این مطلب ارسال شده است در روز سه شنبه, آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ و در ساعت ۱۷:۴۸ تحت دسته يادداشت. شما می توانید نظرات این مطلب را با استفاده از RSS 2.0 خوراک دنبال کنید. همچنین می توانید نظر بدهید یا، بازتاب از سایت خود ارسال کنید.
ياشار آنلاين
چه دشوار شده است دم زدن! در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و صدای هرگامی غمم !
یک بار به مترسکی گفتم : «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شدهای؟» گفت : «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم.»
دَمی اندیشیدم و گفتم : «درست است؛ چونکه من هم مزة این لذت را چشیدهام.»
گفت : «فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند.»
آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنارِ او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه میسازند.
جبران خلیل جبران