ياشار آنلاين
بایگانی برای دسته داستان
۰۷ ۱۱م, ۱۳۸۸

حکایت را ا. امینی با پرداخت شیرینی به عنوان علی بونهگیر در کتاب خود داستانهای امثال نقل کرده اما ابتدای روایت وی در مقایسه با نسخهیی که ما در اختیار داریم ناقص است و آخر قصه را هم به نحو ناجوری سرهم بندی کرده. در بخش میانی قصه، یعنی در حوادث فردای عروسی روایتی که میآوریم، از پرداخت زنده یاد امینی نیز سود جستهایم:
یکی بود یکی نبود. یک روزگاری تو یه شهری، جوان پولوپلهداری بود به اسم علی. این علی راه کار را به خیال خودش یاد گرفته بود: هر زنی بهاش میدادند از فردای شب زفاف بنا میکرد ازش عیب و ایراد و بهانه گرفتن و روز دوم و سوم اگر خود زنه کارد به استخوانش نمیرسید و نمیگفت مهرم حلال جانم آزاد، خود علی آستین بالا میزد و بیچاره را طلاق به کون میفرستاد خانه باباش و میرفت دنبال زن بعدی؛ تا عاقبت کارش به جایی رسید که مردم اسمش را گذاشتند علی بونهگیر و دیگر هیچکس حاضر نشد بهاش زن بدهد.
توی آن شهر یک دختری هم بود به اسم فاطمه، که او را هم بس که چموش و آتشپاره بود فاطمه ارّه (فاطمه ارقه) میگفتند و تنابندهیی ازعزباوغلیهای شهر جرأت نمیکرد برای گرفتنش پا پیش بگذارد. وقتی این فاطمه ارّه شنید این علی بونهگیر بی زن مانده و اهل شهر هم قسم شدهاند اگر هم وزن دخترشان هم طلا و جواهر بدهد به دامادی قبولش نکنند به کس و کار خودش گفت: _اگه علی آقا منو قبول کنه حاضرم کنیزش بشم.
دورش را گرفتند که: اوّلندش واسه یه دختر عیبه که برای مرد پیغوم بده که بیا منو بگیر. دوّمن: مگه به سرت زده دختر؟ این مردو بهاش میگن علی بونهگیر. دخترها رو میبره گل شونو میچینه، سر دو روز که دلشو زدن هزار جور ایراد ازشون میگیره طلاقشون میده بیوهشون میکنه میندازهتشون تو کوچه!
فاطمه گفت: الاوبِلا، همینه که گفتم. اگه علی آقا منو بپسنده منتّشم میکشم!
خبر که به گوش علی بونهگیر رسید نیشش تا بناگوش باز شد و فوری کس وکارش را فرستاد خواستگاری و تو دلش گفت: «دخترۀ ارقۀ آتیشپاره لابد خیال کرده میتونه منو از رو ببره. باشه، بگرد تا بگردیم! بلایی به روزگارت بیارم که نقالهای قهوه خانهها تا قیامت نقلش را برا مردم بگن»!
خلاصه، خواستگارها رفتند بلهبران کردند قولوقرارها را گذاشتند و روز عروسی رسید. فاطمه را که بردند حمام عروسی، سرِ حنابندان به ینگه گفت دست و پایش را آن جور که خودش میگوید نگار کند. باقی کارهای توی حمامش را هم گفت خودش به سلیقه خودش انجام میدهد. تو خانه هم به کارهای بزک و دوزکش نگذاشت دیگران دخالت کنند و - چه دردسر بدهم؟ – بعدازظهر عروس و داماد را عقد کردند دهل و سرنا زدند، شب هم بعد از رفتن ولیمه خورها فاطمه و علی را دست به دست دادند کردند تو حجله. فاطمه مثل دخترهای خجالتی با دست حنانگاریش چادر نمازش را جوری نگه داشته بود که فقط یک تاق ابروش دیده میشد و چشمش را هم دوخته بود به گل قالی. علی که تصمیم گرفته بود از همان توی حجله دماغ فاطمه را بسوزاند نگاهش که به انگشتان حنائی و ابروی وسمهیی و چشم سرمه کشیدۀ او افتاد دادش درآمد که: – این دیگه چه بازیه؟ کی به تو گفت من چشم و ابروی سورمه و وسمهیی و سرانگشت حنا کرده دوست دارم؟
فاطمه با یک حرکت چادرش را با دست دیگرش گرفت کشید آن ور، آن یکی چشم و ابروش را بیرون انداخت و با هزار ناز و غمزه گفت: – اوا، آقا علی جون، من که سلیقۀ شما رو نمیدونستم. حالا که حنا و سورمه و وسمه دوست ندارین امشبه رو از این ور نگام کنین که ساده گذاشتم، تا بعد!
علی که تیر اولش به سنگ خورده بود آمد به بوسه بازی مشغول بشود چشمش افتاد به سرخاب لپّ فاطمه، با نفرت گفت: – ای وای! این کثافتا چیه به لپّات مالیدی؟
فاطمه فوری آن طرف صورتش را آورد پیش و باز به طنازی درآمد که: – خدا بکشهتم آقا علی جون! نمیدونستم شمام مث من از این انتربازیها خوشتون نمیاد! اما واسه احتیاط این ور صورتمو ساده گذاشتم که اگه بزک دوزک دوست نداشتین شب به این خوشی اسباب دلخوری تون نشم!
علی که این بار هم یخش نگرفته بود چادر فاطمه را که یک ور نشسته بود از سرش برداشت که او را به رختخواب ببرد، به دیدن گیسوی بلند و بافتۀ فاطمه دوباره بهانه گیرش آمد که: – این دم خر دیگه چیه که به خودت آویزون کردی؟ حیف طرّه نیست؟
باز فاطمه با هزار عشوه و دلبری گفت: – یه شب هزار شب نیست آقا علی جونم. عوضش این ور سرمو به دلخواه شما درست کردم، فردا اون ورشم طرّه میکنم.
علی باز از رو رفت اما تو دلش گفت: «اَروا بابات این دفعه دیگه فکر نمیکنم در رو گیر بیاری!» – فتیله چراغ را کشید پایین و فاطمه را کشید به… و همچنین که کار از… به دست بازی رسید ناگهان او را پس زد که: – دلم آشوب شد! یعنی تو خونه شما یه زن فهمیده به هم نمیرسید که به تو بگه با این همه پشم و پیله به رختخواب زفاف نمیرن؟
فاطمه که این بار عشوه را از حد گذرانده بود با دندان های کلید شده و صدای عشوه گرانه گفت: – بلاتون به جونم آقا علی شاه، فقط نصفشو بیدوا گذاشتم که بفهمم میل دلتون چیه. یک امشبو به اون ورش بسازین و به دلتون بد نیارین، که هر کاری چارهیی داره!
باری آقا علی که آن شب دیگر دستش از هر بهانهیی کوتاه شده بود به وظایف دامادیش قیام کرد و صبح علیالطلوع از خانه زد بیرون. فاطمه هم زودی پا شد ریخت و روز خودش را به همان صورتی که دیشب از زبان علی بیرون کشیده بود درآورد و با همان شگردی که شب عروسی به کار زده بود مشغول کارهای خانه شد: مثلاً پلو که برای ناهار پخت نصفش را عدس زد نصفش را ساده گذاشت. نصف حیاط و اتاق را جارو کرد نصفش را نه. نصف حیاط را آب پاشید نصفش را آب نپاشیده ول کرد. یک لنگه در حیاط را آب پاشید نصفش را آب نپاشیده ول کرد. یک لنگه در خانه را بست یک لنگه اش را باز گذاشت و… این جوریها.
ظهر علی آمد خانه از همان دم در صداش را انداخت به سرش که: – شاید من میخواستم که خانهام درش بسته باشد؟
فاطمه از ته مطبخ گفت: – اَخمتو بگردم آقا علی جونم! نصفش که بستهس؛ حالا که همشو بسته میخوای روی چشمم. همشو میبندم!
گفت: – شاید میخواستم واز واز باشه؟
گفت: - درد و بلات بخوره تو سر فاطمه! نصفش که وازه؛ حالا اگر همشو واز میخوای خودم وازش میکنم. تا منو داری غصه نداشته باش!
علی وارد حیاط شد دید حیاط مثل دسته گل جارو و آبپاشی شده؛ غیظش درآمد که: – شاید دلم میخواس خونه غرق کثافت باشه؟
فاطمه از دم مطبخ گفت: – دارمت علی جونم! دسّ کم نصف حیاط همون جوره که دلت میخواد. بابت اون قسمتشم به چشم؛ چند روز که جاروش نکنم همون گندی میشه که بود.
گفت: – شاید میخواسّم مث دسّه گل ترتمیز و پاکیزه باشه؟
گفت: – الهی قربون اون اداهای شیرینت برم. پس همون جا وایسا و صفا کن!
چی سرتان را درد بیارم بیخود؟ – علی بونهگیر هر ایرادی که گرفت جواب فاطمه همین جورها حاضر آماده بود. یک هفته دو هفته و یک ماه دو ماهی گذشت، یک روز دید که نه، دیگر دارد بالا میآورد، چون همه جا تو شهر حرف او بود و هر جا میرفت به ریشش میخندیدند که فاطمه ارّه خوب توانسته پالان را رو گردۀ علی بونهگیر محکم کند! خانه و زندگی را گذاشت برای فاطمه، یک مشت جواهر از وزن سبک و از قیمت سنگین برای خودش برداشت و از آن شهر گذاشت رفت که رفت.
