکنی. همه چیز از سر تصادف بود. نه تنها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آدم‌ها نباید در اتاق‌هایشان آینه آویزان کنند همان طور که نباید دفترچه‌های حساب پس انداز یا نامه‌هایی را پیش چشم دیگران بگذارند که جنایتی پنهان را افشا می‌کنند. در آن بعد از ظهر تابستان، نمی‌توانستی در آینه ی قدی که بر دیوار تالار آویخته بود نگاه نکنی. همه چیز از سر تصادف بود. نه تنها می‌توانستی از ته کاناپه‌ی اتاق پذیرایی، میز مرمر مقابل را در آینه ی ایتالیایی ببینی، ورای آن امتداد باغ را نیز می‌دیدی. تا جایی که حاشیه ی طلایی آینه زاویه ای می‌ساخت و تصویر را قطع می‌کرد کوچه با سرسبزی را می‌دیدی که در دو طرف، میان گل‌هایی بلند، ادامه داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">خانه خالی بود و چون تو تنها فرد در اتاق پذیرایی بودی، حس می‌کردی مثل یکی از این طبیعی دان‌هایی هستی که سراپا پوشیده در برگ و علف به تماشای رمنده خوترین حیوانات می‌نشینند گورکن‌ها، سمورها و مرغان ماهیخوار که آزادانه به هر سو می‌روند انگار کسی آنها را نمی‌بیند. در آن بعد از ظهر اتاق پر بود از چنین موجودات گریزانی، نور و سایه، تکان پرده‌ها در باد، ریزش گلبرگ‌ها، چیزهایی که به نظر می‌رسید اگر کسی به آنها توجه کند هرگز رخ نمی‌دهند. اتاق روستایی آرام و قدیمی‌با حصیرها و بخاری‌های سنگی اش، با کتابخانه‌های فرسوده و قفسه‌های سرخ و طلایی جلا خورده اش، پر از چنین موجودات مرموزی بود. چرخ زنان از کف اتاق گذشتند، با پاهای بلند و ظریف گام بر می‌داشتند و دم‌های باز خود را می‌گشودند و با منقارهای وهم آلودشان به همه چیز نوک می‌زدند. انگار دسته ای از درناها یا فلامینوگوهای زیبا بودند که رنگ صورتی شان پریده بود، یا طاووس‌هایی که بدن‌هایشان را با نقره پوشانده بودند. و رنگ‌های سرخ و سیاه غریبی در هم آمیخته بود، انگار ناگهان ماهی مرکبی فضا را با رنگ ارغوانی پوشانده باشد؛ اتاق چون موجودی انسانی، شور و سودا و خشم و دشمنی و ماتم خود را داشت و رشک و اندوه بر آن غلبه می‌یافت و فضایش را تیره می‌کرد. هیچ چیز برای لحظه ای هم یکسان باقی نمی‌ماند.</p>
<p style="text-align: justify;">اما، در بیرون، آینه میز تالار و گل‌های آفتابگردان و کوچه باغ را چنان دقیق و ثابت نشان می‌داد که گویی تمامی‌آنها به گونه ای گریزناپذیر در واقعیت وجودی خود گرفتار شده بودند. تضادی شگفت بود این جا همه چیز در حال دگرگونی، آن جا همه چیز ساکن. نمی‌توانستی از یکی به دیگری نگاه نکنی. در عین حال، از آن رو که به علت گرمای هوا همه ی درها و پنجره‌ها باز بود، صدایی را می‌شنیدی که یکسره آه می‌کشید و بعد از صدا می‌افتاد، صدایی گذرا و میرا که به نظر می‌رسید چون نفس فرو می‌رود و بر می‌آید. با آن که همه چیز در آینه از نفس افتاده اما در آینه بود که همه چیز نامیرا می‌نمود.</p>
<p style="text-align: justify;">نیم ساعت پیش، خانم خانه، «ایزابلاتیسون»، در لباس تابستانی نازکش، با سبدی در دست، به باغ سبز رفت، حاشیه ی طلایی آینه تصویر او را قطع کرد و از نظر ناپدید شد. شاید به پایین باغ رفته بود تا گل بچیند؛ یا شاید این تصویر طبیعی تر به نظر می‌رسید، رفته بود تا چیزی سبک و خیال انگیز، پر برگ و مواج، پیچکی وحشی یا دسته ای از آن نیلوفرهای زیبا را بچیند که دو دیوار زشت تاب خورده و غنچه‌های سپید و بنفش آن به همه سو ریخته بود. تصویر او نیلوفرهای لرزان وهم انگیز را به جای مینای راست قامت و گل‌های آهار شق و رق، یا به جای گل‌های آتشین خود او که چون مشعل‌هایی بر درختچه‌های رز می‌درخشیدند به بیینده القا می‌کرد &#8230; چنین مقایسه ای