ياشار آنلاين

چه دشوار شده است دم زدن! در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و صدای هرگامی غمم !

بایگانی برای دسته تاريخ

سلطنت مشروط شد
۰۲ ۹م, ۱۳۸۸

مشروطه و روزنامه ها
در سال ۱۲۸۵ خورشیدی که مظفرالدین شاه با مشروطه موافقت کرده بود، در سراسر ایران دبستان هایی برپا شده بود. این دبستان ها باعث شد روشنگران جامعه دور هم گرد آیند و در راه پیشرفت جامعه و ایجاد حکومت مردم بر مردم در تکاپو باشند.
نشانه دیگری در بیداری مردم، افزون شدن روزنامه ها بود. بیشتر روزنامه ها دولتی بودند اما در همان روزنامه های دولتی نیز به توده مردم آگاهی هایی در اندیشیدن به اوضاع و احوال خود و جامعه داده می شد.
روزنامه های غیردولتی در خارج از کشور چاپ می شدند. به عنوان نمونه روزنامه اختر در استانبول، حکمت در مصر و قانون در لندن به رشته تحریر درمی آمد. اما از قضایای قرارداد تنباکو، سپردن گمرک به «نوز» بلژیکی، آشوب هایی که مردم بر ضد شاهزادگان در سراسر ایران راه انداخته بودند و… آگاهان جامعه ضرورت را در این دیدند که بر تعداد روزنامه ها بیفزایند. این گونه بود که بنام ترین آنها حبل المتین در کلکته، تربیت در تهران، ثریا و پرورش در مصر و الحدید یا عدالت در تبریز روزنامه هایی بودند که در بیداری مردم قبل از انقلاب مشروطه و پیوستن آنها به توده ترقی خواه جامعه تاثیر داشتند.
رشدیه
حاجی میرزاحسن رشدیه خود روحانی زاده بود و در تبریز زندگی می کرد. پدرش در نظر داشت او را به نجف بفرستد تا درس فقه بخواند. یک روز پدر روزنامه «اختر» را مطالعه می کرده که در آن یکسری آمار از بی سوادی مردم ارائه کرده است. در این آمار مقایسه یی نیز بین ایران و اروپا درج شده بود. این موضوع میرزا و پدرش را نگران می کند. آنها بعد از کلی اندیشیدن به این نتیجه می رسند که خود مدرسه یی به سبک و سیاق امروز برای کودکان تبریز دایر کنند. میرزاحسن به کمک مالی پدرش به بیروت می رود تا نحوه تدریس و برپایی و اداره مدرسه را بیاموزد. میرزا پس از بازگشت از بیروت اولین دبستان را دایر می کند.
در آن روزگار در بین قلم به دستان روزنامه بودند کسانی که در مدح و ستایش بزرگان شعر و متن آماده می کردند. اما اغلب آنها در یک کلام همخوانی داشتند و آن عقب ماندگی ایران از کشورهای همسایه و به ویژه اروپا بوده است. اتابک خیلی سعی کرد تعدادی از این نویسنده ها را با پول و مقام یا وابسته کردن آنها به دربار، وادارشان کند دست از انتقاد از او و دولتش بردارند. میرزا مهدی خان تبریزی علاوه بر اینکه در آن زمان کتاب های بسیاری نوشت، نویسنده روزنامه حکمت نیز بوده است. او حتی سروده هایی در زمینه وطن خواهی دارد. میرزا در سال ۱۲۷۹ خورشیدی به تهران می آید و اتابک از او به خوبی پذیرایی می کند. اتابک حتی لقب «زعیم الدوله» و مقرری سالانه ۳۰۰ تومان را از مظفرالدین شاه برای میرزا مهدی خان گرفته است. این القاب و پول و نشانه ها مانع قلم تند مهدی خان نسبت به عملکردهای غلط اتابک نمی شده است. او همواره درباره آن رویدادها مطلب می نوشته و در برابر مردم خود را مسوول می دانسته است.
