ياشار آنلاين
بایگانی برای تیر, ۱۳۸۸
۰۴ ۲۸م, ۱۳۸۸
ولفگانگ سوفسکی استاد جامعه شناسی دانشگاه توبینگن آلمان است. از وی تاکنون مقالات و کتاب های بسیاری در زمینه های قدرت، نظم، خشونت، نظم اردوگاه کار اجباری(در آشویتس)، رابطه آزادی و امنیت، جنگ عراق، جنگ و بنیادگرایی منتشر شده است.
از پی سفر دریایی طولانی، براندن قدیس با حواریونش به جزیره ای دورافتاده رسیدند. صخره های سیاه سوخته از دل دریا سر به آسمان سائیده بودند، از دوردست صدای چکش و سندان کوره آهنگری به گوش رسید. دستانی بیگانه تیرهای آهنین گداخته به سمت ملاحان انداخت، که آب دریا را به نقطه جوش رساند و از پیاده شدن آن ها بر ساحل جلوگیری کرد. کمی دورتر، آن ها بر روی یک صخره مردی دیدند که به غل و زنجیر کشیده شده بود. آن مرد یهودای خائن بود که الان استراحت هفتگی اش را داشت. براندن قدیس از او پرسید شکنجه گاه وی کجااست. پاسخ این بود: « در کوهستانی که دیدید، آن جا خانه لویاتان شیطان با دستیاران اش است. (…) من آن جا همراه با هرودِس، پیلاتوس، آنا و کای فاز زجر و عذاب می کشم. دوشنبه ها مرا با میخ به چرخ می کوبند و مانند باد می گردم، سه شنبه ها مرا بر روی یک گاوآهن می گذارند و تخته سنگ بر روی ام می گذارند- بدن سوراخ سوراخ مرا ببینید! چهارشنبه ها مرا در قیر مذاب فرو می کنند، به همین جهت این قدر سیاه هستم، و سپس مرا به سیخ کباب می کشند و مثل یک تکه گوشت کباب می کنند. پنج شنبه ها مرا در یک گودال یخ می اندازند، و هیچ شکنجه ای بدتر از این سرمای یخبندان وجود ندارد. جمعه ها پوست مرا می کنند، در آب نمک می خوابانند و دیوها مرا به مس و سرب مذاب آغشته می کنند. شنبه ها مرا در یک سیاهچال بدبو و تهوع برانگیز می اندازند، جایی که آن قدر بدبو است که من تمام دل و روده ام را قی می کردم، اگر آن ها لبان مرا با مس مهر و موم نکرده بودند. یک شنبه ها، در آخر، من این جا هستم و استراحت می کنم.»
در تاریخ روایات مسیحی از جهنم، این گزارش قرن دهم واقعا غیرعادی است. شکنجه طبق یک برنامه زمانی دقیق اجرا می شود که بر اساس نوع گناه نیست، بلکه برطبق توالی روزهای هفته است. هر روز یک عذاب تازه، هفته به هفته، سال به سال، تا ابد. تنها در روز هفتم، روز جشن آفرینش، رحمت خداوند اجازه استراحت می دهد. تقویم هفتگی جهنم مانند قیاس منفی خلقت است. فرهنگ و طبیعت در ابزارهای نابودی دگردیسیده اند. چرخ و خیش، فنون آشپزی، جوشاندن، در نمک خواباندن و برشته کردن، همه خشونت است. فلز زمین به عصاره شکنجه تبدیل می شود، دم و بازدم به طاعون، آبِ زمزم به یخ کشنده. شکنجه خالق هیچ چیز نیست، خلقت را واژگون می کند، خلقت را نفی می کند.