از کتاب: قصههای کتاب کوچه – انتشارات مازیار
۰۵ ۷م, ۱۳۸۸
آدمها نباید در اتاقهایشان آینه آویزان کنند همان طور که نباید دفترچههای حساب پس انداز یا نامههایی را پیش چشم دیگران بگذارند که جنایتی پنهان را افشا میکنند. در آن بعد از ظهر تابستان، نمیتوانستی در آینه ی قدی که بر دیوار تالار آویخته بود نگاه نکنی. همه چیز از سر تصادف بود. نه تنها میتوانستی از ته کاناپهی اتاق پذیرایی، میز مرمر مقابل را در آینه ی ایتالیایی ببینی، ورای آن امتداد باغ را نیز میدیدی. تا جایی که حاشیه ی طلایی آینه زاویه ای میساخت و تصویر را قطع میکرد کوچه با سرسبزی را میدیدی که در دو طرف، میان گلهایی بلند، ادامه داشت.
خانه خالی بود و چون تو تنها فرد در اتاق پذیرایی بودی، حس میکردی مثل یکی از این طبیعی دانهایی هستی که سراپا پوشیده در برگ و علف به تماشای رمنده خوترین حیوانات مینشینند گورکنها، سمورها و مرغان ماهیخوار که آزادانه به هر سو میروند انگار کسی آنها را نمیبیند. در آن بعد از ظهر اتاق پر بود از چنین موجودات گریزانی، نور و سایه، تکان پردهها در باد، ریزش گلبرگها، چیزهایی که به نظر میرسید اگر کسی به آنها توجه کند هرگز رخ نمیدهند. اتاق روستایی آرام و قدیمیبا حصیرها و بخاریهای سنگی اش، با کتابخانههای فرسوده و قفسههای سرخ و طلایی جلا خورده اش، پر از چنین موجودات مرموزی بود. چرخ زنان از کف اتاق گذشتند، با پاهای بلند و ظریف گام بر میداشتند و دمهای باز خود را میگشودند و با منقارهای وهم آلودشان به همه چیز نوک میزدند. انگار دسته ای از درناها یا فلامینوگوهای زیبا بودند که رنگ صورتی شان پریده بود، یا طاووسهایی که بدنهایشان را با نقره پوشانده بودند. و رنگهای سرخ و سیاه غریبی در هم آمیخته بود، انگار ناگهان ماهی مرکبی فضا را با رنگ ارغوانی پوشانده باشد؛ اتاق چون موجودی انسانی، شور و سودا و خشم و دشمنی و ماتم خود را داشت و رشک و اندوه بر آن غلبه مییافت و فضایش را تیره میکرد. هیچ چیز برای لحظه ای هم یکسان باقی نمیماند.
اما، در بیرون، آینه میز تالار و گلهای آفتابگردان و کوچه باغ را چنان دقیق و ثابت نشان میداد که گویی تمامیآنها به گونه ای گریزناپذیر در واقعیت وجودی خود گرفتار شده بودند. تضادی شگفت بود این جا همه چیز در حال دگرگونی، آن جا همه چیز ساکن. نمیتوانستی از یکی به دیگری نگاه نکنی. در عین حال، از آن رو که به علت گرمای هوا همه ی درها و پنجرهها باز بود، صدایی را میشنیدی که یکسره آه میکشید و بعد از صدا میافتاد، صدایی گذرا و میرا که به نظر میرسید چون نفس فرو میرود و بر میآید. با آن که همه چیز در آینه از نفس افتاده اما در آینه بود که همه چیز نامیرا مینمود.
نیم ساعت پیش، خانم خانه، «ایزابلاتیسون»، در لباس تابستانی نازکش، با سبدی در دست، به باغ سبز رفت، حاشیه ی طلایی آینه تصویر او را قطع کرد و از نظر ناپدید شد. شاید به پایین باغ رفته بود تا گل بچیند؛ یا شاید این تصویر طبیعی تر به نظر میرسید، رفته بود تا چیزی سبک و خیال انگیز، پر برگ و مواج، پیچکی وحشی یا دسته ای از آن نیلوفرهای زیبا را بچیند که دو دیوار زشت تاب خورده و غنچههای سپید و بنفش آن به همه سو ریخته بود. تصویر او نیلوفرهای لرزان وهم انگیز را به جای مینای راست قامت و گلهای آهار شق و رق، یا به جای گلهای آتشین خود او که چون مشعلهایی بر درختچههای رز میدرخشیدند به بیینده القا میکرد … چنین مقایسه ای نشان میداد که پس از این همه سال ایزابلا را چقدر کم میشناختی؛ زیرا غیرممکن است که زنی از گوشت و خون با پنجاه و پنج یا شصت سال سن بتواند واقعا” پیچیک یا تاج گلی باشد. چنین مقایسههایی بدتر از حماقت و سطحی نگری است. حتی ظالمانه اند، چرا که چون نیلوفری لرزان بین تو و حقیقت قرار میگیرند. باید حقیقتی باشد؛ باید دیواری باشد. اما عجیب بود که پس از شناختن ایزابلا در طول این همه سال نمیتوانستی حقیقت او را به زبان آوری؛ ولی میتوانستی نیلوفر و پیچک وحشی را با همین عبارات وصف کنی. اما در مورد حقایق، حقیقت داشت که او پیر دختر بود؛ که او ثروتمند بود؛ که این خانه را خریده و آن را با دستهای خود با غریب ترین اشیاء از سراسر جهان آراسته بود، خطر نیشهای زهرآگین و بیماریهای مشرق زمین را به جان خریده بود. حصیرها، صندلیها و قفسههایی را آورده بود که اکنون زندگی شبانه ی خود را پیش چشمهای بیننده به نمایش میگذاشتند. گاه به نظر میرسید که آنها بسی پیش از ما ایزابلا را میشناختند، پیش از ما که روی آنها مینشستیم، آن قدر با دقت روی آنها گام برمیداشتیم مجاز به شناختن او بودند … هر کدام از این قفسهها پر از کشوهای کوچک بود و هر کشو یقینا” پر از نامههایی که با روبان بسته شده و با ساقههای اسطوخودوس یا برگهای گل رز آذین شده بودند. زیرا واقعیتی دیگر نیز وجود داشت، اگر واقعیات چیزی باشد که تو میخواهی، این که ایزابلا افراد زیادی را میشناخت و دوستان بسیاری داشت؛ پس اگر شهامت به خرج میدادی و کشویی را باز میکردی و نامههایش را میخواندی، ردپای پریشانیها، قرارهای ملاقات، سرزنش برای خلف وعدهها، نامههای طویل عاشقانه و صمیمانه، نامههایی خشونت آمیز لبریز از حسادت و شماتت و واژههای هول انگیز وداع را در آنها مییافتی چرا که تمامیآن وعده و وعیدهایی عاشقانه به جایی نرسیده بود، یعنی او هرگز ازدواج نکرده بود و با این وجود، میشد از چهره ی بی اعتنای نقاب مانندش دریافت که بیست باز بیش از همه ی کسامیکه عشق خود را در بوق و کرنا جار میزنند در عشق و سودا گرفتار آمده و تجربه ی عشق را از سر گذرانده بود. با اندیشیدن به ایزابلا، اتاقش پر سایه تر و رمزآلودتر میشد؛ زوایای اتاق تاریک تر مینمود، پایههای صندلی و میزها اسرارآمیزتر و بلندتر.
ناگهان این تصاویر با خشونت و اما بی کلامیپایان گرفت. هیبتی فراخ و سیاه آینه را در خود پوشاند، همه چیز را تیره و تار کرد، میز را با لوحههای مرمری پر از خطوطی صورتی و خاکستری پوشاند و سپس رفت. اما تصویر کاملا” تغییر کرد. برای لحظه ای ناآشنا و نامعقول و دست نیافتنی مینمود. نمیتوانستی آنها را با غایتی انسانی مربوط کنی. و سپس رفته رفته جریانی منطقی بر آنها حاکم شد، به آنها نظم و ترتیب داد و آنها را به قلمرو تجربه ی معمول آورد. سرانجام میفهمیدی که آنها فقط نامه بودند. پستچی نامه آورده بود.
آن جا روی میز مرمر قرار داشتند، در نگاه اول توده ای روشن و رنگی و خشن و زشت بودند. و بعد با شگفتی میدیدی که چگونه نظم و ترتیب مییافتند و در هم میآمیختند و بخشی از تصویر میشدند و آن نامیرایی و آرامشی را که از آینه میتراوید به همه چیز میبخشیدند. آنها انباشته از واقعیت و مفهومینو و با وزنی سنگین تر در آن جا قرار داشتند، انگار برای جدا کردن آنها از میز به تیغه ای نیاز داشتی. و خواه خیال بود یا نبود، به نظر نمیرسید که فقط دسته ای نامه از سر تصادف باشند بلکه لوحههایی بودند که حقیقت ابدی رویشان حک شده بود. اگر میتوانستی آنها را بخوانی همه ی آن چه را که باید درباره ی ایزابلا و آری درباره ی زندگی میفهمیدی. باید معنایی عمیق بر صفحات داخل آن پاکتهای مرمرگونه جمع شده باشد. ایزابلا وارد میشود و آنها را برمیدارد، یکی یکی باز میکند و خیلی آهسته و به دقت، کلمه به کلمه میخواند و سپس با آهی عمیق، گویی که ژرفای همه چیز را دیده باشد، پاکتها را تکه تکه میکند و نامهها را به یکدیگر میبندد و کشوی قفسه را مصمم قفل میکند تا آن چه را نمیخواهد دیگران بدانند از نظرها پنهان کند.