بیشتر روزنامه ها به ویژه روزنامه هایی که خارج از کشور به چاپ می رسیدند، از نبود قانون بسیار گله مند بودند. فقدان قانون یکی از مواردی بود که حتی بسیاری از درباریان، شاهزادگان و آگاهان به امور را به ستوه آورده بود. قلم فرسایی در این خصوص را می شد یکی از ارکان «قانون مشروطه» دانست. کتاب های طالبوف و سیاحتنامه ابراهیم بیگ در بیداری مردم تاثیر بسزایی داشتند.
اغلب برخی از کتاب های طالبوف را تکفیر و به مردم توصیه می کردند از خواندن کتاب های طالبوف دوری کنند.
محمدعلی میرزا نوه امیرکبیر
در زمانی که شاه در بین عده یی سودجو و نا آگاه دل خویش را به شاهنشاهی خوش می داشت، در تبریز محمدعلی میرزای ولیعهد در اوج ستمگری، عیاشی و تن پروری دست و پا می زد. او به هیچ عنوان نمی توانست مخالفت دیگران را در مورد اعمال خود بپذیرد. زندگی او به گونه یی پیش می رفت که در شأن و مقام یک ولیعهد نبود. محمدعلی میرزا راهزنان را گرامی می داشت و خود برای ایجاد رعب و وحشت و نیز چپاول مردم بی دفاع بدون آنکه شناخته شود، در مسیرشان کمین می کرد و با دستور او سربازانش اموال مردم نگونبخت را به جیب می زدند. این ولیعهد پول را دوست می داشت. به دلیل عدم آموزش صحیح ،بی بند و بار بود و خودسرانه سرپرستی همه چیز را زیر نظر داشت. این نوع اعمال نفوذ از او دیکتاتوری تمام عیار ساخته بود.
امیرکبیر صدراعظم دوران ناصرالدین شاه، پس از ازدواج با عزت الدوله خواهر شاه دارای دو دختر شد. «ام خاقان» یکی از دختران امیرکبیر بود که بعدها به همسری پسردایی خود «مظفرالدین میرزا» درآمد و محمدعلی میرزا ثمره آن ازدواج بود.
بدگویی هایی که اطرافیان مظفرالدین میرزا (زمانی که در تبریز ولیعهد بود) از بی اخلاقی و بی عفتی ام خاقان می کردند، باعث شد ولیعهد او را طلاق دهد. پس از آن محمدعلی میرزا در سه سالگی، همراه مادرش «ام خاقان» به تهران آمد. او به مدت دو سال نزد مادرش بود. بعد از آن «شکوه السلطنه» دختر شعاع السلطنه که مادر مظفرالدین شاه بود، سرپرستی محمدعلی میرزا را بر عهده گرفت و او را به اندرون ناصرالدین شاه برد و از او نگهداری کرد. به ۱۲سالگی که رسید، مظفرالدین میرزا او را به تبریز فراخواند و در ۱۷ سالگی فوج امیریه را که قراول مخصوص ارگ حکومتی تبریز بود به او سپرد. در آن زمان اگر فوجی را به شاهزاده می سپردند، هزینه نگهداری از آن نیز به گردن او می افتاد. اما محمدعلی میرزای ولیعهد، از این لحاظ زیاده روی های بسیار می کرد. او تا آنجا پیش رفت که از سربازان فوج پول می گرفت و آنان را روانه خانه هایشان می کرد. نزد او نوکرهایی عزیز شمرده می شدند که به او هدیه و پیشکش می دادند. گندم و جو را در انبارها احتکار می کرد و در موقع مناسب به قیمتی بالا می فروخت. لاجرم ولیعهد برای رسیدن به خواسته هایش مجبور بود با افرادی رذل و پست نشست و برخاست داشته باشد. آقاسیدعلی یزدی روحانی مورد اعتماد مظفرالدین شاه که به دستور او هم راز و همنشین ولیعهد شده بود، همه اینها را می دید و دم برنمی آورد. البته باید به این مطلب اشاره کرد که محمدعلی میرزا از موضع ترس عمل نمی کرد. او به ظاهر به مذهب و روحانیون احترام می گذاشت و اما در خفا آن گونه که خود می خواست عمل می کرد.
تهران شب ها و روزهای شومی را پشت سر می گذاشت و ولیعهد از دور نظاره گر بود. خبرها به او می رسید و منتظر بود تا پدر تاجدارش بمیرد و او بر تخت شاهنشاهی بنشیند.