صحنه های شکنجه خیال بندی نیست. در روایات جهنم، تجربه واقعیت بازمی گردد. چون جهنم فقط روی زمین است می تواند هیات فرضی بگیرد. آن جاکه غول لویاتان، این تمثیل سرکوب، حکمفرما است، زندگی خاکی تنها پیشدرآمد عذابِ جهنم است. بااین همه، تفاوت مهمی وجود دارد. آن چه بر روی زمین در مرگ به پایان می رسد، در جهنم ابدی است. برای انسان فانی همه ی تنبیهات بدنی، هر کدام به اندازه خود، کشنده است. آن ها شکنجه تا سرحد مرگ هستند. برعکس، در نفرین جاودانی هیچ رستگاری وجود ندارد. نفرین جاودانی فقط درد و عذاب جاودانی را می شناسد. در جهنم، حکم اعدام به شکنجه بدل می شود. معنای شکنجه مرگ نیست، بلکه درد، مرگ دائمی است.
ازدیرباز شکنجه جز قاطع ترین راهکارهای فرمانروایی به شمار می آید. رسمی یا مخفی، هرکجا یک رژیم هدف خود را راست آئینی و همگرایی می داند، شکنجه دور نیست. شکنجه ازهمان آغاز در منطق فرمانروایی ملحوظ است. زیرا فرمانروایی بر اطاعت و حلقه به گوشی استوار است، یعنی بر ایستارهایی، که هیچ وقت در درازمدت قطعی و تضمین نیستند. می توان اطاعت را فسخ کرد، هرآن می توان فرمانبری نکرد. خدایگان هرگز نمی تواند دربست به بندگانش اعتماد کند. منتها، شکنجه حامی او در مقابل طغیان نیست. شکنجه جزئی از سیاست زهرچشم گرفتن داخلی است. چراکه شکنجه نه تنها ترس از مرگ، که اطاعت را اجبار می کند، زنده نگاه می دارد، بلکه ترس و هراسی ایجاد می کند که بسیار وحشتناک تر است: ترس از عذاب بی پایان مردن. شکنجه اثبات قدرت مطلق رژیم است. شکنجه به زیردستان نشان می دهد، که می توان هر بلایی، بدترین بلا را بر سرشان آورد.
شکنجه باقیمانده تفتیش عقاید کلیسایی یا حکومت مطلقه نیست. آن چه به تاریخ اروپا مربوط است، می شود راهکارهای شکنجه را از دوران یونان باستان و رومیان و ازطریق قرون وسطا تا اشکال حقوقی قرن هیجدهم دنبال کرد. درمقام ابزار مجازات کیفری، شکنجه البته در ربع قرن اول قرن نوزدهم همه جا حذف شد. اما این فقط مکث کوتاهی به مدت چند ده سال بود. در اواخر قرن شکنجه دوباره در خیلی از مناطق اروپا باب شد. در جنگ ها و در حاشیه های قلمروی مدرن، در مستعمرات، شکنجه همیشه متداول بود. قرن بیستم درآخر نه تنها شاهد ارتقای چشمگیر خشونت فنون خشونت جنگی بود، بلکه هم چنین شاهد بی وقفه مارش پیروزی شکنجه، در جنگ های کوچک و بزرگ، در دخمه های شکنجه دیکتاتورها و رژیم های اشغالگر، در اردوگاه های توتالیتاریسم بود. شکنجه از حیطه قواعد دستگاه قضایی خارج شد و به پلیس مخفی، نیروهای میلیس و یگان های ویژه ارتش تحویل داده شد. شکنجه، با خلاص شدن از هر قانونی، به یک سلاح حکومت علیه مخالفان و تحول طلبی بدل گشت. مجریان شکنجه روش های جدید اختراع کردند و شکنجه را از تنگناهای حقیقت آزاد ساختند.آن چه پیش ازاین به قضات و ماموران اعدام محول شده بود، حالا ماموران مادون سخت گیر و منضبط به میل خود اجرا می کنند. در پایان تمدن، خلاقیت شقاوت به نقطه اوج موقتی خود می رسد. حال همان چیزی اثبات می شود که شکنجه همیشه بود و از روی ضرورت به بهانه بازجویی پوشیده مانده بود: شکنجه چیزی نیست مگر سرکوب و ترور.