اندیشه چون رقیبی به میدان در آمد. ایزابلا نمیخواست کسی او را بشناسد، اما دیگر نباید فرار کند. احمقانه بود، هولناک بود. حال که او این همه میداند و این همه پنهان میکند، باید با نخستین ابزاری که به دستت میرسد، تخیل او را بگشایی و باید ذهنت را در همین لحظه روی او متمرکز کنی. باید او را محکم به آن جا ببندی، از هر گفتار و دیداری که تو را از کارت باز میدارد، از چیزهایی که در یک دم پیش میآیند، مثل شام خوردن، دیدارها و گفتارهای مؤدبانه سرباز زنی تا او را به تمامیدریابی. باید پا در کفشش کنی. اگر کسی معنای تحت اللفظی را در نظر بگیرد، دیدن کفشهایی که او اینک به پا داشت آسان بود، در همین لحظه ایستاده در انتهای باغ. باریک بودند و بلند و مد روز، از نرم ترین و قابل انعطاف ترین چرمها. مانند هر چی دیگری که او میپوشید بی نقص بودند. و او در زیر پرچین بلند در بخش انتهایی باغ ایستاده بود، با قیچی که با نخ به کمرش بسته بود تا با آن گلهای خشک و علفهای هرز را بچیند. آفتاب به صورتش میتابید، درست به چشمهایش؛ اما نه، در لحظه ی حساس سایه ی ابری خورشید را پوشاند و آن چه را که چشمهایش بیان میکرد در تردید فرو برد، تمسخرآمیز بودند یا مهربان، باهوش یا کند ذهن؟ تنها میتوانستی خطوط نامصمم چهره ی زیبا و نسبتا” رنگ پریده اش را ببینی که به آسمان مینگریست. شاید در این فکر بود که باید حصاری جدید برای توت فرنگیها سفارش دهد، برای بیوه ی جانسون گل بفرستد؛ زمان آن رسیده بود که به دیدن هیپسلیها در خانه ی جدیدشان برود. اینها همه ی چیزهایی بودکه قطعا” موقع شام درباره شان حرف میزد. اما تو از چیزهایی که در موقع شام درباره شان حرف میزد خسته بودی. میخواستی به حالت ژرف تر او دست یابی و بر زبان آوری، حالتی که به ذهن راه دارد مثل نفس کشیدن که به جسم، آن چه را که نیک بختی یا نگون بختی مینامی. با بیان این کلمات واضح بود که او مطمئنا” باید نیکبخت باشد. ثروتمند بود، مشهور بود؛ دوستان زیادی داشت؛ به سفر میرفت حصیرهای ترکی و گلدانهای ایرانی میخرید. در حالی که ابرهای تورگونه چهره اش را پوشانده بودند، انوار شادی از جایی که ایستاده بود و با قیچی شاخههای لرزان را میبرید، به هر سو میتراوید.
در این لحظه با تکان سریع قیچی دسته ای از پیچکهای وحشی را برید و به زمین انداخت، در آن دم که پیچک میافتاد، مطمئنا” نوری هم به درون آمد، یقینا” به وجود او کمینزدیک تر میشدی. ذهنش لبریز از مهربانی و تأسف بود … بریدن شاخههای هرز غمگینش میکرد چرا که زمانی آن شاخه زنده بود و زندگی برای ایزابلا عزیز بود. آری، و در عین حال، سقوط شاخه به یادش میآورد که خود نیز باید بمیرد و تمامیبیهودگی و نابودی همه چیز را به خاطرش میآورد. سپس بار دیگر به سرعت از این اندیشه گذشت، عقل سلیمش بی درنگ به این نتیجه رسید که زندگی با او خوب تا کرده بود، حتی گرچه مقرر بود فرو افتد، بر خاک میغلتید و به آرامیدر ریشه ی بنفشهها میپوسید. پس همان طور ایستاده اندیشید، بی آن که به چیزی مشخص فکر کند زیرا از آن دسته افراد کم حرفی بود که افکار خود را پشت ابرهای سکوت نگه میدارند، لبریز از فکر شده بود. ذهنش چون اتاقش بودن که در آن نورها پیش میرفتند، به عقب بر میگشتند، چرخ زنان میآمدند و به چابکی گام برمیداشتند، خود را میگستردند، راه خود را میگشودند؛ و سپس تمامیوجودش، باز هم مثل اتاق، یا ابری از آگاهی ژرف، تأسفی ناگفتنی پر شد، و بعد او پر از کشوهای بسته بود، پر از نامه، مثل قفسههایش. سخن از «گشودن او» انگار صدفی باشد ابلهانه و توهین آمیز بود حتی اگر نرم ترین و ظریف ترین ابزار را به کار میگرفتی باید از تخیل مدد بگیری. اینک او در آینه بود از آن یکه خوردی.
نخست چنان دور بود که نمیتوانستی او را به وضوح ببینی. با تأنی و به آرامیپیش آمد، این جا گل سرخی را صاف کرد، آن جا گلی صورتی را برای بوییدن برداشت اما هرگز توقف نکرد؛ و تمام مدت در آینه بزرگ و بزرگ تر و کامل تر از کسی میشد که زمانی کوشیده بودی به ذهنش راه پیدا کنی. رفته رفته یقین مییافتی که او برازنده ی تمام ویژگیهایی بود که در آن پیکر مرئی کشف کرده بود. آن جا لباس سبز تیره اش بود و کفشهای بلندش، سبدش و چیزی که در سینه اش میدرخشید. چنان آهسته آمد که حتی تصویر آینه را در هم نریخت، بلکه عنصری تازه بر آن افزود که به آرامیحرکت میکرد و اشیاء دیگر را تغییر میداد انگار، مؤدبانه، از آنها میخواست تا برای او جا باز کنند. و نامهها و میز و سبزه زار و گلهای آفتابگردان که در آینه منتظر بودند، راه باز کردند طوری که او در میانشان جای گیرد. سرانجام آن جا بود، در تالار. بی حرکت باز ماند. کنار میز ایستاد. کاملا” آرام ایستاد. به یکباره آینه نوری را پیرامون او پاشید. انگار میخواست او را ثابت نگه دارد؛ گویی مثل اسید تمامیان چه را زاید و سطحی بود میزدود و فقط حقیقت را باقی میگذاشت. چشم اندازی افسون کننده بود. همه چیز از او فرو میریخت ابرها، لباس، سبد، الماس، همه ی آن چه که تاکنون نیلوفر و عشق نامیده بودی. اکنون دیوار زمخت زیر آشکار میشد. اکنون خود زن بود. عریان در نور بی رحم ایستاد. و آن جا هیچ چیز نبود. ایزابلا کاملا” خالی بود. اندیشه ای نداشت. دوستی نداشت. هوای کسی را در سر نداشت. همان طور که نامه ایش، صورت حساب بودند. نگاه کن، آن جا ایستاده است، پیر و خمیده، پر چین و چروک، با بینی کشیده و گردن چروکیده، حتی زحمت باز کردن آنها را به خود نداد.
آدمها نباید در اتاقهایشان آینه بیاویزند.
ویرجینیا وولف
برگردان: فرزانه قوجلو
۰۵ ۲م, ۱۳۸۸
دوشنبه با هوای گرم آغاز شد و خبری هم از باران نبود. آرلیو اسکاور که دندانپزشک تجربی بود ، صبح زود سر ساعت شش مطبش را باز کرد. چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب پلاستیکی بودند از کابینت شیشهای برداشت و یک مشت ابزار را به ترتیب اندازه چنان روی میز چید که انگار به نمایش گذاشته است. پیراهن راه راه بدون یقهای را که دکمه فلزی طلایی رنگی در بالا داشت پوشید و بند شلوارش را بست. شقورق و استخوانی بود و نگاهش هیچ تناسبی با شرایط محیط کارش نداشت و به نگاه مردهها میمانست.
وقتی همه چیز را مرتب روی میز چید، مته را به سمت صندلی دندانپزشکی کشید و نشست تا دندانهای مصنوعی را پرداخت کند. از قراین بر میآمد که اصلاً در فکر کارش نیست، ولی یکریز کار میکرد و حتی زمانی هم که احتیاجی به مته نداشت با کمک پا آن را به گردش درمیآورد.
بعد از ساعت هشت لختی دست از کار کشید تا از پنجره آسمان را تماشا کند و متوجه دو لاشخور شد که متفکرانه روی لبه پشت بام خانه همسایه نشسته بودند تا خشک شوند. مجدداً کار را ادامه داد و در این فکر بود که پیش از ظهر دوباره باران شروع خواهد شد. صدای جیغ پسر یازده ساله اش حواسش را پرت کرد.
- بابا!
- چی شده؟
- شهردار میگه دندونش را میکشی؟
- بهش بگو نیستم.
داشت دندان طلایی را پرداخت میکرد. آن را در فاصله نیم متری صورتش گرفت و با چشمان نیمه باز بررسی اش کرد. پسرش مجدداً از اتاق انتظار نقلی فریاد زد.