نشان می‌داد که پس از این همه سال ایزابلا را چقدر کم می‌شناختی؛ زیرا غیرممکن است که زنی از گوشت و خون با پنجاه و پنج یا شصت سال سن بتواند واقعا&#8221; پیچیک یا تاج گلی باشد. چنین مقایسه‌هایی بدتر از حماقت و سطحی نگری است. حتی ظالمانه اند، چرا که چون نیلوفری لرزان بین تو و حقیقت قرار می‌گیرند. باید حقیقتی باشد؛ باید دیواری باشد. اما عجیب بود که پس از شناختن ایزابلا در طول این همه سال نمی‌توانستی حقیقت او را به زبان آوری؛ ولی می‌توانستی نیلوفر و پیچک وحشی را با همین عبارات وصف کنی. اما در مورد حقایق، حقیقت داشت که او پیر دختر بود؛ که او ثروتمند بود؛ که این خانه را خریده و آن را با دست‌های خود با غریب ترین اشیاء از سراسر جهان آراسته بود، خطر نیش‌های زهرآگین و بیماری‌های مشرق زمین را به جان خریده بود. حصیرها، صندلی‌ها و قفسه‌هایی را آورده بود که اکنون زندگی شبانه ی خود را پیش چشم‌های بیننده به نمایش می‌گذاشتند. گاه به نظر می‌رسید که آنها بسی پیش از ما ایزابلا را می‌شناختند، پیش از ما که روی آنها می‌نشستیم، آن قدر با دقت روی آنها گام برمی‌داشتیم مجاز به شناختن او بودند &#8230; هر کدام از این قفسه‌ها پر از کشوهای کوچک بود و هر کشو یقینا&#8221; پر از نامه‌هایی که با روبان بسته شده و با ساقه‌های اسطوخودوس یا برگ‌های گل رز آذین شده بودند. زیرا واقعیتی دیگر نیز وجود داشت، اگر واقعیات چیزی باشد که تو می‌خواهی، این که ایزابلا افراد زیادی را می‌شناخت و دوستان بسیاری داشت؛ پس اگر شهامت به خرج می‌دادی و کشویی را باز می‌کردی و نامه‌هایش را می‌خواندی، ردپای پریشانی‌ها، قرارهای ملاقات، سرزنش  برای خلف وعده‌ها، نامه‌های طویل عاشقانه و صمیمانه، نامه‌هایی خشونت آمیز لبریز از حسادت و شماتت و واژه‌های هول انگیز وداع را در آنها می‌یافتی چرا که تمامی‌آن وعده و وعیدهایی عاشقانه به جایی نرسیده بود، یعنی او هرگز ازدواج نکرده بود و با این وجود، می‌شد از چهره ی بی اعتنای نقاب مانندش دریافت که بیست باز بیش از همه ی کسامی‌که عشق خود را در بوق و کرنا جار می‌زنند در عشق و سودا گرفتار آمده و تجربه ی عشق را از سر گذرانده بود. با اندیشیدن به ایزابلا، اتاقش پر سایه تر و رمزآلودتر می‌شد؛ زوایای اتاق تاریک تر می‌نمود، پایه‌های صندلی و میزها اسرارآمیزتر و بلندتر.</p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان این تصاویر با خشونت و اما بی کلامی‌پایان گرفت. هیبتی فراخ و سیاه آینه را در خود پوشاند، همه چیز را تیره و تار کرد، میز را با لوحه‌های مرمری پر از خطوطی صورتی و خاکستری پوشاند و سپس رفت. اما تصویر کاملا&#8221; تغییر کرد. برای لحظه ای ناآشنا و نامعقول و دست نیافتنی می‌نمود. نمی‌توانستی آنها را با غایتی انسانی مربوط کنی. و سپس رفته رفته جریانی منطقی بر آنها حاکم شد، به آنها نظم و ترتیب داد و آنها را به قلمرو تجربه ی معمول آورد. سرانجام می‌فهمیدی که آنها فقط نامه بودند. پستچی نامه آورده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">آن جا روی میز مرمر قرار داشتند، در نگاه اول توده ای روشن و رنگی و خشن و زشت بودند. و بعد با شگفتی می‌دیدی که چگونه نظم و ترتیب می‌یافتند و در هم می‌آمیختند و بخشی از تصویر می‌شدند و آن نامیرایی و آرامشی را که از آینه می‌تراوید به همه چیز می‌بخشیدند. آنها انباشته از واقعیت و مفهومی‌نو و با وزنی سنگین تر در آن جا قرار داشتند، انگار برای جدا کردن آنها از میز به تیغه ای نیاز داشتی. و خواه خیال بود یا نبود، به نظر نمی‌رسید که فقط دسته ای نامه از سر تصادف باشند بلکه لوحه‌هایی بودند که حقیقت ابدی رویشان حک شده