ياشار آنلاين
بایگانی برای آبان, ۱۳۸۸
۰۸ ۲۹م, ۱۳۸۸
این نوشته پیشگفتارى است که دوریس لسینگ، برنده جایزه نوبل در ادبیات سال ۲۰۰۷ بر فرهنگ راهنماى ادبیات انگلیسى کیمبریج نوشته است. این کتاب، چاپ جدید فرهنگى است که حدود بیست سال پیش از سوى دانشگاه کیمبریج انگلستان به چاپ رسید و چندى پیش به شکلى کاملتر و به روزتر به سرپرستى ایان اوزبى انتشار یافت، کتابى یک جلدى اما حجیم که موضوعهاى متنوع و گوناگونى از ادبیات کلاسیک و امروزى انگلستان و کشورهاى انگلیسى زبان را در خود جمع دارد.
کار بهجتانگیزى است که از آدمى بخواهند پیشگفتارى بنویسد بر کتاب مرجعى مثل راهنماى کیمبریج که کاربردى بس فراوان و گسترده دارد. ادبیات براى من همیشه از جهات گوناگون عزیز و معتبر بوده است. ادبیات ابعادى دارد که ما آنها را بدیهى مىپنداریم و به ندرت به آنها توجه مىکنیم. براى روشن شدن یکى از جذابترینِ این ابعاد، مىخواهم در این جا به اختصار در باب تعالى و برترى اثرى بر اثر دیگر بحث کنم، کارى که انجامش این روزها کارِ بسیار مخاطرهآمیزى است، یعنى در روزگارى که به موضوع برترى بخشیدن به طور کلى فراوان خُرده مىگیرند. اخیراً در مقالهاى طولانى در روزنامهاى معتبر با گلهمندى اظهار شده بود که «رمانهاى رمانتیک» را باید یکسره کنار گذاشت و – به این نکته توجه کنید – مدعى شده بود که این حرف غیرمنطقى است زیرا خواهران برونته هم رمانهاى رمانتیک نوشتهاند و آنا کارنینا هم یک رمان رمانتیک است.
پیش از خواندن این مقاله هیچ گاه به این موضوع فکر نکرده بودم که ممکن است آدمهایى وجود داشته باشند که حقیقتاً نتوانند تفاوت میان آناکارنینا را با رمانهایى که با فرمول رمانتیک و احساساتى نوشته مىشوند درک کنند. البته مصلحان سیاسى منکر وجود تعالى و برترىاند، اما سیاست همیشه مسیرهایى از منطق را دنبال مىکند که از زندگى و عقل سلیم منفک و منحرف است. من اما به عقیده خود پاىبندم که بسیارند کسانى که مىتوانند تفاوت میان یک رمان خوب را از یک رمان بد تشخیص دهند و این خطر را به جان مىخرم که بگویم تعالى ادبى لذت اصلى مطالعه است، اما لذت دیگر این است که آدمى چگونه مىتواند از یک رمان یا قصه، اطلاعات و دانستنىهایى به دست آورد. ادبیات نقشه دنیا را براى ما مىکشد و به تشریح آن چیزهایى که ما از مقالههاى روزنامهها و گزارشهاى تلویزیونى مىگیریم مىپردازد و منظرى پیش روى ما مىگشاید مانند خودِ دنیا، منظرى به غایت غنى و گونهگون که مىتوانیم هرگاه که بخواهیم در آن گشتى بزنیم، توریستهایى در دنیاهاى تخیل که آئینه دنیاهاى واقعىاند. ما پیش از آن شکوفایى اخیر رمانهاى شگفتانگیز امریکاى جنوبى که بیشتر آنها هم به زبان انگلیسى ترجمه شدهاند، چه چیزى از احساس، ذوق و سلیقه، بافت، رنگ و بو و حال و هواى امریکاى جنوبى مىدانستیم؟ یا درباره آفریقا تا زمانى که رمانهاى نویسندگان آفریقایى به زبان انگلیسى، از یک سوى خاک اصلى اروپا تا سوى دیگر آن منتشر مىشدند؟ نیجریه، غنا، کنیا، سومالى، زیمبابوه، افریقاى جنوبى – ما را به درون خود دعوت مىکنند، زیرا نویسندگان مثل میزباناناند: بیا و در همین که دارم با من سهیم شو. در این دو دهه اخیر هرگاه به کانادا رفتهایم خود را انگار در وطن خود حس کردهایم. ایالات متحد امریکا همیشه بخشى از قلمرو ادبى ما بوده است، به جهت زبانى که – هر چند به سرعت رشد مىکند – همچنان به صورت زبان یکى از خویشاوندان خود ماست.
