این مطلب ارسال شده است در روز جمعه, آبان ۲۹م, ۱۳۸۸ و در ساعت ۲۳:۴۱ تحت دسته يادداشت. شما می توانید نظرات این مطلب را با استفاده از RSS 2.0 خوراک دنبال کنید. همچنین می توانید نظر بدهید یا، بازتاب از سایت خود ارسال کنید.
ياشار آنلاين
چه دشوار شده است دم زدن! در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و صدای هرگامی غمم !
این نوشته پیشگفتارى است که دوریس لسینگ، برنده جایزه نوبل در ادبیات سال ۲۰۰۷ بر فرهنگ راهنماى ادبیات انگلیسى کیمبریج نوشته است. این کتاب، چاپ جدید فرهنگى است که حدود بیست سال پیش از سوى دانشگاه کیمبریج انگلستان به چاپ رسید و چندى پیش به شکلى کاملتر و به روزتر به سرپرستى ایان اوزبى انتشار یافت، کتابى یک جلدى اما حجیم که موضوعهاى متنوع و گوناگونى از ادبیات کلاسیک و امروزى انگلستان و کشورهاى انگلیسى زبان را در خود جمع دارد.
کار بهجتانگیزى است که از آدمى بخواهند پیشگفتارى بنویسد بر کتاب مرجعى مثل راهنماى کیمبریج که کاربردى بس فراوان و گسترده دارد. ادبیات براى من همیشه از جهات گوناگون عزیز و معتبر بوده است. ادبیات ابعادى دارد که ما آنها را بدیهى مىپنداریم و به ندرت به آنها توجه مىکنیم. براى روشن شدن یکى از جذابترینِ این ابعاد، مىخواهم در این جا به اختصار در باب تعالى و برترى اثرى بر اثر دیگر بحث کنم، کارى که انجامش این روزها کارِ بسیار مخاطرهآمیزى است، یعنى در روزگارى که به موضوع برترى بخشیدن به طور کلى فراوان خُرده مىگیرند. اخیراً در مقالهاى طولانى در روزنامهاى معتبر با گلهمندى اظهار شده بود که «رمانهاى رمانتیک» را باید یکسره کنار گذاشت و – به این نکته توجه کنید – مدعى شده بود که این حرف غیرمنطقى است زیرا خواهران برونته هم رمانهاى رمانتیک نوشتهاند و آنا کارنینا هم یک رمان رمانتیک است.
پیش از خواندن این مقاله هیچ گاه به این موضوع فکر نکرده بودم که ممکن است آدمهایى وجود داشته باشند که حقیقتاً نتوانند تفاوت میان آناکارنینا را با رمانهایى که با فرمول رمانتیک و احساساتى نوشته مىشوند درک کنند. البته مصلحان سیاسى منکر وجود تعالى و برترىاند، اما سیاست همیشه مسیرهایى از منطق را دنبال مىکند که از زندگى و عقل سلیم منفک و منحرف است. من اما به عقیده خود پاىبندم که بسیارند کسانى که مىتوانند تفاوت میان یک رمان خوب را از یک رمان بد تشخیص دهند و این خطر را به جان مىخرم که بگویم تعالى ادبى لذت اصلى مطالعه است، اما لذت دیگر این است که آدمى چگونه مىتواند از یک رمان یا قصه، اطلاعات و دانستنىهایى به دست آورد. ادبیات نقشه دنیا را براى ما مىکشد و به تشریح آن چیزهایى که ما از مقالههاى روزنامهها و گزارشهاى تلویزیونى مىگیریم مىپردازد و منظرى پیش روى ما مىگشاید مانند خودِ دنیا، منظرى به غایت غنى و گونهگون که مىتوانیم هرگاه که بخواهیم در آن گشتى بزنیم، توریستهایى در دنیاهاى تخیل که آئینه دنیاهاى واقعىاند. ما پیش از آن شکوفایى اخیر رمانهاى شگفتانگیز امریکاى جنوبى که بیشتر آنها هم به زبان انگلیسى ترجمه شدهاند، چه چیزى از احساس، ذوق و سلیقه، بافت، رنگ و بو و حال و هواى امریکاى جنوبى مىدانستیم؟ یا درباره آفریقا تا زمانى که رمانهاى نویسندگان آفریقایى به زبان انگلیسى، از یک سوى خاک اصلى اروپا تا سوى دیگر آن منتشر مىشدند؟ نیجریه، غنا، کنیا، سومالى، زیمبابوه، افریقاى جنوبى – ما را به درون خود دعوت مىکنند، زیرا نویسندگان مثل میزباناناند: بیا و در همین که دارم با من سهیم شو. در این دو دهه اخیر هرگاه به کانادا رفتهایم خود را انگار در وطن خود حس کردهایم. ایالات متحد امریکا همیشه بخشى از قلمرو ادبى ما بوده است، به جهت زبانى که – هر چند به سرعت رشد مىکند – همچنان به صورت زبان یکى از خویشاوندان خود ماست.
تصوّر این که اگر رماننویس یا قصهگویى وجود نداشت، دید و بینش ما از جهان چگونه بود، تصوّرى بامزه است. مثل آن نیمه تاریک ماه است، یا کفِ دریاها که ماهىهاى هنوز ناشناختهاى در آن زندگى مىکنند، یا گزارشهایى از سرزمینهاى کشف ناشده که بنا بر برآورد نقشههاى جغرافیا «در این جا غولهایى زندگى مىکنند.»
ادبیات، همه ما را با هم خویشاوند مىکند، زیرا هر قصهاى خود گزارشى است از مردمى که اختلافهایشان فقط شکلها یا واریاسیونهاى درونمایه یا تِم بشرى ماست. بدون کاوشها و دستآوردهاى نویسندگان، ما آنها را نخواهیم شناخت. وقتى به برزیل رفتم و ناگهان دیدم که سیلى از پروانههاى غیربومى به اندازه مرغهاى ماهىخوار احاطهام کردهاند و بچهها شروع کردند به کف زدن و پاى کوبیدن؛ وقتى در لندن دختر سیاهپوستى را دیدم که فقط بر اثر مرگ برادرش در تصادف توانست تحصیل کند؛ وقتى در کانادا با زنى مواجه شدم که اندوه وجودش را منجمد کرده بود چون بچه نامشروعاش را براى فرزند خواندگى از او گرفته بودند؛ وقتى در یکى از شهرستانهاى ایرلند، زنى سالخورده با چهره یک آدم الکلى، در گوشه سرسراى هتلى تک و تنها براى خودش نشسته بود و جرعه جرعه شِرى خام مىنوشید و در همان حال چشمهایش نشانِ روشنى از یک عالم خصوصى دیوانگى داشت – آنگاه توانستم به خودم بگویم «آها تو این جا نشستهاى، من تو را خوب مىشناسم، تو بخشى از دنیاى درونى منى، من سرگذشت تو را خواندهام.»
وقتى رمانى مىخوانم و لذت مىبرم از همه مهارتهایى که در آن به کار رفته و از اجزاء متعالى بودن ادبى است – طرح، پیچیدگىها، کنایهها و طنزها و تعریضها و بینشها – با خود مىگویم «یک دقیقه صبر کن ببینم، این جا انگار منطقهاى از دنیاست (یا از جامعه یا از روانشناسى) که من قبلاً در آن نبودهام.»
اگر بتوانیم بگوئیم «هیچ رفتار بشرى نیست که براى من بیگانه باشد» پس لابد به این علت است که ما با همه اینها از راهِ ادبیات آشنا شدهایم.»
برگردان : صفدر تقىزاده