- میگه خونه اید چون صداتون را میشنود.
دندانپزشک همچنان مشغول بررسی دندان بود. وقتی کارش با آن تمام شد و آن را روی میز گذاشت، گفت:
- دیگه بهتر.
مته را دوباره روشن کرد. چند تکه از یک پل دندان را از جعبه مقوایی که کارهایش را در آن میریخت برداشت و مشغول پرداخت آنها شد.
- بابا!
- چیه؟
- میگه اگه دندونش رو نکشی با تفنگ میکشتت.
با طمانینه و با خونسردی فوقالعادهای پا را از روی پدال مته برداشت، از صندلی دورش کرد و کشو پایین میز را کاملاً بیرون کشید. کلت رولوری در آن بود. گفت: «بسیار خوب. بهش بگو بیاد منو بکشه.»
صندلی را چرخاند تا روبه روی در قرار بگیرد و دستش را روی لبه کشو گذاشت. شهردار در آستانه در ظاهر شد. طرف چپ صورتش را تراشیده بود ولی طرف دیگر که ورم کرده بود و درد داشت پنج روزی میشد که اصلاح نشده بود.
دندانپزشک در چشمان شهردار بی تابی چند شب را میدید. با سرانگشتانش کشو را بست و با نرمیگفت:
- بنشینید.
شهردار گفت: «صبح بخیر.»
دندانپزشک گفت: «صبح بخیر.»
ضمن این که وسایل داخل آب میجوشید، شهردار سرش را به زیر سری صندلی تکیه داد و حالش بهتر شد. نفسش سرد بود و مطب متروکی بود؛ صندلی چوبی کهنه، مته پایی و کابینتی شیشه ای پر از بطریهای سفالی. روبروی صندلی پنجره قرار داشت و پرده پارچه ای کوتاهی تا حد شانه از آن آویزان. وقتی شهردار حس کرد که دندانپزشک به طرفش میآید، پاشنههایش را محکم به زمین فشار داد و دهانش را باز کرد.
آرلیو اسکاور سر شهردار را به سمت نور گرفت. بعر از معاینه دندان چرک کرده، دهان شهردار را با احتیاط بست.
گفت: «باید بدون سرّ کردن بکشمش.»
- چرا؟
- چون آبسه کرده.
شهردار که سعی میکرد لبخند بزند به چشمان دندانپزشک نگاه کرد و گفت: «عیب نداره.»
دندانپزشک لبخندی نزد. ظرف وسایل ضد عفونی شده را آورد و همچنان خونسرد بود.
بعد سلف دان را به جلو هل داد و رفت تا دستهایش را در دستشویی بشوید. تمام این کارها را بدون نگاه به شهردار انجام میداد. ولی شهردار چشم از او برنمیداشت. دندان عقل پایین بود. دندانپزشک پاها را کمیاز هم باز کرد و دندان را با گازانبر داغ محکم گرفت. شهردار دو دسته صندلی را محکم گرفته بود و پاها را با تمام قدرت روی زمبن فشار میداد و حس میکرد که کلیههایش منجمد شده، ولی جیکش در نمیآمد. دندانپزشک فقط مچش را حرکت میداد. بی هیچ کینه ای و با ملایمتی نیشدار گفت:
- حالاست که باید تاوان اون بیست نفر کشته رو بدی.
شهردار صدای قرچ قرچ استخوانهای فک اش را میشنید و چشمانش پر از اشک شده بود. ولی تا بیرون آمدن دندان، نفس را در سینه حبس کرد. بعد آن را از پشت اشکهایش دید. دندان چنان با دردی که میکشید غریبه مینمود که عذاب پنج شب گذشته را فراموش کرد.
شهردار روی سلف دان خم شد. عرق کرده بود و تشنه اش بود. دکمه اونیفورمش را باز کرد و از جیب شلوارش دستمالش را بیرون آورد.
گفت: «اشکهایت را پاک کن.»
پاک کرد. میلرزید. وقتی دندانپزشک دستهایش را میشست توجه شهردار به سقف شکسته و تارعنکبوت خاک گرفته ای جلب شد که تخمهای عنکبوت و چند حشره مرده بر آن دیده میشد. دندانپزشک که داشت دستهایش را خشک میکرد، برگشت. گفت :«برو استراحت کن و با آب و نمک غرغره کن.» شهردار بلند شد و به سبک احترام نظامیخداحافظی کرد و به سمت در رفت و پاها را کش داد، بدون اینکه دکمه اونیفورمش را ببندد.
گفت: «صورتحساب رو برام بفرست. -»
- برای تو یا شهر؟
شهردار به نگاه نکرد. در را بست و از پشت در توری گفت: «همون مزخرفات همیشگی.»
گابریل گارسیا مارکز
برگردان: محمدرضا قلیچخانی
۰۴ ۶م, ۱۳۸۸
ساموئل بکت در ایرلند زاده شد. در کالج ترینیتی درس خواند، به تدریس زبان فرانسه پرداخت، به پاریس رفت و تا پایان زندگی در آنجا ماند. در اواخر دهة ۱۹۲۰ با جیمز جویس که در پاریس به سر میبرد دوست شد. در معرفی سوررئالیسم سهمی داشت. چندین شعر و مقاله از آندره برتون و پل الوار را به انگلیسی ترجمه کرد. به تحقیق در آثار مارسل پروست پرداخت.
تقریباَ تمام آثارش را نخست به زبان فرانسه نوشته و سپس خودش یا دیگری آنها را به انگلیسی برگردانده است. از این رو او را نویسندهای فرانسوی زبان به شمار میآورند. مهمترین رمانهای او: مورفی(۱۹۳۸ )، مالون میمیرد(۱۹۵۱ )، ملوی(۱۹۵۱ )، نام ناپذیر(۱۹۵۳ )، وات( ۱۹۵۳ )
مهمترین نمایشنامههای او: در انتظار گودو(۱۹۵۲ )، همة افتادگان(۱۹۵۷ )، دست آخر(۱۹۵۷ )، آخرین نوار کراپ( ۱۹۵۸ )، چه روزهای خوشی(۱۹۶۱ )
در سال ۱۹۶۹ جایزة نوبل در ادبیات به او تعلق گرفت.
وفات: ۱۹۸۹
پلکان بلند نبود. من هزار بار پلههایش را شمرده بودم. چه هنگام بالا رفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم دیگر در حافظهام نیست. هیچوقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیادهروست بگویم یک و وقتی آن پایم روی اولین پله است بگویم دو و همینطور تا آخر، یا اصلاَ پیادهرو را به حساب نیاورم. بالای پلهها که میرسیدم باز سر همین قضیه گیر میکردم. از طرف دیگر، مقصودم از بالا به پایین است، عیناَ همینطور بود، اغراق نمیکنم. نمیدانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این حقیقت امر است. بنابراین به سه رقم کاملاَ متفاوت میرسیدم و هیچوقت هم نمیفهمیدم کدامش صحیح است. و وقتی که میگویم رقم دیگر در حافظهام نیست مقصودم این است که هیچکدام از آن سه رقم دیگر در حافظهام نیست. البته وقتی هم در حافظهام یکی از آن سه رقم را ، که حتماَ آنجا هست، پیدا میکنم فقط همان را پیدا میکنم و نمیتوانم آن دوتای دیگر را از آن به دست بیاورم. و حتی اگر دوتایش را پیدا میکردم باز سومیاش را نمیدانستم چیست. نه، باید هر سه تا را با هم در حافظه پیدا کرد تا بشود آنها را، هر سه تا را شناخت. این کُشنده است. خاطرهها را میگویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همانهایی که برای آدم عزیزند. یا نه، اصلاَ باید آنها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آنها را یکییکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید مدتی، یک مدت حسابی، فکرشان را بکنی، هر روز و چند بار در روز، تا وقتی که یک لایه لجن رویشان را بگیرد به طوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. این قاعدة کار است.
تازه شمارة پلهها ربطی به قضیه ندارد. چیزی که میبایست به ذهن سپرد این بود که پلکان بلند نبود و این را من به ذهن سپردم. حتی برای بچه، در مقایسه با پلکانهای دیگر که میشناخت بلند نبود، از بس آنها را هر روز میدید و از آنها بالا و پایین میرفت و روی پلههایشان بازی میکرد، قاپبازی یا بازیهای دیگر که حتی اسمشان را فراموش کرده است. آنوقت این برای مرد بالغ، مرد کامل بالغ، چه اهمیتی داشت؟
بنابراین سقوط چندان سخت نبود. در حین سقوط صدای بسته شدن در را شنیدم و این برایم، در عین سقوط، مایة دلگرمی بود. زیرا معنایش این بود که مرا تا توی کوچه تعقیب نمیکنند و چوب برنداشتهاند تا پیش چشم رهگذرها چوبم بزنند. زیرا اگر قصدشان این بود، در را نمیبستند، بلکه آن را باز میگذاشتند تا اشخاصی که توی دهلیز جمع میشدند بتوانند از کتک خوردن من لذت ببرند و عبرت بگیرند. پس اینبار به همین راضی شده بودند که بیرونم بیندازند و خلاص. پیش از اینکه توی گودال راهآب قرار بگیرم فرصت کردم که این استدلال را به نتیجه برسانم.