تصوّر این که اگر رماننویس یا قصهگویى وجود نداشت، دید و بینش ما از جهان چگونه بود، تصوّرى بامزه است. مثل آن نیمه تاریک ماه است، یا کفِ دریاها که ماهىهاى هنوز ناشناختهاى در آن زندگى مىکنند، یا گزارشهایى از سرزمینهاى کشف ناشده که بنا بر برآورد نقشههاى جغرافیا «در این جا غولهایى زندگى مىکنند.»
ادبیات، همه ما را با هم خویشاوند مىکند، زیرا هر قصهاى خود گزارشى است از مردمى که اختلافهایشان فقط شکلها یا واریاسیونهاى درونمایه یا تِم بشرى ماست. بدون کاوشها و دستآوردهاى نویسندگان، ما آنها را نخواهیم شناخت. وقتى به برزیل رفتم و ناگهان دیدم که سیلى از پروانههاى غیربومى به اندازه مرغهاى ماهىخوار احاطهام کردهاند و بچهها شروع کردند به کف زدن و پاى کوبیدن؛ وقتى در لندن دختر سیاهپوستى را دیدم که فقط بر اثر مرگ برادرش در تصادف توانست تحصیل کند؛ وقتى در کانادا با زنى مواجه شدم که اندوه وجودش را منجمد کرده بود چون بچه نامشروعاش را براى فرزند خواندگى از او گرفته بودند؛ وقتى در یکى از شهرستانهاى ایرلند، زنى سالخورده با چهره یک آدم الکلى، در گوشه سرسراى هتلى تک و تنها براى خودش نشسته بود و جرعه جرعه شِرى خام مىنوشید و در همان حال چشمهایش نشانِ روشنى از یک عالم خصوصى دیوانگى داشت – آنگاه توانستم به خودم بگویم «آها تو این جا نشستهاى، من تو را خوب مىشناسم، تو بخشى از دنیاى درونى منى، من سرگذشت تو را خواندهام.»
وقتى رمانى مىخوانم و لذت مىبرم از همه مهارتهایى که در آن به کار رفته و از اجزاء متعالى بودن ادبى است – طرح، پیچیدگىها، کنایهها و طنزها و تعریضها و بینشها – با خود مىگویم «یک دقیقه صبر کن ببینم، این جا انگار منطقهاى از دنیاست (یا از جامعه یا از روانشناسى) که من قبلاً در آن نبودهام.»
اگر بتوانیم بگوئیم «هیچ رفتار بشرى نیست که براى من بیگانه باشد» پس لابد به این علت است که ما با همه اینها از راهِ ادبیات آشنا شدهایم.»
برگردان : صفدر تقىزاده
۰۸ ۱۲م, ۱۳۸۸
یک بار به مترسکی گفتم : «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شدهای؟» گفت : «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم.»
دَمی اندیشیدم و گفتم : «درست است؛ چونکه من هم مزة این لذت را چشیدهام.»
گفت : «فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند.»
آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنارِ او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه میسازند.
جبران خلیل جبران
۰۸ ۱۲م, ۱۳۸۸
درخت عجیبی است لیل. ساقههاش همه به شکل ریشه، رشته رشته، در خاک فرو رفتهاند و گاهی هم چند ریشهی گره خورده مثل کندهای یا تخته سنگی از تنهی آن آویختهاند. برگهاش پهن و گوشت دارند و میوهاش فندق مانند اما به رنگ سرخ جگری است. حتی در اولین دیدار این توهم که درخت هم ما را میبیند، آدم را میلرزاند. قبلا هم دیده بودم، ولی تک و توک بود، اما در کیش، در محلهی عربها دو طرف دهکده سیچهل تایی لیل داشت. زمین را برای لوله کشی کنده بودند و ما تا به درختها برسیم مجبور شدیم پنج شش بار از روی کانالهای عمیق بپریم.
