ياشار آنلاين

چه دشوار شده است دم زدن! در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و صدای هرگامی غمم !

یک بار به مترسکی گفتم : «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟» گفت : «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»

دَمی اندیشیدم و گفتم : «درست است؛ چون‌که من هم مزة این لذت را چشیده‌ام.»

گفت : «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.»

آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند.

جبران خلیل جبران

نظر شما