در این وضع و حال، هیچ چیز مجبورم نمیکرد که فوراَ بلند بشوم. آرنجم را، عجیب است که یادم است، به پیادهرو تکیه دادم، گوشم را گذاشتم کف دستم و شروع کردم دربارة وضعم، که برایم نامأنوس هم نبود، به فکر کردن. اما صدای ضعیفتر، ولی تردیدناپذیر در که دوباره محکم به هم خورد مرا از عالم رؤیا به در آورد که در آنجا منظرة دلکشی از گل و گیاه خودرو، که بسیار رؤیایی بود، داشت نقش میبست. همین باعث شد که سرم را بلند کردم و در حالی که کف دستهایم را روی پیادهرو گذاشته و ساقهایم را کشیده بودم فرار کنم. اما این فقط کلاهم بود که از میان هوا چرخ میخورد و آرام به طرف من پایین میآمد. گرفتمش و سرم گذاشتم. آنها، حسبالامر خدای خودشان، آدمهای بسیار درستی بودند. میتوانستند این کلاه را نگه دارند، اما مال آنها نبود، بلکه مال من بود. آنوقت آن را به من پس دادند. اما طلسم شکسته بود.
چه جور شرح این کلاه را بدهم؟ و برای چه؟ وقتی که جمجمهام به حد ابعادش رسید، نمیگویم به حد نهایی بلکه به حداکثر، پدرم به من گفت: بیا پسرم برویم کلاهت را بخریم؛ انگار آن کلاه از ازل، در مکانی معین، پیشاپیش وجود داشت. یکراست سراغ کلاه رفت: من حق اظهار نظر نداشتم، کلاهفروش هم همینطور. بارها از خودم پرسیدم که آیا قصد پدرم این نبود که مرا خوار بکند و آیا به من حسادت نمیکرد که جوان و زیبا بودم، خوب لااقل شاداب بودم، در حالی که خودش دیگر پیر و آماسیده و کبود شده بود. از آن روز به بعد دیگر اجازه نداشتم که سربرهنه بیرون بروم و موهای زیبای بلوطیام در هوا افشان باشد. گاهی ، در کوچة دورافتادهای، آن را برمیداشتم و در دست میگرفتم، اما میلرزیدم. هر صبح و عصر میبایست تمیزش کنم. جوانهای همسنم، که به هر حال گاهگاه مجبور به حشرونشر با آنها بودم، مسخرهام میکردند. اما من به خود میگفتم موضوع کلاه نیست، آنها شوخیهایشان را به کلاه من بند میکنند به عنوان یک چیز مضحک که سخت توی چشم میخورد، چون آنها ظریف نیستند. من همیشه از کمی ظرافت مردم این زمان تعجب کردهام. منی که روحم از صبح تا شب به جستجوی خودش در تقلا بود. اما شاید هم از روی مهربانی بوده باشد، از آن نوع مهربانیهایی که مثلاَ دماغ گندة آدم قوزی را به جای قوزش مسخره میکنند. پس از مرگر پدرم میتوانستم از شر این کلاه خلاص بشوم، دیگر مخالفی نبود، اما این کار را نکردم. ولی چه جور شرحش را بدهم؟ یک وقت دیگر، یک وقت دیگر.
بلند شدم و راه افتادم. دیگر نمیدانم چه سن و سالی داشتم. آنچه برایم اتفاق افتاده بود آنقدر مهم نبود که جزو سنوات تاریخی زندگیام به شمار آید. نه گهوارة چیزی بود و نه گور چیزی. بلکه آنقدر شبیه گهوارههای دیگر و گورهای دیگر بود که سردرگم میشوم. اما گمان نمیکنم اغراق باشد که بگویم در سن کمال بودم، یعنی به اصطلاح در کمال تسلط به نیروهای روانیام. بله، تسلط را که داشتم. به آن سمت کوچه رفتم و برگشتم تا به خانهای که مرا بیرون انداخته بود نگاه کنم، منی که هرگز هنگام رفتن پشت سرم را نگاه نمیکردم. چه زیبا بود! لب پنجرهها گلهای شمعدانی بود. من سالها توی نخ شمعدانیها رفتهام. شمعدانیها خیلی بدجنساند، اما آخر سر توانسته بودم هر کاری میخواهم با آنها بکنم. در این خانه را، بالای پلکان کوچکش، من همیشه به شدت تحسین کردهام. چطور آن را شرح بدهم؟ در بزرگ توپری بود که رنگ سبز به آن زده بودند و در تابستان یکجور نمدزین بر آن میگرفتند که خطهای راهراه سبز و سفید داشت با سوراخی که از آن یک کوبة بزرگ آهنتراش خارج میشد و شکافی داشت به اندازة شکاف صندوق نامهها که یک ورقة مسی فنردار آن را از دخول غبار و حشرهها و گنجشکها حفظ میکرد. و دیگر همین. در دو طرف در، دو جرز همرنگ بود و زنگ خانه روی جرز دست راست قرار داشت. پردهها از ذوقی سلیم حکایت میکرد. حتی دودی که از یکی از لولههای دودکش خارج میشد، دودکش آشپزخانه، انگار با حزن و حرمانی بیشتر از دود خانههای همسایه کشوقوس میآمد و در هوا مستحیل میشد، و آبیتر هم بود. در طبقة سومین و آخرین، به پنجرهام که به شکل موهنی گشوده بود نگاه کردم. چنان رفتو روبی میکردند که نگو. تا چند ساعت دیگر پنجره را میبستند و پردهها را میکشیدند و آنجا را ضد عفونی میکردند. من آنها را میشناختم. من حاضر بودم توی این خانه بمیرم. انگار در عالم رؤیا باز شدن در وخارج شدن پاهایم را دیدم.
بیپروا نگاه میکردم، زیرا میدانستم که آنها از پشت پردهها مرا نمیپایند، گرچه اگر دلشان میخواست میتوانستند این کار را بکنند. ولی من آنها را میشناختم. همه توی سوراخهای خود رفته بودند و هر کس به کار خودش مشغول شده بود.
ولی آخر من که کاریشان نکرده بودم.
شهر را درست نمیشناختم، شهر محل تولدم و محل اولین قدمهایم در زندگی و سپس همة قدمهای دیگرم که رد مرا کاملاَ محو نکردهاند. آخر من خیلی کم از خانه بیرون میرفتم! گاهگاه به کنار پنجره میرفتم، پردهها را پس میزدم وبیرون را نگاه میکردم. اما زود به کنج اتاق برمیگشتم، همانجا که تختخواب بود. من در کنج این هوا احساس ناراحتی میکردم و در آستانة چشماندازهای بیشمار و آشفته احساس گمگشتگی. با این حال در آن زمان هنوز میتوانستم، وقت ضرورت، دست به عمل بزنم. ولی اول نگاهی به آسمان میکردم، که آن مدد کذایی از آن میآید و در آن خط جادهها مشخص نیست و آدم در آنجا مثل بیابان آزادانه ول میگردد و به هر طرف نگاه کند هیچ چیز مسیر نگاه را سد نمیکند مگر حد خود بینایی. برای همین است که، وقتی اوضاع خراب است، نگاهم را بالا میبرم، و این کار حتی یکنواخت میشود اما کار دیگری از من برنمیآید، بالا میبرم به سوی این آسمانی که، حتی آگر ابری باشد، حتی اگر سربی باشد، حتی اگر بارانی باشد، روی آشفتگی و کورشدگی شهر و ییلاق و زمین لمیده است. جوانتر که بودم گمان میکردم که زندگی در میان دشت و دمن خوش است، به صحرای ماهآباد رفتم. فکر و ذکرم دشت و دمن بود و به صحرا میرفتم. صحراهای خیلی نزدیکتر دیگری هم بود، اما صدایی به من میگفت: شما صحرای ماهآباد را لازم دارید، آخر من کمتر به خودم« تو» گفتهام. حتماَ عامل ماه در این قضیه بیتأثیر نبود. اما صحرای ماهآباد اصلاَ خوشایند نبود، اصلاَ. من، سرخورده و در عین حال آسوده، از آنجا برگشتم. بله، نمیدانم چرا من هر وقت که سرخوردهام، و البته بارها در اوائل سرخوردهام، در همان حال، یا در حال بعد، احساس آسودگی مسلمی هم کردهام.