بود. اگر می‌توانستی آنها را بخوانی همه ی آن چه را که باید درباره ی ایزابلا و آری درباره ی زندگی می‌فهمیدی. باید معنایی عمیق بر صفحات داخل آن پاکت‌های مرمرگونه جمع شده باشد. ایزابلا وارد می‌شود و آنها را برمی‌دارد، یکی یکی باز می‌کند و خیلی آهسته و به دقت، کلمه به کلمه می‌خواند و سپس با آهی عمیق، گویی که ژرفای همه چیز را دیده باشد، پاکت‌ها را تکه تکه می‌کند و نامه‌ها را به یکدیگر می‌بندد و کشوی قفسه را مصمم قفل می‌کند تا آن چه را نمی‌خواهد دیگران بدانند از نظرها پنهان کند.</p>
<p style="text-align: justify;">اندیشه چون رقیبی به میدان در آمد. ایزابلا نمی‌خواست کسی او را بشناسد، اما دیگر نباید فرار کند. احمقانه بود، هولناک بود. حال که او این همه می‌داند و این همه پنهان می‌کند، باید با نخستین ابزاری که به دستت می‌رسد، تخیل او را بگشایی و باید ذهنت را در همین لحظه روی او متمرکز کنی. باید او را محکم به آن جا ببندی، از هر گفتار و دیداری که تو را از کارت باز می‌دارد، از چیزهایی که در یک دم پیش می‌آیند، مثل شام خوردن، دیدارها و گفتارهای مؤدبانه سرباز زنی تا او را به تمامی‌دریابی. باید پا در کفشش کنی. اگر کسی معنای تحت اللفظی را در نظر بگیرد، دیدن کفش‌هایی که او اینک به پا داشت آسان بود، در همین لحظه ایستاده در انتهای باغ. باریک بودند و بلند و مد روز، از نرم ترین و قابل انعطاف ترین چرم‌ها. مانند هر چی دیگری که او می‌پوشید بی نقص بودند. و او در زیر پرچین بلند در بخش انتهایی باغ ایستاده بود، با قیچی که با نخ به کمرش بسته بود تا با آن گل‌های خشک و علف‌های هرز را بچیند. آفتاب به صورتش می‌تابید، درست به چشم‌هایش؛ اما نه، در لحظه ی حساس سایه ی ابری خورشید را پوشاند و آن چه را که چشم‌هایش بیان می‌کرد در تردید فرو برد، تمسخرآمیز بودند یا مهربان، باهوش یا کند ذهن؟ تنها می‌توانستی خطوط نامصمم چهره ی زیبا و نسبتا&#8221; رنگ پریده اش را ببینی که به آسمان می‌نگریست. شاید در این فکر بود که باید حصاری جدید برای توت فرنگی‌ها سفارش دهد، برای بیوه ی جانسون گل بفرستد؛ زمان آن رسیده بود که به دیدن هیپسلی‌ها در خانه ی جدیدشان برود. اینها همه ی چیزهایی بودکه قطعا&#8221; موقع شام درباره شان حرف می‌زد. اما تو از چیزهایی که در موقع شام درباره شان حرف می‌زد خسته بودی. می‌خواستی به حالت ژرف تر او دست یابی و بر زبان آوری، حالتی که به ذهن راه دارد مثل نفس کشیدن که به جسم، آن چه را که نیک بختی یا نگون بختی می‌نامی. با بیان این کلمات واضح بود که او مطمئنا&#8221; باید نیکبخت باشد. ثروتمند بود، مشهور بود؛ دوستان زیادی داشت؛ به سفر می‌رفت حصیرهای ترکی و گلدان‌های ایرانی می‌خرید. در حالی که ابرهای تورگونه چهره اش را پوشانده بودند، انوار شادی از جایی که ایستاده بود و با قیچی شاخه‌های لرزان را می‌برید، به هر سو می‌تراوید.</p>
<p style="text-align: justify;">در این لحظه با تکان سریع قیچی دسته ای از پیچک‌های وحشی را برید و به زمین انداخت، در آن دم که پیچک می‌افتاد، مطمئنا&#8221; نوری هم به درون آمد، یقینا&#8221; به وجود او کمی‌نزدیک تر می‌شدی. ذهنش لبریز از مهربانی و تأسف بود &#8230; بریدن شاخه‌های هرز غمگینش می‌کرد چرا که زمانی آن شاخه زنده بود و زندگی برای ایزابلا عزیز بود. آری، و در عین حال، سقوط شاخه به یادش می‌آورد که خود نیز باید بمیرد و تمامی‌بیهودگی و نابودی همه چیز را به خاطرش می‌آورد. سپس بار دیگر به سرعت از این اندیشه گذشت، عقل سلیمش بی درنگ به این نتیجه رسید که زندگی با او خوب تا کرده بود، حتی گرچه مقرر بود فرو افتد، بر خاک می‌غلتید و به آرامی‌در ریشه ی