قربانیان [شکنجه] که هستند؟ بازنگری تاریخی مشخص می کند که تاریخ شکنجه با تاریخ اجتماعی طبقات فرودست، حاشیه نشینان و محرومان درهم تنیده است. آن جا برده گان هستند فراسوی جامعه شهروندان آزاد. آن ها مانند حیوان کار می کنند. کاری که در شان و منزلت انسان نیست. برده جزیی از مال و اموال خدایگان است که می تواند به میل خود آن را تصاحب کند. آن جا هم چنین بیگانگان هستند، بیگانگان در سرزمین خویش و بومیان در سرزمین اشغالی. ایهام بیگانه وی را همیشه ابژه موردعلاقه وهن و تحقیر و پیگرد اجتماعی می کند. آن جا اسیران جنگی و دشمنان هستند، که حکومت را از بیرون تهدید کردند. اگر به آن ها به منزله گروگان یا نیروی کار احتیاج نیست، پس از پیروزی آزار و اذیت آن ها جایز دانسته می شود. آنجا خیانتکاران به اخلاق اجتماعی هستند، جاسوسان و کسانی که جبهه خود را عوض کرده اند، بزدلان و تن پروران، جنایت کاران، قاتلان و زناکارانی که تاروپود اجتماعی را از درون به خطر می اندازند. علاوه براین، هواداران ادیان و ایدئولوژی های ممنوعه، حاشیه نشینان کوی ایمان، ملحدان، مخالفان و کافران، این دزدها و جانیان روان هستند. آنجا حکیمان دانش خفیه، ساحران و جادوگران، کف بینان و جادوگران هستند. آن ها مظنون اند به این که با یک قدرت مذهبی متحد هستند، که از فرمانروایی بر روی زمین قوی تر است. و آنجا سرانجام جنایتکاران واقعی یا ظاهری، قاتلان شاهان، سوءقصدکنندگان، تروریست ها، شورشیان، لیبرال ها و ضدانقلاب ها، دشمنان قبله عالم، حزب و اکثریت مردم هستند.
خلاصه، شکنجه شامل همه مقولات اجتماعی است که به هسته جامعه همگون تعلق ندارند. شکنجه یک فنآوری برای مقابله با «دیگری» است، یک وسیله جداسازی اجتماعی، حذف و طرد است. شکنجه خط مرزی میان دوست، دشمن و بیگانگان می کشد، میان شهروندان و بربرها، متمدنان و وحشیان، مومنان و کافران. و انسان ها را از غیر-انسان ها جدا می کند. تنها آنکس که از منزلت شهروندی بهره مند است به عنوان عضو برابر جامعه انسانی قلمداد می شود. او اغلب از شکنجه مستثنا است، لااقل تا آن زمان، که حاکمیت هنوز بر روی رای وی حساب کند. اما همین که جباریت و ترور حکومت کنند، شکنجه از زنجیرهای نهادین و اجتماعی اش خلاص می شود. حال هرکس ممکن است در موقعیت سوظن قرار بگیرد، نخست آزادگان اقشار فرودست، بعد همه، بدون تفاوت. و اغلب حتا به سوظن هم نیاز نیست تا انسان ها را بی هیچ ردپایی ناپدید کرد. مادامی که قوه قضائیه به تعقیب جرایم اجتماعی بسنده کرد، کردمانِ شکنجه هنوز محدود بود. این موضوع با ابداع جرم مذهبی، ایدئولوژیکی و سیاسی عوض شد. تعداد بزهکاران همواره محدود است، اما تعداد دشمنان سیاسی و بزهکاران عقیدتی نه. هر کس ممکن است توسط حکومت چون دشمن نظم تعریف شود و تحت پیگرد قرار بگیرد، سوای این که او کیست و آیا جرمی مرتکب شده است یا نه. جباریت با ترویج شکنجه انسان ها را مطیع و در هراس از مرگ نگاه می دارد. شکنجه همواره یک امکان سلطه است. اما نخست جباریت شکنجه را به جوهر سلطه تبدیل می کند.