چهار نفر بودیم. من و احمد و دو محمدعلی. احمد تاجر است. یکی از محمدعلیها شاعر بود و آن یکی داستان هم مینویسد.
حالا شاعر لیل شده است.
من داستاننویسم، اما اینکه مینویسم دیگر داستان نیست، سفرنامه هم نیست.
شرح دیدار با درخت لیل است، انگار که اگر لیل هم مینوشت که چه شد که ما را دید، همین طورها مینوشت.
ما به دعوت احمد رفته بودیم کیش. دو روز هم خریدی کردیم. بیشتر خردهریز بود: چند جفت جوراب و یکی دو شلوار لی و مثلا دو سه پیرهن و چند نوع اسباب بزک زنانه. خریدمان هم تا ظهر روز دوم تمام شد، عصر روز دوم رفتیم محلهی عربها. کنار ساحل در انبوه پوستههای بازمانده از غواصها چند پوستهی بزرگ صدف پیدا کردیم و یکی دو تا حلزون که از یکیش، وقتی به گوشمان میگذاشتیم، صدای دریا میشنیدیم.
یکی از حلزونها را من هنوز دارم. کنار دریا که آدم کاسهی حلزون را به گوش میگذارد، فکر میکند که انعکاس صدای دریاست، اما اینجا چی که میتوان این همه دور از دریا همچنان صدای همهمهی آن را شنید؟ میدانم توجیهی علمی وجود دارد، ولی من فکر میکنم پوستهی خشک و سخت حلزون در این شهر دور از دریا هم غوطهور در وهم دریایی است که خواب میبیند، مثلا شاعر که وهم لیل، لیلش کرده است.
خود لیل هم همینطورهاست. سی چهل تایی بیشتر نبودند، گفتم، اما به قول محمدعلی شاعر انگار که اولش هشتپایی به ساحل افتاده و ریشه دوانده، و بعد هم صبح یا عصری یکی از شاخکهاش را دراز کرده و درختی دیگر در خاک نشانده. بعد یکدفعه فکر کردم نکند لیلها هم دارند ما را به خاطر میسپارند، ما چهارتا را که داشتیم از کنارشان رد میشدیم و سراغ رستورانی را میگرفتیم که خوراک کوسه داشت؟
جای دنجی بود با چند تخت در بیرون و سه چهار میز در خود رستوران. من نتوانستم حتی یک پر از کباب کوسه بخورم. چرب بود، درست؛ ولی فکر اینکه این کوسهای که ما میخوردیم پایی را خورده باشد، دلم را آشوب میکرد که باز خود به خود حرف از درخت لیل پیش آمد. شاگرد رستوران گفت: بهش فکر نکنید! اولش بد نیست، آدم گذشتهها، همه، یادش میرود؛ اما بعد خودش دیگر ول کن آدم نیست. من که نزدیک بود دیوانه بشود.
اصفهانی بود. دو سال بود که آمده بود کیش و پابند شده بود. محمدعلی شاعر گفت: چرا داشتی دیوانه میشدی؟
- همهاش از لیل حرف میزدم. مثلا داشتم جنس دست مشتری میدادم، یاد این لیلها میافتادم. آخرش آمدم اینجا شاگرد شدم.
اسمش مرتضی بود. محمدعلی که داستان هم مینویسد پاپی شد که چرا گذارش به کیش افتاده.
گفت: عشق، آقا، عشق!
و خندید، بلند. تازه فهمیدیم که وقتی سبد نان یا لیوان و یا نوشابه میآورده هر به چند دقیقهای میخندیده، خندهای با خود و در خود. محمدعلی باز پیله کرد: پس اینجا عاشق شدی، عاشق یکی از همین مسافرها که به قصد خرید میآیند؟ گفت: ای آقا، دخترخالهمان بود، اسم ما روش بود. چی میگویند؟ با هم بزرگ شده بودیم. اما از جبهه برگشتیم دیدیم دادهاندش به یکی دیگر. ما هم آمدیم اینجا که مثلا از آنجاها که با هم رفته بودیم یا کسانی که دیده بودیم دور باشیم.