رجال و روحانیون
رجال تهران به مرور داشتند به دو گروه تقسیم می شدند؛ گروهی که به طور آشکار از عین الدوله طرفداری می کردند و گروهی دیگر هواخواه مشروطه شده بودند. این اختلاف درباریان را رودررو قرار داده بود. از طرف دیگر شاه رو به مرگ بود و دیگر قادر به اداره کشور نبود. عین الدوله برای اینکه در مقام خود ماندگار شود در بین آنها نیز دودستگی ایجاد کرده بود.
در بین رجال دوره قاجاریه کسانی به روس و انگلستان متکی بودند. به عبارتی راه رستگاری و ماندگاری خود را در اتکا به دول خارجی می دانستند. باید به این نکته ظریف روانشناسی توجه داشت که درماندگی و استیصال و سرشکستگی طولانی دولت ایران در برابر روس ها و انگلیسی ها که به تکیه پادشاهان قاجار به آن دو دولت انجامیده بود، در درباریان و دولتمردان تاثیر منفی بر جای گذاشته بود. آقا سیدعلی یزدی در همان زمانی که در تبریز همنشین ولیعهد شده بود و روزگار می گذراند، دوستانی مابین روس ها پیدا کرده بود و به این امر افتخار می کرد. ولی برخلاف او روحانیونی نیز بودند که در تهران یا همان تبریز مقدمات آزادی و برابری مردم و شاه را می چیدند. از همان پیدایش و نوزایی بیداری، آگاهان به امور و روحانیونی که داشتند مقدمات مشروطه را بنیان می نهادند، به این مهم دست یازیده بودند که بدون اتکا به مردم کاری از پیش نخواهند برد.
آقایان بهبهانی و طباطبایی دو روحانی بودند که مردم اعتماد کامل به آنها داشتند. آنها پی به درد برده بودند و به دنبال درمان می گشتند. آن دو دانسته بودند بیشتر درباریان، گزارش صحیحی از حال و روز مردم و نحوه درد و رنج هایشان به اطلاع شاه نمی رسانند. پس چاره را در آن دیدند که برای اطلاع رسانی به مردم از هیچ کمکی دریغ نورزند.
دو کشور انگلستان و روسیه نیز در پی کسب منافع خود بودند. نوع عملکردها و اعمالی که از آنها سر می زد، مردم و روحانیون را بیشتر از پیش در هاله یی از بدگمانی نسبت به دربار و دولت و شخص صدراعظم فرو می برد. از این رو همه روشنگران وقت به فکر چاره افتاده بودند.

مساله گرانی و شروع اعتراض
در آن اوضاع و احوال به دلیل گران شدن قند، حاکم تهران چند بازرگان نامدار را به چوب فلک بست. آنان که باید مدافع جان و مال و عزت مردم باشند، آنقدر ناآگاه به امور روزگار بودند که نمی دانستند دلیل گرانی قند، جنگ بین روسیه و ژاپن است. چون قند از روسیه وارد ایران می شد، از کیلویی ۵ قران به ۷ قران رسیده بود. این واقعه و اتفاقاتی شبیه به آن که نشان از بی توجهی دولتیان نسبت به خلق داشت، بهبهانی و طباطبایی را واداشت با همدستی سایر روحانیون و به امید مردم در عبدالعظیم تحصن کنند. آنها سرانجام بعد از مدتی تحصن، پیشنهادهای خود را مبنی بر احترام متقابل و با میانجیگری سفیر عثمانی به دولت دادند. صدراعظم عین الدوله نیز درخواست ها را در نامه خود گنجاند و به شاه تقدیم کرد. مظفرالدین شاه تا آن موقع به خوبی نمی دانست برای چه منظوری علما و پاره یی از مردم در حرم عبدالعظیم تحصن کرده اند. او با مطالعه نظرات و درخواست های آنان بی درنگ موافقت کرد و امضای خود را بر پای نامه نهاد.