راه افتادم، چه راه افتادنی. پایین تنهام سفت و سخت بود، انگار طبیعت زانو به من نداده بود، و پاهایم در دو طرف مسیر حرکتم به نحو غیر عادی از همدیگر فاصله داشتند. در عوض، بالاتنهام گویی بر اثر یک فعالیت جبرانی، مثل کیسهای که آن را سرسری از کهنهپاره پر کرده باشند شل و ول بود و با تکانهای غیر منتظر لگن خاصرهام به اینور و آنور لق میخورد. بارها سعی کردهام که این عیبها را رفع کنم، بالاتنهام را راست بگیرم، زانویم را تا کنم و پاهایم را مقابل یکدیگر قرار دهم، زیرا من دستکم پنج شش عیب داشتم، ولی همیشه نتیجه یکی بود، یعنی اول تعادلم را از دست میدادم و بعد زمین میخوردم. آدم هنگام راه رفتن نباید به فکر باشد که چه کار میکند، مثل نفس کشیدن، و من هنگامی که راه میرفتم و به فکر نبودم که چه کار میکنم، راه رفتنم همانطور بود که گفتم، و چون شروع میکردم به اینکه ببینم چه کار میکنم چند قدم به طرزی نسبتاَ مطلوب پیش میرفتم و بعد زمین میخوردم. بنابراین تصمیم گرفتم که خودم را آزاد بگذارم. این وضع، به نظر من، لااقل تا حدودی، معلول نوعی تمایل ذاتی است که من هرگز نتوانستهام خودم را از آن به کلی خلاص کنم و سالهای تأثیرپذیری من، یعنی سالهایی که بر تشکیل شخصیت حاکماند، طبعاَ بهای آن را پرداختند، مقصودم دورهای است که از اولین افت و خیزها پشت صندلی تا کلاس دهم، که پایان تحصیلاتم بود، تا چشم کار میکند ادامه داشته است. بنابراین من این عادت زشت را داشتم که وقتی در شلوارم تبول یا تغوط میکردم- و این اتفاق به طور نسبتاَ منظم اوائل صبح نزدیک ساعت ده یا ده ونیم میافتاد- دلم میخواست حتماَ روز را ادمه بدهم و به آخر برسانم، انگار که هیچ خبری نشده است. حتی فکر اینکه تنبانم را عوض کنم یا خودم را به دست مامان بسپارم که از خدا میخواست به من کمک بکند از حد تحملم بیرون بود ، نمیدانم چرا، و تا وقت خوابیدن همانطور میپلکیدم، در حالی که محصول لبریزشدة وجودم، داغ و تلقتولوق کننده و متعفن، میان رانهای کوچکم یا چسبیده به کپلهایم بود. در نتیجه منجر شد به این حرکات محتاطانه و سفت و گشادگشاد پاها و این نوسانهای لاعلاج بالاتنه، به منظور ایز گم کردن و وانمود کردن که من آدمی لاابالی و خوش بر احوال و سرزندهام، و واقعی جلوه دادن توضیحاتم دربارة سفتی کمر به پایینم که آن را به پای رماتیسم ارثی میگذاشتم. شور جوانیام- اگر چنین شوری داشتم- بر سر این کار تلف شد و من آدمی شدم ترشرو و، پیش از وقت، بدگمان و مشتاق جاهای پنهانی و وضع افقی. اینها چارههای بیچارهوار دوران جوانی است و توضیحدهندة هیچ چیز نیست. پس اشکالی در کار نیست. بیترس، استدلالهای عقلانی را ادامه دهیم، پردة ابهام به قوت خود باقی است.
هوا آفتابی بود. در خیابان پیش میرفتم و خودم را تا میتوانستم به پیادهرو نزدیک میکردم. وقتی که به راه میافتم پهنترین پیادهرو هم برایم پهن نیست و من از ایجاد مزاحمت برای مردم ناآشنا وحشت دارم. پاسبانی جلوم را گرفت و گفت: سوارهرو جای سوارههاست و پیادهرو جای پیادهها. خیال میکردی کتاب « عهد عتیق» است. تقریباَ عذرخواهی کردم و به پیادهرو رفتم و با تنه خوردنها و تنهزدنهای وصفناپذیر بیست قدمی در آنجا پیش رفتم تا لحظهای که مجبور شدم خودم را به زمین بیندازم که مبادا بچهای را زیر دست و پایم له کنم. یادم است که بچه زین کوچکی به پشت خود بسته بود با زنگولههایی. لابد خیال میکرد کرهاسب است یا چه بسا یابو. دلم میخواست لهش میکردم، من از بچهها نفرت دارم، وانگهی خدمتی هم به او بود، اما از تلافی میترسیدم. همه با هم قوم و خویشاند، و همین است که امیدی برایت نمیگذارد. حق بود که در کوچههای شلوغ جادههایی درست میکردند مخصوص این جغلههای نکبتی با آن کالسکهها و خروسقندیها و روروکها و باباها و ننهها و ننهجانها و توپها و بادکنکها وخاصه همة آن خوشبختی کوچک کثافتشان. بنابراین افتادم و افتادنم باعث افتادن یک خانم پیر پرپولک و پرتوری شد که حتماَ صد کیلویی وزن داشت. از زوزههای او طولی نکشید که عدهای جمع شدند. امیدوار بودم که استخوان رانش شکسته باشد، آخر استخوان ران پیرزنها زود میشکند، اما نه آنطور هم، نه آنطور هم. از شلوغی استفاده کردم و دررفتم و زیر لب فحش میدادم، انگار که مظلوم من بودم. البته که مظلوم هم بودم، اما نمیتوانستم ثابت کنم. هیچوقت بچهها را، شیرخورهها را لینچ نمیکنند، هر کاری هم کرده باشند پیشاپیش روسفیدند. من حاضرم آنها را با طیب خاطر لینچ کنم. نمیگویم که خودم این کار را میکنم، نه، من آدم خشنی نیستم، اما دیگران را به این کار تشویق میکنم و همین که کارشان تمام شد حاضرم یک سور هم بهاشان بدهم. اما هنوز افت و خیز و پیچوتابم را از سر نگرفته بودم که پاسبان دیگری جلوم را گرفت، عین پاسبان اولی ، به حدی که خیال کردم همان است. به من تذکر داد که پیادهرو مال همة مردم است، انگار مسلم بود که من نمیتوانم جزو همة مردم باشم. بیآنکه لحظهای هم به فکر هراکلیت بیفتم، به او گفتم: یعنی میگویید توی جوی آب بروم؟ گفت: هر جا میخواهید بروید، اما همه جا را نگیرید. من لب بالاییاش را که دستکم سه سانتیمتر بلندی داشت نشانه گرفتم و نفسم را بر آن دمیدم. و این کار را به گمانم با حالتی طبیعی انجام دادم، مثل کسی که زیر فشار سخت حوادث آه بلندی میکشد. اما یارو خم به ابرو نیاورد. لابد به کالبدشکافی یا نبش قبر عادت داشت. گفت: اگر عرضه ندارید مثل همة مردم راه بروید بهتر است توی خانهتان بمانید. نظر خود من هم کاملاَ همین بود. و از اینکه مرا دارای خانهای میدانست هیچ بدم نیامد. در این لحظه، چنان که گاهی اتفاق میافتد، عدهای که تشییع جنازه میکردند از آن طرف رد شدند. معرکهای بود از جنب و جوش کلاهها و پیچوتاب هزارها هزار انگشت. من شخصاَ اگر قرار بود علامت صلیب به خودم بکشم البته این کار را به شایستگی انجام میدادم: از پایین بینی تا ناف و از پستان چپ تا پستان راست. اما آنها با تماس سریع و نامشخصی نوک انگشتهایشان یکجور آدمک چمبکزدهای را به صلیب میکشند که هیچ وزن و تشخصی ندارد، زانوها زیر چانه و دستها به اطراف رها شده. سمجترین آدمها ایستادند و چیزهایی زیر لب زمزمه کردند. پاسبانه هم سیخ ایستاد، چشمهایش را بست و سلام داد. توی کالسکههای پشت سر جنازه، آدمهایی را میدیدم که با حرارت حرف میزدند، لابد صحنههایی از زندگی آن مرحوم یا مرحومه را به یاد میآوردند. به نظرم شنیدهام که زین و برگ کالسکة نعشکش در این دو مورد با هم فرق دارد، اما هیچوقت نفهمیدم که فرقشان در چیست. اسبها باد در میکردند و پشکل میانداختند، انگار که به جمعهبازار میرفتند. هیچ کس را ندیدم که زانو بزند.
اما در ولایت ما سفر آخرت زود میگذرد، هر چه هم تند بروی باز به پای کالسکة آخری، کالسکة خدمتکارها، نمیرسی، وقفة بینابینی تمام میشود، آدمها زندگیشان را از سر میگیرند و دوباره وای به حال تو. ناچار برای بار سوم ایستادم، این بار به میل خودم، و سوار کالسکهای شدم. لابد دیدن کالسکههایی که رد میشدند و پر از آدمهایی بودند که با حرارت بحث می کردند در من خیلی تأثیر کرده بود. جعبة بزرگ سیاهی است که روی فنرهایش قر میدهد و پیش میرود، پنجرههایش کوچکاند، آدم در کنجی چمباتمه میزند و بوی نا میآید. حس میکردم که نوک کلاهم به سقف میمالد. کمی بعد دولا شدم و شیشهها را بستم. بعد دوباره سر جایم نشستم و پشتم در جهت حرکت کالسکه بود. داشتم چرت میزدم که صدایی مرا از خواب پراند، صدای سورچی. در کالسکه را باز کرده بود، لابد مأیوس شده بود که از پشت شیشه صدایش را به گوشم برساند. فقط سبیلش را میدیدم. گفت: کجا؟ از نشیمنگاهش عمداَ پایین آمده بود تا این را به من بگوید. و مرا باش که خیال میکردم دیگر دور شدهام! به فکر فرو رفتم، در حافظهام دنبال اسم یک خیابان یا یک بنای تاریخی میگشتم. گفتم: کالسکهتان را میفروشید؟ و اضافه کردم: بدون اسب. آخر اسب به چه دردم میخورد؟ اما کالسکه به چه دردم میخورد؟ آیا میتوانستم توی آن دراز بکشم؟ کی غذا برایم میآورد؟ گفتم: باغوحش. بعید است که در شهرهای بزرگ باغوحش نباشد. اضافه کردم: خیلی هم تند نروید. یارو خندید. لابد از فکر اینکه ممکن است تند به باغوحش برود خندهاش گرفته بود. شاید هم از فکر اینکه کالسکه نداشته باشد. شاید هم اصلاَ از دیدن من، هیئت من بود، که حضورم در کالسکه لابد شکل آن را مسخ میکرد، به حدی که سورچی با دیدن من در آنجا، که سرم در تاریکی سقف و زانویم چسبیده به شیشه بود، چه بسا از خود پرسیده بود که آیا واقعاَ این کالسکه مال خودش است، آیا واقعاَ این یک کالسکه است. زود نگاهی به اسب کرد و خاطرش جمع شد. اما آیا اصلاَ آدم خودش میداند برای چه میخندد؟ به هر حال خندهاش کوتاه بود و این به نظرم دلیل این بود که مسئلة من مطرح نیست. در را بست و از کالسکه بالا رفت و دوباره سر جایش نشست. چند لحظه بعد، اسب راه افتاد.