اهداف رسمی تغییر می کنند. برای قوه مقننه شکنجه یک وسیله اخاذی کردن ازطریق مدارک و شواهد و اعترافات بود. شکنجه به عنوان سلاح در خدمت حقیقت و گناه بود. افزون براین، شکنجه جانشین مجازات هم بود، وقتی مساله داوری دیگر مطرح نبود. دادگاه الاهی از شکنجه استفاده کرد تا دستیارانِ باند شیطان را جست و جو و دستگیر کند و قربانی را وادار کند به راه راست بازگردد. شکنجه مدرن بکلی عاری از چنین روابطی است، هرچند تصورات قدیمی هنوز زنده هستند. هرچه را هم به منزله غایت شکنجه تصور کرد، خواه حقیقت باشد خواه محاوره، خواه گناه باشد خواه اتهام و افتراء، این درباره کردمانِ خشونت، درباره آن چه هنگام شکنجه رخ می دهد، هیچ چیز نمی گوید. معنای شکنجه از هدف شکنجه استخراج نمی شود، که یک شکنجه گر، یک مسئول یا یک نهاد تعیین کند. شکنجه ابزار بازجویی نیست. هرکس شکنجه را با خشونت ابزاری یکی بداند، فقط توجیح عاملان شکنجه را تکرار می کند. دخمه شکنجه محل بازجویی و استنطاق نیست، میدان خشونت مطلق است.
شکنجه یک نوع دوسویگی خاص است. شکنجه بر قربانی از طریق درد و عذاب استیلا می یابد. در چشمان عامل شکنجه، مرگ زودهنگام به منزله درمان غلط است و بیهوشی چونان اتفاق عصبانی کننده است. دیگری بایستی، دستکم به طور موقت، زنده و بهوش بماند، تا درد را حس کند، تا به این وسیله عذاب مردن در رگ و پی و استخوانش برود. بسیاری از شکنجه ها درآخر به مرگ منتهی می شوند، اما شکنجه فن کشتن نیست، بلکه [فن] مردن [است]. اهمیت اجتماعی این موضوع نیاز به مشخصات دقیق دارد. در شکنجه، خشونت بر مدار نقطه صفر امر اجتماعی می چرخد. مرگِ دیگری پایان هر دوسویگی است. با مرده ها رابطه اجتماعی وجود ندارد. فعل کشتن قطعی است. بیشتراز آن نمی توان خشونت را چون اقدام اجتماعی ارتقا داد. اما شکنجه به مرگ جسمانی رضایت نمی دهد. شکنجه امرقطعی اجتماعی را پشت سر می گذارد. قربانی را خوار و حقیر و لت و پار می کند. و مردن را در عذاب و شکنجه دائم بدل می کند. نیروی تغییردهنده شکنجه فراتر از نابودی جسمی قربانی شکنجه می رود، و انسان را در یک موجود میرنده تبدیل می کند. ازهمین روی رعب و وحشت از جهنم مدت ها قبل از مرگ آغاز می شوند.
آنتاگونیسم عاملان و قربانیان شکنجه منتهی الیه مرزی امر متقابل اجتماعی را مشخص می کند. شکنجه نه دوئل است نه زورآزمایی اراده است. قربانی شکنجه مجال دفاع از خود را ندارد. هرچند موارد از مقاومت قهرمانانه وجود دارد. شهید مهر سکوت بر لب دارد. نه رد می کند و نه اعتراف می کند. بدنش ویران می شود، روحش نه. اما این قاعده نیست. در بسیاری از گروه های مقاومت که از نیروی تاثیر شکنجه اطلاع دارند این رهنمود حاکم است تاحد امکان یک روز دوام آورد، تا رفیقان از دستگیری باخبر شوند و بتوانند خود را به محل امن برسانند. الگوی مسابقه یک الگوی تزئینی است. زیرا شکنجه ریشه کنش را می کند و شخص را ویران و نابود می سازد. قربانی شکنجه دربست در دست دشمن، قربانی خودکامگی، خشم، هواوهوس و خواست نابودی او است. قربانی شکنجه صرفا فقط بدن بی دفاع، خسته و بی رمق و تاشده است. هیچ نیروی مقاومتی خشونت را محدود نمی کند. دوسویگی زائد است. شکنجه گر هراسی به دل ندارد و به همین جهت هم نیاز ندارد از چشم انداز قربانی نگاه کند. دلایل و برنامه ها تنها زمانی لازم هستند که همه چیز ممکن نیست. به محض این که همه چیز ممکن است به غایات دیگر نیازی نیست. شکنجه گر دیگر به هدف خود رسیده است. مساله اصلا بر سر حقیقت، اثبات گناه یا تواب کردن نیست. شکنجه ددمنشی ناب است. پس از این که فرد شکنجه شده حرف می زند، او بازهم به زیر مشت و لگد گرفته می شود.