روز بعد عین الدوله به دستور شاه کالسکه های سلطنتی را به دنبال علما فرستاد و آنها را با احترام زیاد به تهران بازگرداند. داستان این تحصن به روزنامه های اروپا نیز رسید و آنان در این پندار بودند که استبداد از ایران رخت بربسته و شاه آزادی بیان و… را به مردم عطا کرده است.
نکته یی که مردم را به شوق آورده بود و مدام از آن صحبت به میان می آوردند اتحاد شگفت آوری بود که در بین بهبهانی و طباطبایی رخ داده بود. این همبستگی به مردم و دیگر علمای تهران و بعدها روحانیون تبریز دلگرمی بخشید و توانستند در سایه آن وجود آزادی را به نوعی لمس کنند. پس از مراجعت از حرم عبدالعظیم مردم دسته دسته به دیدن آنان می رفتند. شادی بی حد و اندازه یی بین مردم به وجود آمده بود و می رفت تا بیداری افزون تر شود.
عدالتخانه
یکی از درخواست های بارز و مهمی که تحصن کنندگان از شاه داشتند، ایجاد عدالتخانه بود. عدالتخانه به نوعی همان مجلس شورا بود که در آنجا باید به حق و حقوق مردم رسیدگی می شد. بهبهانی و طباطبایی بر این عدالتخانه پافشاری فراوان می کردند. عین الدوله به ظاهر از در دوستی درآمده بود، اما در خفا پی امیال خودسرانه خود بود.
چندی از بازگشت آنها نگذشته بود که علما به دیدن عین الدوله رفتند. طباطبایی خطاب به او گفت؛ «این عدالتخانه در ابتدای امر ضرر و زیانش برای ما روحانیان است. اگر مردم آسوده باشند و ستم نبینند و از ما بی نیاز گردند، درهای خانه های ما بسته خواهد شد. ولی از آنجایی که اندکی از سن و سال من و تو گذشته، بیایید کار نیکی کنید و نام تان در جهان ماندگار شود و نیز در تاریخ بنویسند بنیانگذار مجلس و عدالتخانه شخص عین الدوله بوده و از تو این یادگار بر جای بماند.»
عین الدوله مرد ناآگاهی بود. او در عمل به استبداد عقیده داشت و با سرکوب مردم هر گونه عدالتخواهی را از بین می برد. او نمی توانست ایرانیان را در کار پیشبرد کشورشان تاب بیاورد. به همین جهت از میان درخواست های متحصنان حرم عبدالعظیم فقط علاءالدوله را از حکمرانی تهران برداشت و مابقی را کاملاً فراموش کرد.
از دیرباز انحصارطلبان و مستبدان ایران، از قدرت بی چون و چرای خود آن گونه استفاده می کردند که مخالفان را از شهر و دیار و سرزمین مادری شان بیرون کنند. آنان هیچ گاه از طریق گفت وگو با اندیشه ورزان جامعه برخورد نکردند و مردم را به هیچ می انگاشتند. عین الدوله برای زهر چشم گرفتن از مردم عده یی بی گناه را از تهران بیرون و به جاهایی دیگر تبعید کرد. ایرانیان امید به آزادی بسته بودند و با دیدن یکه تازی های صدراعظم خودکامه، مقداری ناامید شده بودند ولی با دیدن علمای فرهیخته و نیز زمزمه برپایی عدالتخانه، بی صبرانه در انتظار بودند. بهبهانی و طباطبایی پنهانی هم پیمان شده بودند که برای تاسیس مجلس شورا از هیچ کمکی به جامعه دریغ نورزند. این دو نفر به همین خاطر رضایت به عدالتخانه داده بودند تا به مرور زمان و در وقت مناسب به اهداف آزادیخواهانه خود دست یابند.
عین الدوله درصدد بود از هر طریق ممکن بین بهبهانی و طباطبایی اختلاف به وجود آورد. او حتی از پرداخت پول به اطرافیان آنها رویگردان نبود. تاخیر در تاسیس عدالتخانه مردم، علما و طلبه ها را به شک انداخته بود. روحانیون در هفته دو روز دور هم گرد می آمدند و به گفت وگو می پرداختند و طلبه ها نیز شبنامه هایی در سطح شهر می پراکندند. تهران به یکباره رنگ عوض کرده بود. همگی در تکاپوی تغییر بودند و بی محابا سخن از آزادی می گفتند. آنها به علما دل بسته بودند و آینده را روشن می دانستند.