خوب، بله، من آن زمان هنوز قدری پول داشتم. مبلغ مختصری را که پدرم وقت مرگش به عنوان هدیه، بیقید و شرط، برای من گذاشته بود، هنوز از خودم میپرسم که آیا آن را از من ندزدیدهاند. بعدش دیگر آن پول را نداشتم. اما زندگیام را، حتی تا اندازهای آنطور که دلم میخواست، میگذراندم. دردسر بزرگ این وضع، که میتوان آن را به عدم مطلق امکان خرید تعریف کرد، این است که آدم را وادار به حرکت میکند. مثلاَ بعید است که اگر آدم واقعاَ پول نداشته باشد بتواند گاهگاه در گوشة پناهگاهش خوردنی برای خود فراهم کند. پس ناچار است که بیرون برود و تکان بخورد، لااقل یک روز در هفته. در این وضع و حال معلوم است که آدم نمیتواند نشانی ثابتی داشته باشد. بنابراین بعد از مدتی تأخیر بود که شنیدم دنبال من میگردند، برای کاری که به من مربوط میشد. دیگر نمیدانم از کدام مجرا. من روزنامه نمیخواندم و یادم هم نمیآید که در آن سالها با کسی حرف زده باشم، مگر شاید سه چهار بار، آن هم در مورد غذا. خلاصه به هر ترتیبی بود خبرش به گوشم رسید، وگرنه چه کار داشتم بروم به دفترخانة آقای نیدر، عجیب است که بعضی اسمها یاد آدم میماند، و او هم چه کار داشت مرا راه بدهد؟ راجع به هویت من پرسوجو کرد. این مدتی طول کشید. حروف اول اسمم را، حروفی فلزی را، که به طاق کلاهم چسبیده بود نشانش دادم. این دلیل هیچ چیز نبود، اما احتمالات را تقویت میکرد. گفت: امضا کنید. با یک خطکش استوانهای بازی میکرد که میشد با آن یک گاو نر را از پا درآورد. گفت: بشمارید. یک زن جوان، شاید برای پول، در این مذاکره حاضر بود. لابد به عنوان شاهد. بستة اسکناس را توی جیبم چپاندم. گفت: اشتباه میکنید. فکر کردم که حق بود از من میخواست که پیش از امضا کردن بشمارم، این شرافتمندانهتر بود. گفت: در صورت لزوم کجا میشود شما را پیدا کرد؟ پایین پلکان فکری کردم. کمی بعد دوباره بالا رفتم تا از او بپرسم این پول از کجا برای من رسیده است و اضافه کردم که البته حق دارم این را بدانم. اسم زنی را برد که من فراموش کردهام. شاید وقتی قنداقی بودهام آن زن مرا روی زانویش گرفته بوده است و من برایش ناز و ادا آمده بودهام. گاهی همین هم کافی است. میگویم قنداقی، چون که بعداَ دیگر وقتش میگذرد، وقت ناز و ادا. بنابراین از برکت همین پول بود که من هنوز مختصری داشتم. خیلی مختصر. اگر آن را به زندگی آیندهام تقسیم میکردم اصلاَ هیچ نبود، مگر اینکه پیشبینی من از روی بدبینی بوده باشد. به دیوارة کالسکه، پهلوی کلاهم و، اگر حسابم درست بوده باشد، درست پشت سر سورچی کوبیدم. ابری از گرد و خاک از تودوزی بلند شد. سنگی از توی جیبم درآوردم و آنقدر با سنگ کوبیدم تا کالسکه ایستاد. متوجه شدم که حرکت کالسکه، به خلاف اغلب وسایط نقلیه، پیش از آنکه متوقف شود تدریجاَ کند نشد، بلکه یکهو ایستاد. منتظر ماندم. کالسکه تکانتکان میخورد. سورچی، بالای نشیمنگاهش، لابد گوش میداد. اسب را انگار با چشم سرم میدیدم. حالت وارفتة توقفهای معمولیاش را نداشت. بلکه گوشهایش را تیز کرده بود و مراقب بود. از پنجره نگاه کردم: دوباره راه افتاده بودیم. دوباره به دیوار کوبیدم تا کالسکه دوباره ایستاد. سورچی غرولندکنان از نشیمنگاهش پایین آمد. شیشه را پایین کشیدم تا به فکر بازکردن در نیفتد. تندتر، تندتر بروید. رنگ سورچی سرختر و حتی کبود شده بود. از خشم یا از برخورد هوا هنگام حرکت. به او گفتم که کالسکه را برای تمام روز کرایه میکنم. جواب داد که برای ساعت سه بعدازظهر تشییع جنازه دارد. امان از دست مردهها. به او گفتم که دیگر نمیخواهم به باغوحش بروم. گفتم: دیگر به باغوحش نروید. جواب داد که برای او فرقی نمیکند که کجا برویم به شرطی که خیلی دور نباشد، به علت اسبش. دربارة فصاحت زبان اقوام بدوی چه حرفها که نمیزنند! از او پرسیدم که آیا رستورانی سراغ دارد . اضافه کردم: شما هم با من ناهار بخورید. من ترجیح میدهم که با کسی به آنجا بروم که با اینجور جاها آشنا باشد. یک میز دراز بود که دو تا نیمکت، عیناَ به یک اندازه، دو طرفش بود. از آن طرف میز، راجع به زندگی و زن و اسبش و بعد دوباره راجع به زندگیاش، زندگی سختی که زندگی او بود، بهخصوص به علت اخلاقش، صحبت کرد. از من پرسید که آیا درست متوجه هستم که یعنی چه، که زمستان و تابستان زیر آسمان بودن یعنی چه. اطلاع پیدا کردم که هنوز سورچیهایی هستند که کالسکهشان را یک گوشه نگه میدارند و در جای گرم و نرم توی کالسکه مینشینند تا مشتری خودش به سراغ آنها بیاید. سابقاَ میشد این کار را کرد، ولی امروز اگر بخواهی که آخر عمرت پول و پلهای توی دست و بالت باشد احتیاج به روشهای دیگری داری. من وضع خودم را برایش شرح دادم و گفتم چه از دست دادهام و دنبال چه میگردم. هر دومان زورمان را میزدیم تا بفهمیم، تا توضیح بدهیم. او فهمید که من اتاقم را از دست دادهام و اتاق دیگری لازم دارم. اما از بقیهاش سر درنیاورد. توی کلهاش رفته بود، و هیچ چیز نمیتوانست این را از کلهاش درآورد، که من دنبال یک اتاق مبله میگردم. روزنامة شب پیش یا شاید شب پیشتر را از جیبش درآورد و بنا کرد به خواندن آگهیهایش و با یک مداد کوچک، که وقتی به اسم برندگان احتمالی اسبدوانی میرسید مردد میماند، زیر پنج شش تایش خط کشید. حتماَ زیر همانهایی را خط میکشید که اگر به جای من بود انتخاب میکرد یا شاید زیر آنهایی را که توی همان مجله بود، به علت اسبش. بیخود مضطربش میکردم اگر بهاش میگفتم که از مبل و غیر مبل در اتاقم چیزی جز یک تختخواب نمیخواهم و پیش از اینکه حاضر بشوم پایم را توی آن اتاق بگذارم باید همة اسباب و اثاث دیگر را بیرون ببرند، حتی میز پاتختی را. نزدیک ساعت سه اسب را بیدار کردیم و دوباره راه افتادیم. سورچی به من پیشنهاد کرد که از کالسکه بالا بروم و پهلوی او بنشینم، اما از خیلی وقت پیش من به فکر داخل کالسکه بودم و دوباره سر جای اولم نشستم. از یکیک خانههایی که زیرشان خط کشیده بود به گمانم منظماَ دیدن کردیم. روز کوتاه زمستانی داشت تمام میشد. گاهی به نظرم میرسد که این تنها روزهایی است که من داشتهام، بهخصوص آن لحظهای که از همة لحظهها جذابتر است، لحظة پیش از محو شدن روز. نشانیهایی را که زیرشان خط کشیده بود، با بهتر بگویم مثل عوام کنارشان علامت صلیب کشیده بود، وقتی میدیدیم که به درد نمیخورند با یک خط اریب خط میزد. بعد روزنامه را به من نشان داد و تعارف کرد که آن را پیش خودم نگه دارم تا مبادا دوباره به سراغ جاهایی بروم که بیهوده به سراغشان رفته بودم. با وجود شیشههای بسته و غژغژ کالسکه و سروصدای عبور و مرور، صدای او را که تک و تنها آن بالا روی نشیمنگاه بلندش نشسته بود و آواز میخواند میشنیدم. مرا به تشییع جنازه ترجیح داده بود، و این حال ممکن بود تا ابد ادامه یابد. آواز میخواند:« این زن دور از آن دیاری است که قهرمان جوانش در آن خفته است.» این تنها کلماتی است که از آواز او به یاد دارم. هر بار که توقف میکرد از نشیمنگاهش پایین میآمد و به من کمک میکرد تا از نشیمنگاهم پایین بیایم. زنگ در خانهای را که نشانم میداد میزدم و گاهی در اندرون خانه ناپدید میشدم. یادم است که احساس عجیب و مضحکی داشتم از اینکه دوباره، پس از این همه مدت، خانهای را دوروبر خودم میدیدم. او توی پیادهرو منتظر میایستاد و کمکم میکرد تا دوباره سوار کالسکه بشوم. دیگر از دست این سورچی به تنگ آمده بودم. دوباره از کالسکه بالا میرفت و ما دوباره راه میافتادیم. در لحظة معینی این واقعه پیش آمد. کالسکه ایستاد. چرتم پاره شد و آماده شدم که پیاده بشوم. اما او نیامد در را باز کند و زیر بازویم را بگیرد، بهطوری که مجبور شدم خودم تنهایی پایین بروم. داشت فانوسها را روشن میکرد. من چراغهای نفتی را دوست دارم، گرچه چراغ نفتی و شمع، اگر ستارهها را استثنا کنم، اولین روشناییهایی است که دیدهام. از او پرسیدم که آیا میتوانم فانوس دوم را من روشن کنم، زیرا فانوس اول را خودش روشن کرده بود. قوطی کبریتش را به من داد، من شیشة کوچک محدب را که روی لولا میچرخید باز کردم، روشن کردم و فوراَ بستم تا فتیله، آرام و روشن، در گوشة دنج خانة کوچکش، ایمن از باد، بسوزد. من این لذت را بردم. ما در نور این فانوسها چیزی نمیدیدیم مگر طرح مبهم اندام اسب را، اما دیگران آنها را از دور میدیدند، دو لکة زرد آویخته در فضا را که آهسته حرکت میکردند. وقتی که کالسکه میپیچید، یک چشم سرخ یا سبز را میدیدند، لوزی برجستة شفاف و تیزی را انگار از پشت شیشة الوان.