با خندید، همان طور با خود و در خود.
چند مشتری که آمدند سروقت آنها رفت و ما دیگر همهاش از لیل حرف زدیم. هرکس به چیزی تشبیهش میکرد. مرتضی که سر میز ما برگشت گفت: من که عرض کردم، آدم را سحر میکند، نمیگذارد به چیز دیگری فکر کند.
باز خندید. نوعی جنون، یا سرخوشی آدمی مشنگ در خندهاش بود. احمد گمانم چیزی گفت، شبیه اینکه: «دخترخاله حالا….؟» یا «حالا که دیگر….؟» که مرتضی گفت: شیمیایی شده بودیم آقا. این درخت خیلی اولش به ما خدمت کرد. راستش پسرخاله صادقمان، برادر دختره، ما را آورد اینجا. میگفت: «لیل معجزه میکند، زیرش که چند روز صبح زود بنشینی یادت میرود.» ما هم آمدیم. خوب یادمان رفت، از بس چیزهای دیگر یادمان میآمد. حالا الحمدالله بهتریم. ما جانباز چهل درصدیم، آقا.
بیرون که آمدیم دیدیم دو تخت دوقلو جلو رستوران در سایهی یک درخت لیل است. بزرگترین درخت جزیره بود، چنان بزرگ که رستوران را زیر شاخههاش ساخته بودند و حالا ریشههای معلقش مثل تریشههای دست یا پای ترکش خورده بر بام رستوران آویخته بود.
غروب بود و خورشید عظیم و سرخ بر سطح بیتلاطم دریا نشسته بود. شب باران بارید و ما در همان اتاق هتل ماندیم و هرکس از عشقهاش گفت، تجربههای دور و یا بهتر زخمهای ناسوری که حالا دیگر زیر پوست بودند و چرک و خونی نداشتند، اما اگر به جایی میگرفتند داد آدم را در میآوردند.
فرداش من صبح زود تنها بیرون آمدم. یادداشتی گذاشته بودم که میروم قدم بزنم. با تاکسی تا نزدیک یکی از کانال ها رفتم. هوا ابری بود و لطافت هوا را میشد به دست حتی لمس کرد. رستوران بسته بود. بقیهی لیلها پشت خانههای ده بود. فکر میکردم که اگر با دخترخالهاش هم ازدواج کرده بود، باز بهتر بود میآمد و زیر یکی از این درختها مینشست.
زیر یکی از درختها نشستم. به غیر از مجموعهی ریشههایی که در خاک داشت، یکی دو ریشه هم گره در گره مثل کندهی زانو یا دست مشت کردهای که زیر چانه بگذاریم در هوا معلق بود.
حالا که این را مینویسم میدانم که میوهی لیل چرا سرخ جگری است. برای همین هم مینویسم تا اگر کسی گرفتار رفتههاست، پیش از آنکه زخم به چرک بنشیند خودش را، پیش از طلوع یا غروب، به سایهی لیلی برساند.
محمدعلی، فکر میکنم، زیاد ماند که حالا فقط لیل میبیند و لیل مینویسد. زیر درخت لیل مربع نشستم و گذاشتم هوا کمکم ریههام را پر کند. هوای زیر درخت سنگین بود نه از مه یا شرجی و یا حتی کربنی که درختها از غروب تا طلوع افتاب پس میدهند، بلکه از همهی قصههایی که از قرنها پیش معلق زیر درخت ماندهبود:
زنی بود که میخواست صورت و دو دست غوطهور در آب مردش را فراموش کند. فریادش مثل صدای دور دریا معلق زیر درخت ماندهبود. غواصی را دیدم که آمده بود تا درخت کمکش کند که یادش برود بالاخره مرواریدی به بزرگی شست خودش از میان گوشت صدف درآورد و با اولین لنج تا بوشهر رفت و از خور تا در خانهی مختار دوید که اینهم شیربهای دخترتان. ناخدایی که سر پیری عاشق کنیزی سیاه شده بود، و از شرم دامادهاش دست به دامن درخت شدهبود که صدای خلخال هاش نمیگذارند بخوابم. صدای زنی را شنیدم که زیر همین لیل گفته بود: «دخیلتم لیل، این دفعه آمدهام جهیزیهی دختر دومم، بدری، را بخرم؛ اما چه کنم که بار دلم پیش نوه ی عمو است که حالا فقط صدایش را از تلفن میشنوم؟» دختری هم میخواست که لیل کمکش کند تا یاد صورت پدرش را که در قاب کفن دیده بود از ذهنش پاک کند، که شوهرش گفته بود: «من دیگر خسته شدم از بس گریه میکنی.» زنی هم بود که خواهر خواندهاش هر شب به خوابش میآمد که: «مگر نگفتی که مردها صفت ندارند؟» جانبازی بود که نالهی دوست زخمیش نمیگذاشت بخوابد. پزشکیاری بود که تخصصش زدن آمپول هوا بود یا الکل.