صدراعظم نیز بیکار ننشسته بود. او بین شاهزادگان و وزیران خود در پی یافتن همراه بود. او در نهان از مردم و علما هراس داشت و دلش را به این خوش کرده بود که با لشگر و دولت از پس آنها برخواهد آمد.
اوضاع جسمانی شاه رو به وخامت نهاده بود و همین موضوع عین الدوله را بی پرواتر از گذشته کرده بود. او جاسوسان و راپورتچی های خود را در سطح شهر پراکنده کرده بود و سعی داشت از کوچک ترین حرکت مردم و علما کسب خبر کند.
مساجدی که شب ها بهبهانی و طباطبایی در آنجا سخنرانی می کردند، انباشته از مردم بود. در آن روزها مسجد مکانی برای تبادل افکار و بیداری خلق شده بود و هر قشر و طبقه یی سخن از عدالتخانه و آزادی سر می دادند.
آگاهان به امور و طرفداران آزادی و آقایان بهبهانی و طباطبایی، در هر جا که حضور پیدا می کردند از ظلم و ستم دولت و کارشکنی های عین الدوله سخن به میان می آوردند.
عین الدوله برای ایجاد رعب و خفقان، نه تنها برخی را از شهر و دیار بیرون می راند، بلکه سربازان و گماشته های خود را به خانه و زندگانی برخی دیگر می فرستاد و از زجر و شکنجه زن و بچه های آنان نیز دریغ نمی ورزید. همه این برنامه ها برای ترس انداختن در دل مردم و علما بود. اما نکته یی که او نمی توانست درک کند، تغییر نهانی بود که بین خلق ایجاد شده بود. ولی او در ابتدای این بگیر و ببندها تا اندازه یی موفق شد زیرا بعضی از آزادیخواهان ترسیدند و از مواضع خود عقب نشینی کردند، اما بیشترشان در برابر او سرسختانه ایستادگی می کردند.

اعتراض روحانیون و مردم
طباطبایی در یکی از سخنرانی های خود، برای اولین بار پرده از اندیشه روشنگران جامعه برداشت و حرف از مجلس و قانون و مشروطه به میان آورد و مقصر عدم رسیدگی به آن را شخص عین الدوله معرفی کرد. او از مردم خواست درد را بشناسند و در پی درمان برآیند. طباطبایی از استبداد سخن گفت و به مردم و آگاهان امور فهماند وقت تنگ است و باید در برابر ستم عین الدوله و کسب آزادی تلاشی دیگر کرد.
به دستور عین الدوله سربازان به در خانه حاجی شیخ محمد واعظ رفتند و او را دستگیر کردند. حاجی شیخ محمد در آن روزها از عین الدوله در منبر و هر جایی که برایش مجلس وعظ می گذاشتند، انتقاد می کرد. دل صدراعظم از او و بسیاری دیگر چون او خون بود، پس فرمان دستگیری او را صادر کرد. مردم هنگامی که او را در بین فوج سربازان دیدند جلوی آنها ایستادند و نمی گذاشتند حتی شیخ محمد را با خود ببرند. برای اولین بار و به وضوح و آشکار قزاق و مردم رودرروی یکدیگر قرار گرفتند. سردسته سربازان سید را با تیر کشت و ادیب الذاکرین را زخمی کردند. بلوا به پا خاست و علما به مسجد ریختند.
زنان نیز در خانه هایشان نماندند و دسته هایی از آنان در پی روحانیون می رفتند و آنها را به مسجد می آوردند. زنان ایرانی نیز در طول تاریخ خود در اولین نشانه های بیداری به کوچه و خیابان ریختند و دق الباب مردانه کردند.
اندکی قبل از این واقعه، به دلیل در مسجد گرد آمدن مردم و در پای منبر علما نشستن، عین الدوله دستور داده بود به محض تاریک شدن هوا هیچ کس حق ندارد از خانه خود بیرون آید. اما مردم اهمیتی به این فرامین نمی دادند و ماموران دولتی هر کسی را که در شب تاریک می یافتند علاوه بر اینکه جیب هایش را خالی می کردند، او را روانه زندان می کردند.