آخرین خانه را که بررسی کردیم سورچی پیشنهاد کرد که مرا به یک هتل آشنا ببرد که در آنجا راحت باشم. چه ترتیب استواری: سورچی، هتل؛ انگار راستی راستی حقیقت دارد. سفارش مرا که بکند دیگر کم و کسری نخواهم داشت. چشمکی زد و گفت: همه جور اسباب راحتی فراهم است. من محل این گفتگو را توی پیادهرو روبهروی خانهای که تازه از آن بیرون آمده بودم قرار میدهم. زیر نور فانوس، پهلوی فرورفته و مرطوب اسب را و روی دستگیرة در کالسکه، دست سورچی را، که دستکش پشمی داشت، به یاد میآورم. من یک سر و گردن از سقف کالسکه بلندتر بودم. به او تعارف کردم که گیلاسی بزنیم. اسب در تمام روز نه چیزی خورده بود و نه چیزی آشامیده بود. این را به سورچی تذکر دادم و او جواب داد که اسبش چیزی نمیخورد مگر توی اصطبل. اگر هنگام کار مختصر چیزی میخورد، ولو یک دانه سیب یا یک حبه قند، دلدرد و دلپیچه میگرفت و دیگر قدم از قدم برنمیداشت و اصلاَ ممکن بود باعث مرگش بشود. از این جهت هر بار که به دلیلی از دلایل از پیشش دور میشد مجبور بود که به وسیلة تسمهای آروارههایش را ببندد تا از محبت رهگذران رنجه نشود. پس از نوشیدن چند گیلاس، سورچی از من خواهش کرد که آنها را، یعنی او و زنش را، سرافراز کنم و شب را در خانة آنها بگذرانم. خانهشان دور نبود. حالا که، با استفاده از فرصت کذایی تفکر دربارة گذشته، فکرش را میکنم میبینم که بعید نیست آن روز سورچی متصل دور و بر خانة خودش میچرخیده است. آنها بالای طویلهای، کنج حیاط، زندگی میکردند. چه موقعیت خوبی، من حاضر بودم با این وضع سر کنم. مرا به زنش، که کون و کپل پت و پهنی داشت، معرفی کرد و از پیش ما رفت. پیدا بود که آن زن از اینکه با من تنهاست ناراحت است. من حالتش را درک میکردم، اما خودم در اینجور مواقع ناراحت نمیشوم. دلیلی ندارد که تمام بشود یا ادامه پیدا کند. و حال آنکه تمام میشود. به آنها گفتم که میروم توی طویله میخوابم. سورچی اعتراض کرد. من پافشاری کردم. سورچی توجه زنش را به دملی که بر فرق سر من بود جلب کرد، زیرا از روی ادب کلاهم را برداشته بودم. زن گفت: باید این را درآورد. سورچی اسم یک دکتر را برد که برایش خیلی احترام قائل بود و خود او را ازتصلب مدفوع نجات داده بود. زن گفت: اگر میخواهد توی طویله بخوابد، برود توی طویله بخوابد. سورچی چراغ را از روی میز برداشت و از پلکانی که به طویله میرفت جلو من راه افتاد، که البته خیلی هم پلکان نبود بلکه نردبان بود، و زنش را توی تاریکی گذاشت. گوشهای کف زمین، روی کاه، یک جل اسب پهن کرد و یک قوطی کبریت هم برایم گذاشت که شاید وسط شب احتیاج به روشنایی داشته باشم. یادم نیست که اسب در این مدت چه کار میکرد. توی تاریکی دراز کشیده بودم و صدای آب خوردنش را میشنیدم، که صدای مخصوصی است، و صدای تاخت و تاز ناگهانی موشها را و، بالای سرم، صدای خفة سورچی و زنش را که داشتند پشت سرم لُغُز میخواندند. قوطی کبریت توی دستم بود، یک قوطی کبریت بزرگ بیخطر. توی تاریکی بلند شدم و کبریتی زدم. در شعلة کوتاهش توانستم کالسکه را پیدا کنم. این فکر به سرم زد، و بعد از سرم پرید، که طویله را آتش بزنم. توی تاریکی، کالسکه را پیدا کردم، درش را باز کردم، موشها ازش بیرون آمدند، سوارش شدم. همین که نشستم متوجه شدم که کالسکه تراز نیست. این طبیعی بود، چون سر مالبندها به زمین تکیه داشت. بهتر که اینطور بود، چون میتوانستم به پشت دراز بکشم و پاهایم، روی نیمکت مقابل، از سرم بالاتر باشد. در طی شب، چندین بار حس کردم که اسب از پنجره به من نگاه میکند و نفسش از توی بینیاش به من میخورد. حالا که بازش کرده بودند لابد حضور من در کالسکه برایش عجیب بود. چون یادم رفته بود که جُل را بردارم سردم شد، اما نه آنقدر که بروم آن را بردارم. از پنجرة کالسکه پنجرة طویله را لحظه به لحظه بهتر میدیدم. از کالسکه بیرون آمدم. طویله کمتر از پیش تاریک بود. آخور و توبره و زین و برگ آویخته را و، دیگر عرض کنم، سطلها و قشوها را بفهمی نفهمی تشخیص میدادم. به طرف در رفتم، اما نتوانستم بازش کنم. نگاه اسب دنبال من بود. مگر اسبها هیچوقت نمیخوابند؟ به نظرم آمد که حق بود سورچی اسب را میبست، مثلاَ به جلو آخور. بنابراین مجبور شدم از پنجره بیرون بروم. کار آسانی نبود. اما چه کاری آسان است؟ اول سرم را رد کردم. کف دستهایم روی زمین حیاط بود، اما کمرم میان چارچوب پنجره گیر کرده بود و هنوز پیچ وتاب میخورد. بوتههای علف را که گرفته بودم و با دو تا دستم میکشیدم تا بلکه خودم را نجات بدهم یادم است. حق بود اول پالتوم را درمیآوردم و از پنجره بیرون میانداختم. اما حیف که فکرش را نکرده بودم. تازه از حیاط بیرون رفته بودم که چیزی یادم آمد. خستگی. یک اسکناس لای قوطی کبریت گذاشتم، به حیاط برگشتم و قوطی را روی لبة پنجرهای که از آن بیرون آمده بودم گذاشتم. اسب دم پنجره بود. چند قدمی که توی کوچه رفتم دوباره برگشتم توی حیاط و اسکناسم را برداشتم. کبریتها را همانجا گذاشتم، مال من نبود. اسب همانطور دم پنجره بود. دیگر از دست این اسب ذله شده بودم. تازه سپیده زده بود. نمیدانستم کجا هستم. به حدس و قرینه، در جهت مشرق راه افتادم تا زودتر روشن بشوم. دلم هوای افق دریا یا بیابان را کرده بود. صبحها که بیرون میآیم به پیشواز خورشید میروم و عصرهایی که بیرون هستم دنبال خورشید میروم، تا پیش مردهها. نمیدانم چرا این قصه را نقل کردم. میتوانستم هم یک قصة دیگر نقل کنم. شاید هم دفعة دیگر بتوانم یک قصة دیگر نقل کنم. آنوقت، ای ارواح زنده، خواهید دید که آن هم مثل این است.