سنگین بود، گفتم: لیل، رحم کن! من نمیتوانم. اینها را نمیشود نوشت.
نرمه بادی وزید و هوا را جابهجا کرد. باز هم دیدم، پرده در پرده که تا بارم را سبک کنم یکییکی گفتم. به یاد میآوردم و میگفتم. یادم نیست. حالا دیگر سبک شدهام. آدمها را باید بخشید، حتی آن که از پس هر پنج شش شلاق تکه ی آینهای شکسته را به دامن پیراهنش پاک میکرد، بعد هم خم میشد جلو دهان قربانی میگرفت که ببیند هنوز نفس میکشد یا نه.
حالا من دیگر به صلح با جهان رسیدهام. همهی گوشه و کنار یادهام را، زشت و زیبا یا تلخ و شیرین با لیلهای کوچک و بزرگ آراستهام. حالا در سه کنج اتاق نشیمنی با آن همه مهمان یک درخت لیل زینتی هست. با همین لیل بود که از گذشتهام گفتم. فرداش از تلفن صدای دور دریا را شنیدم. یک ساعتی فقط صدای دریا میآمد. شبش لیل در اتاقم بود، خفته بر نیمتختی. یادم هست که صبح که بیدار شدم نبودش، اما دست و بازوم بوی صمغ لیل گرفتهبود. حالا گاهی روزها هم با یادم میآید. سنگین است با بار همهی آن رفتهها، قصهی همهی مسافرانی که پیش از طلوع و یا غروب زیرش نشستهاند. گاهی هم دست دور گردنم میاندازد. ترد است و میوة گسش سرخ جگری است. دیشب آمد و شاخکی را دور گردنم پیچاند و به قعر آبم کشاند. خفهام میکند، میدانم. با این همه سبک شدهام. بخشیدهام، شما هم اگر بخواهید میتوانید ببخشیدم. آدم زمین نیست که بتواند بار اینهمه تلخی را به دوش بکشد.
حالا بار همهی تلخیهای من زیر یکی از آن لیلهای کیش است. دیگر خودش میداند. میتواند بر هرکس که بخواهد سایه بیاندازد، ساعتها به قصهی هر کس که بخواهد گوش بدهد، یا حتی درخت زینتی خوابش بشود، سر بر بالینش به خواب رود.
وقتی بلند شدم دیدم که مرتضی همان روبرو بر پشتهی خاک کانال نشسته است. من هم خندیدم. وقتی بغلش کردم، گفت: «دیدید آقا، من چه میکشیدم؟»
نپرسیدم تا باز بار دوشش نشود. صدای دوست زخمی که جلو سنگر افتاده باشد اگر مدام به یاد آدم بیاید، طعم طلوع را حتی تلخ میکند.
گفتم: شرمندهام، مرتضی.
گفت: دشمنتان شرمنده باشد.
و هر دو خندیدیم.
تا جلو رستوران همپاش رفتم. همهاش از صاحب رستوران برایم گفت، از زنهایی که در همین محل داشت و یکی دو تای دیگر که توی این یا آن بندر. من هم گفتم که فردا میرویم.
گفت: از من میشنوید برنگردید. درست نیست که آدم همه ی گذشتهاش فقط لیل باشد.