هنگامی که سید کشته شد و روحانیون تهران به مسجد آمدند، فشار نیروها فزونی گرفت، ولی جوش و خروش ها آنقدر زیاد بود که نمی توانستند جلوی خیل عظیم مردم را بگیرند.
علما و مردم در مسجد آدینه جمع شده بودند و برای سید کشته شده عزاداری می کردند. کسانی به بهبهانی و طباطبایی پیشنهاد دادند فرمان جنگ بدهند ولی آن دو نفر نمی گذاشتند و نظر بر این داشتند که باید از در مسالمت و تحصن و گرد هم بودن بتوانند به خواسته های خود که همان خواسته های برحق مردم ایران بود، برسند. بعد از چند روز مردم از مسجد بیرون آمدند که سربازان دولت به روی آنها باز شلیک کردند و تقریباً صد تن را کشتند. مسجد در محاصره بود و آب را به رویشان قطع کردند اما مردم و علما نمی خواستند کوتاه بیایند. پسر شاه عضدالسلطان به علما نامه نوشت و در آن خاطرنشان کرده بود به خواسته های آنان رسیدگی خواهد شد. بهبهانی و طباطبایی که وضع را وخیم دیدند، با پافشاری زیاد مردم را پراکنده کردند. از آن روز به بعد زندگی بر علمایی که در مسجد تحصن کرده بودند سخت شد. نا ن و آب را کاملاً قطع کردند و به سختی کسی می توانست خوراکی به درون مسجد بفرستد. عین الدوله نیز مانند گذشته سعی بر این داشت که تفرقه مابین آنها بیفکند اما علما وقعی به وعده های او نمی نهادند. کار به دشواری در پیش بود که علما به میانجیگران گفتند؛ «یا عدالتخانه را برپا کنید، یا ما را بکشید و به دیگران کاری نداشته باشید یا به ما اجازه دهید از شهر خارج شویم.»
پس از بحث و جدل های بسیار، سرانجام دولت اجازه داد و نامه از شاه آورد که از شهر بدون مشکلی خارج شوند. آنان شب را در منزل خود به سر بردند و در روز به «ابن بابویه» رفتند. بعد از چند روز حرکت به قم رسیدند و در آنجا ماندگار شدند.
عین الدوله فکر می کرد شورش و خشم مردم فروکش کرده ولی این طور نبود. روحانیون رفته بودند و مردم از درون می خروشیدند. به ظاهر همه چیز در آرامش بود، اما همگی در پی فرصت می گشتند تا خواستار بازگشت علمای خود شوند.
شاه خود خواهان مشروطه بود. اما صدراعظم و وزیران دولت به او می گفتند اگر امروز به مشروطه تن دردهیم، فردا خواهان جمهوری می شوند و سلطنت قاجار برخواهد افتاد. مظفرالدین شاه از این سخنان می هراسید و نمی توانست از خود نظری داشته باشد.
تحصن و مشروطه خواهی
پس از آنکه روحانیون به قم رفتند، عده یی از بازرگانان از ترس عین الدوله به سفارت انگلیس پناه بردند. زمان هرچه می گذشت بر تعداد تحصن کنندگان در سفارت افزوده می شد و از بازار دیگ های غذا برای آنان می بردند. در یادداشت هایی که از انگلیسی ها بر جای مانده، می خوانیم؛ «رفتارشان بسیار ستوده و بسامان می بود، و این نیکی رفتار و بسامانی کارها در میان خودشان، نتیجه بیداری سران شان می بود که به کسانی که گمان آشوب طلبی می رفت به میان خود راه نداده بودند.»
هزینه آن همه آدم را بازرگانان می پرداختند. لازم به ذکر است که در طول تحصن، هیچ نگرانی و رنجشی به وجود نیامد و کارها به خوبی پیش می رفت. آنان درخواست های خود را از طریق «گرانت دف شارژدافر» انگلیسی به دولت دادند. یکی از خواسته های آنان، بازگرداندن روحانیون از قم بود. دولت عین الدوله باید اطمینان می داد کسی مورد اذیت و آزار و شکنجه واقع نشود. امنیت مال و جان ایرانیان، تاسیس عدالتخانه و قصاص قاتل دو نفری که در ابتدای آشوب کشته شده بودند نیز از دیگر خواسته های آنان بود.