بنفشه‌ها می‌پوسید. پس همان طور ایستاده اندیشید، بی آن که به چیزی مشخص فکر کند زیرا از آن دسته افراد کم حرفی بود که افکار خود را پشت ابرهای سکوت نگه می‌دارند، لبریز از فکر شده بود. ذهنش چون اتاقش بودن که در آن نورها پیش می‌رفتند، به عقب بر می‌گشتند، چرخ زنان می‌آمدند و به چابکی گام برمی‌داشتند، خود را می‌گستردند، راه خود را می‌گشودند؛ و سپس تمامی‌وجودش، باز هم مثل اتاق، یا ابری از آگاهی ژرف، تأسفی ناگفتنی پر شد، و بعد او پر از کشوهای بسته بود، پر از نامه، مثل قفسه‌هایش. سخن از «گشودن او» انگار صدفی باشد ابلهانه و توهین آمیز بود حتی اگر نرم ترین و ظریف ترین ابزار را به کار می‌گرفتی باید از تخیل مدد بگیری. اینک او در آینه بود از آن یکه خوردی.</p>
<p style="text-align: justify;">نخست چنان دور بود که نمی‌توانستی او را به وضوح ببینی. با تأنی و به آرامی‌پیش آمد، این جا گل سرخی را صاف کرد، آن جا گلی صورتی را برای بوییدن برداشت اما هرگز توقف نکرد؛ و تمام مدت در آینه بزرگ و بزرگ تر و کامل تر از کسی می‌شد که زمانی کوشیده بودی به ذهنش راه پیدا کنی. رفته رفته یقین می‌یافتی که او برازنده ی تمام ویژگی‌هایی بود که در آن پیکر مرئی کشف کرده بود. آن جا لباس سبز تیره اش بود و کفش‌های بلندش، سبدش و چیزی که در سینه اش می‌درخشید. چنان آهسته آمد که حتی تصویر آینه را در هم نریخت، بلکه عنصری تازه بر آن افزود که به آرامی‌حرکت می‌کرد و اشیاء دیگر را تغییر می‌داد انگار، مؤدبانه، از آنها می‌خواست تا برای او جا باز کنند. و نامه‌ها و میز و سبزه زار و گل‌های آفتابگردان که در آینه منتظر بودند، راه باز کردند طوری که او در میانشان جای گیرد. سرانجام آن جا بود، در تالار. بی حرکت باز ماند. کنار میز ایستاد. کاملا&#8221; آرام ایستاد. به یکباره آینه نوری را پیرامون او پاشید. انگار می‌خواست او را ثابت نگه دارد؛ گویی مثل اسید تمامی‌ان چه را زاید و سطحی بود می‌زدود و فقط حقیقت را باقی می‌گذاشت. چشم اندازی افسون کننده بود. همه چیز از او فرو می‌ریخت ابرها، لباس، سبد، الماس، همه ی آن چه که تاکنون نیلوفر و عشق نامیده بودی. اکنون دیوار زمخت زیر آشکار می‌شد. اکنون خود زن بود. عریان در نور بی رحم ایستاد. و آن جا هیچ چیز نبود. ایزابلا کاملا&#8221; خالی بود. اندیشه ای نداشت. دوستی نداشت. هوای کسی را در سر نداشت. همان طور که نامه ایش، صورت حساب بودند. نگاه کن، آن جا ایستاده است، پیر و خمیده، پر چین و چروک، با بینی کشیده و گردن چروکیده، حتی زحمت باز کردن آنها را به خود نداد.</p>
<p style="text-align: justify;">آدم‌ها نباید در اتاق‌هایشان آینه بیاویزند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ویرجینیا وولف</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>برگردان</strong><strong>: </strong><strong>فرزانه قوجلو</strong><strong></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yasharonline.com/1388/05/07/post-25/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یکی از همین روزها</title>
		<link>http://yasharonline.com/1388/05/02/post-24/</link>
		<comments>http://yasharonline.com/1388/05/02/post-24/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 03:39:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yasharonline.com/?p=80</guid>