در رستوران را که باز میکرد، گفت: ما قانع شدهایم، آقا، به همین گوشه. به هر مسافری که تا اینجا بیاید از ماهی گرفته تا لاکپشت و کوسه کبابی میدهیم. هر کس باید همان کاری را بکند که سهمش شدهاست. بیشترش بار آدم زیاد میشود.
با نوک جارو از هر گوشهای خردههای خس و خاک را جمع میکرد. تعارف کرد که با هم یک پیاله بخوریم. به سقف رستوران اشاره کردم و گفتم: آن بالاست. مگر خودت نگفتی نباید زیاد پابندش شد؟
خندید، آزاد و رها، مثل کودکی که بیهیچ بار خاطری میخندد. وقتی رسیدم دوستان داشتند صبحانه میخوردند. محمدعلی گفت: کاش مرا هم بیدار کرده بودی.
در جوابش فقط خندیدم. بعد از صبحانه رفتند. احمد به دیدن بازار تازهای میرفت که میگفت تقلیدی است از معماری هخامنشیها. قرار شد ساعت یک رستوران میر مهنا همدیگر را ببینیم. هر دو محمدعلی داشتند میرفتند طرف بازار عرب ها. ظهر سر قرار محمدعلیها نیامدند. شب فقط محمدعلی که داستان هم مینویسد پیداش شد. گفت: گمش کردم.
احمد گفت: اینجا اگر کسی هم بخواهد نمیتواند گم بشود.
شام را ساندویچی خوردیم و یکی هم برای محمدعلی گرفتیم. چند ساعتی کنار دریا قدم زدیم و صدف جمع کردیم یا ستارهی دریایی. ساعت یک بعداز نصف شب بود که رسیدیم به هتل. کلید را محمدعلی گرفته بود. وقتی چراغ اتاق را روشن کردیم دیدم خواب است. ساکش را هم بسته بود و بلیط و شناسنامهاش را هم روی ساکش گذاشته بود. بلیطش را عوض کرده بود. روی میز هم یادداشتی گذاشتهبود که من چند روز دیگر برمیگردم. شما بروید.
بیسر و صدا ساکهامان را بستیم و خوابیدیم.
شب خواب دیدم که حالا لیل آمده تا قصه ی خودش را بگوید. وقتی خواست همانها را بگوید که برایش گفتهبودم از خواب پریدم. دیدم محمدعلی بر لبهی تختش نشسته و نگاهم میکند. گفتم: چی شده؟
خندید، همانطور که مرتضی میخندید با خود و در خود. گفت: خوبی زندگی بیشتر در این است که یک مرگی هم در انتهاش هست.
گفتم: اگر هم آدم بخواهد می تواند از هر جا قطعش کند.
گفت: من زندگی را دوست دارم، حتی اگر آلزایمر بگیرم و زندگی گیاهی پیدا کنم.
باز خندید.
گفت: تهران میبینمت.
گفتم: وقتی رسیدی زنگ بزن.
گفت: چی؟
و باز خندید. بعد هم دراز کشید. صبحش نبود.
محمدعلی بالاخره برگشت، یک هفته بعد از ما. من زنگ زدم. بعد هم به دیدنش رفتم. داشت روی شعری کار میکرد. میگفت: بعضی کلمات تازگیها یادم میرود، آنوقت باید از دور و بر آن هی چیزهایی را به یاد بیاورم تا یادم بیاید.
از میان صفحاتی که جلوش بود چند صفحه را جدا کرد، گفت: فرض کن یکی فقط یک کلمه یادش مانده باشد.
مربع نشست و چند بندش را برایم خواند. فقط صوت بود، ترکیبی از حروف لیل و یا خود لَیل یا لِیل، لیلی، لیلا که گاهی فعل میشدند و گاهی جای فاعل می نشستند و حتی حروف اضافه یا ربط.
گفت: میفهمی که. من حق ندارم بار آدمها را دوباره بگذارم روی دوششان.
ومن فکر میکنم گاهی می نویسیم تا فراموش کنیم که در ماست، مثل همین لیل که مربع نشستهبود و یادش نبود که سیچهل لیلی هم جایی دیدهاست.
هوشنگ گلشیری