مردم به جمع کسانی که در سفارت انگلیس بودند، می پیوستند و چون آگاهان به امور و کسانی که معنای مشروطه را می فهمیدند، هر روز و هر شب برای تحصن کنندگان از این بابت حرف می زدند، مردم به مرور خواهان و دلبسته مشروطه می شدند.
هنگامی که محمدعلی میرزای ولیعهد از مسائل باخبر شد، تلگرافی به پدر فرستاد. او هوا خواه آنان شده بود و روحانیون تبریز را واداشته بود تلگراف به شاه بنویسند و نسبت به علمایی که از تهران بیرون آمده و در قم ماندگار شده بودند، اعلام همبستگی کنند. این عمل ولیعهد باعث شد همه ایرانیان از قضایا آگاه شوند، علما و مردم به تلگرافخانه های خود می رفتند و به سوی تهران پیام جانبداری از علما و تحصن کنندگان سفارت انگلیس می فرستادند.
آنانی که در سفارت بست نشسته بودند، یکباره تقاضاهایشان رنگ عوض کرد و به صراحت حرف از مشروطه می زدند. آنان درخواست هایشان را به این شرح برای دولت فرستادند؛
- بازگشت علمای اعلام
- عزل شاهزاده اتابک
- افتتاح دارالشوری
- قصاص قاتلین وطن
- بازگرداندن کسانی چون رشدیه و دیگران به تهران.
اما جانبداری محمدعلی میرزا از متحصنان برای اعطای آزادی به ایرانیان نبود. اصولاً این مرد آنچنان آگاهی نداشت که معنی مشروطه را دریابد. او همچون مستبدان دیگری که وجود داشتند، در پی منافع خود بود و دلش به حال هیچ ایرانی نمی سوخت. عین الدوله موافق محمدعلی میرزا نبود و از گوشه و کنار شنیده می شد قصد دارد شاه را راضی کند یکی دیگر از پسرانش جانشین او شود، ولی شاه چون اوضاع را نامطلوب دید عین الدوله را از کار برکنار کرد. پس از آنکه صدراعظم برکنار شد، محمدعلی میرزا نیز لب به سکوت بست و از مشروطه و قانون چیزی نمی خواست بشنود.
ولیعهد از شاه خواسته بود میرزا جعفرخان مشیرالدوله را به قم بفرستد تا از علما دلجویی کند. اما مظفرالدین شاه مشیرالدوله را جانشین صدراعظم کرد و عضدالملک رئیس ایل قاجار و حاجی نظام الدوله را برای دلجویی به قم فرستاد. درباریان به هر طریق ممکن در پی بازگرداندن علما از قم بودند و کار را به همین جاخاتمه می دادند اما مردم دیگر آن مردم چند سال یا چند ماه پیش نبودند. آنان معنای آزاد و آزاده زندگی کردن را دانسته بودند و به هیچ وجه نمی خواستند دست از آن بشویند.
هنگامی که حرف بازگرداندن علما از قم در بین مردم پیچید، بی درنگ از طریق تلگرام نامه نوشتند تا خواسته های خود را از شاه دریافت نکرده اید، به تهران بازنگردید. تعداد تحصن کنندگان سفارت انگلیس به ۱۴ هزار نفر رسیده بود و می رفت تا بر آن افزوده شود.به همین دلیل سفارت انگلیس به طور رسمی از شاه خواست به درخواست های آنان تن دردهد و شورش خاتمه پیدا کند. در آن هنگام حتی در پارلمان انگلیس در این مورد سخن به میان آمده بود.
شاه تا آن هنگام از اوضاع بی خبری کامل داشت. درباریان همه چیز را به اطلاع او نمی رساندند اما هنگامی که انگلیس پادرمیانی کرد و ولیعهد آن تلگرام ها را فرستاد، فرمانی دال بر پذیرش خواسته های علما و تحصن کنندگان صادر کرد.

پیمان یاریان