		<description><![CDATA[دوشنبه با هوای گرم آغاز شد و خبری هم از باران نبود. آرلیو اسکاور که دندانپزشک تجربی بود ، صبح زود سر ساعت شش مطبش را باز کرد. چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب پلاستیکی بودند از کابینت شیشه‌ای برداشت و یک مشت ابزار را به ترتیب اندازه چنان روی میز چید که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دوشنبه با هوای گرم آغاز شد و خبری هم از باران نبود. آرلیو اسکاور که دندانپزشک تجربی بود ، صبح زود سر ساعت شش مطبش را باز کرد. چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب پلاستیکی بودند از کابینت شیشه‌ای برداشت و یک مشت ابزار را به ترتیب اندازه چنان روی میز چید که انگار به نمایش گذاشته است. پیراهن راه راه بدون یقه‌ای را که دکمه فلزی طلایی رنگی در بالا داشت پوشید و بند شلوارش را بست. شق‌ورق و استخوانی بود و نگاهش هیچ تناسبی با شرایط محیط کارش نداشت و به نگاه مرده‌ها می‌مانست.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی همه چیز را مرتب روی میز چید، مته را به سمت صندلی دندانپزشکی کشید و نشست تا دندان‌های مصنوعی را پرداخت کند. از قراین بر می‌آمد که اصلاً در فکر کارش نیست، ولی یکریز کار می‌کرد و حتی زمانی هم که احتیاجی به مته نداشت با کمک پا آن را به گردش درمی‌آورد.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از ساعت هشت لختی دست از کار کشید تا از پنجره آسمان را تماشا کند و متوجه دو لاشخور شد که متفکرانه روی لبه پشت بام خانه همسایه نشسته بودند تا خشک شوند. مجدداً کار را ادامه داد و در این فکر بود که پیش از ظهر دوباره باران شروع خواهد شد. صدای جیغ پسر یازده ساله اش حواسش را پرت کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">-        بابا!</p>
<p style="text-align: justify;">-        چی شده؟</p>
<p style="text-align: justify;">-        شهردار می‌گه دندونش را می‌کشی؟</p>
<p style="text-align: justify;">-        بهش بگو نیستم.</p>
<p style="text-align: justify;">داشت دندان طلایی را پرداخت می‌کرد. آن را در فاصله نیم متری صورتش گرفت و با چشمان نیمه باز بررسی اش کرد. پسرش مجدداً از اتاق انتظار نقلی فریاد زد.</p>
<p style="text-align: justify;">-        می‌گه خونه اید چون صداتون را می‌شنود.</p>
<p style="text-align: justify;">دندانپزشک همچنان مشغول بررسی دندان بود. وقتی کارش با آن تمام شد و آن را روی میز گذاشت، گفت:</p>
<p style="text-align: justify;">-        دیگه بهتر.</p>
<p style="text-align: justify;">مته را دوباره روشن کرد. چند تکه از یک پل دندان را از جعبه مقوایی که کارهایش را در آن می‌ریخت برداشت و مشغول پرداخت آنها شد.</p>
<p style="text-align: justify;">-        بابا!</p>
<p style="text-align: justify;">-        چیه؟</p>
<p style="text-align: justify;">-        می‌گه اگه دندونش رو نکشی با تفنگ می‌کشتت.</p>
<p style="text-align: justify;">با طمانینه و با خونسردی فوق‌العاده‌ای پا را از روی پدال مته برداشت، از صندلی دورش کرد و کشو پایین میز را کاملاً بیرون کشید. کلت رولوری در آن بود. گفت: «بسیار خوب. بهش بگو بیاد منو بکشه.»</p>
<p style="text-align: justify;">صندلی را چرخاند تا روبه روی در قرار بگیرد و دستش را روی لبه کشو گذاشت. شهردار در آستانه در ظاهر شد. طرف چپ صورتش را تراشیده بود ولی طرف دیگر که ورم کرده بود و درد داشت پنج روزی می‌شد که اصلاح نشده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">دندانپزشک در چشمان شهردار بی تابی چند شب را می‌دید. با سرانگشتانش کشو را بست و با نرمی‌گفت:</p>
<p style="text-align: justify;">-        بنشینید.</p>
<p style="text-align: justify;">شهردار گفت: «صبح بخیر.»</p>
<p style="text-align: justify;">دندانپزشک گفت: «صبح بخیر.»</p>
<p style="text-align: justify;">ضمن این که وسایل داخل آب می‌جوشید، شهردار سرش را به زیر سری صندلی تکیه داد و حالش بهتر شد. نفسش سرد بود و مطب متروکی بود؛ صندلی چوبی کهنه، مته پایی و کابینتی شیشه ای پر از بطری‌های سفالی. روبروی صندلی پنجره قرار داشت و پرده پارچه ای کوتاهی تا حد شانه از آن آویزان. وقتی شهردار حس کرد که دندانپزشک به طرفش می‌آید، پاشنه‌هایش را محکم به زمین فشار داد و دهانش را باز کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">آرلیو اسکاور سر شهردار را به سمت نور گرفت. بعر از معاینه دندان چرک کرده، دهان شهردار را با احتیاط بست.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: «باید بدون سرّ کردن بکشمش.»</p>
<p style="text-align: justify;">-        چرا؟</p>
<p style="text-align: justify;">-        چون آبسه کرده.</p>
<p style="text-align: justify;">شهردار که سعی می‌کرد لبخند بزند به چشمان دندانپزشک نگاه کرد و گفت: «عیب نداره.»</p>
<p style="text-align: justify;">دندانپزشک لبخندی نزد. ظرف وسایل ضد عفونی شده را آورد و همچنان خونسرد بود.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد سلف دان را به جلو هل داد و رفت تا دست‌هایش را در دستشویی بشوید. تمام این کارها را بدون نگاه به شهردار انجام می‌داد. ولی شهردار چشم از او برنمی‌داشت. دندان عقل پایین بود. دندانپزشک پاها را کمی‌از هم باز کرد و دندان را با گازانبر داغ محکم گرفت. شهردار دو دسته صندلی را محکم گرفته بود و پاها را با تمام قدرت روی زمبن فشار می‌داد و حس می‌کرد که کلیه‌هایش منجمد شده، ولی جیکش در نمی‌آمد. دندانپزشک فقط مچش را حرکت می‌داد. بی هیچ کینه ای و با ملایمتی نیشدار گفت:</p>
<p style="text-align: justify;">-        حالاست که باید تاوان اون بیست نفر کشته رو بدی.</p>
<p style="text-align: justify;">شهردار صدای قرچ قرچ استخوان‌های فک اش را می‌شنید و چشمانش پر از اشک شده بود. ولی تا بیرون آمدن دندان، نفس را در سینه حبس کرد. بعد آن را از پشت اشک‌هایش دید. دندان چنان با دردی که می‌کشید غریبه می‌نمود که عذاب پنج شب گذشته را فراموش کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">شهردار روی سلف دان خم شد. عرق کرده بود و تشنه اش بود. دکمه اونیفورمش را باز کرد و از جیب شلوارش دستمالش را بیرون آورد.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: «اشک‌هایت را پاک کن.»</p>
<p style="text-align: justify;">پاک کرد. می‌لرزید. وقتی دندانپزشک دست‌هایش را می‌شست توجه شهردار به سقف شکسته و تارعنکبوت خاک گرفته ای جلب شد که تخم‌های عنکبوت و چند حشره مرده بر آن دیده می‌شد. دندانپزشک که داشت دست‌هایش را خشک می‌کرد، برگشت. گفت :«برو استراحت کن و با آب و نمک غرغره کن.» شهردار بلند شد و به سبک احترام نظامی‌خداحافظی کرد و به سمت در رفت و پاها را کش داد، بدون اینکه دکمه اونیفورمش را ببندد.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: «صورتحساب رو برام بفرست. -»</p>
<p style="text-align: justify;">-        برای تو یا شهر؟</p>
<p style="text-align: justify;">شهردار به نگاه نکرد. در را بست و از پشت در توری گفت: «همون مزخرفات همیشگی.»</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">گابریل گارسیا مارکز</p>
<p style="text-align: justify;">برگردان: محمدرضا قلیچ‌خانی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yasharonline.com/1388/05/02/post-24/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