همیشه شکنجه گر با شکنجه شونده تنها نیست. قربانی و جلاد زوج اجتماعی نیستند. این پندار متعارف از دوسویگی همان قدر بیهوده است که گمانه زنی دراین باره، که تجاوز جنسی نشانه عشق عمیق است. در “رژیم گذشته” فرانسه [قبل از انقلاب ۱۷٨۹] که اجرای شکنجه قواعد دقیق و مشخصی داشت، هنگام بازجویی همیشه قاضی هم به عنوان رئیس دادگاه حضور داشت، و هم یک مامور ثبت احوال و، بالاخص هنگام شکنجه های درجه بالا، یک پزشک حاضر بود. در اطاق های کار شکنجه مدرن بعضی مواقع روسا حضور دارند. افسران دستور می دهند، به مجریان شکنجه قوت قلب می دهند یا خود مستقیم دست به عمل می زنند. لرزش بی طاقت گوشه دهن، بالاکشیدن ابروها، یک حرکت خشن دست کافی است تا شکنجه گر با رغبت دوچندان بر روی قربانی بیفتد. سبعیت میزان پشتکار در انجام وظیفه است، و هیچ کس نمی خواهد مورد سوظن قرار بگیرد که در این کار کوتاهی کند. بااین وجود، چنین ایما و اشاراتی توبیخ و سرزش اهمال کاری نیست، بلکه علائم گشاده دستی، اختیارات مطلق برای نهایت خشونت است. مسئول مافوق مراقب نیست، بلکه شاهد و همدست است. او نماینده سلسله مراتبی است که از مسئولیت معاف می کند، و رژیمی را نمایندگی می کند که دست مجریان شکنجه را باز می گذارد. بی هیچ اکراهی، خدایگان کار و وظایف خود را انجام می دهند، و اغلب به هیچ دستوری نیاز نیست تا آن ها به هر کاری دست بزنند تا عذاب شکنجه را به شیوه نامنتظره ای بالا ببرند. در دخمه های شکنجه روح هیرارشی حکمروا نیست، بلکه روح تبانی و همدستی. زیردستان به شکنجه گر کمک می کنند. دست و پای قربانی را آن قدر محکم می بندند و می گیرند تا دیگر نتواند مقاومت کند. گاهی چند شکنجه گر کار کتک زدن، مشت و لگدزدن با باطوم، بیل یا چسب زدن به دست و پا و دهان قربانی را میان هم به تناوب تقسیم می کنند. آن ها یک دیگر را تشویق و ترغیب می کنند، باهم قربانی را دست انداخته و به آن تجاوز می کنند، با هم دیگر درباره اقدام بعدی مشورت می کنند. هم تقسیم کار وجود دارد هم نقش ها عوض می شود. گروه شامل است بر نیروهای کمکی و نگهبانان، متخصصان امور پزشکی برای تزریق مواد مخدر، سم های عصبی یا مدفوع، نیروهای تازه کار برای استفاده از دستگاه های الکترونیکی یا برای کشیدن دندان ها. یک دفعه همه با هم شکنجه می کنند، دفعه دیگر متخصصان روش های ویژه به کار می برند. روش ها عوض می شوند، و نوع تکلیف شیوه همکاری شکنجه گران را تعیین می کند.
شکنجه چه روش هایی را به خدمت می گیرد، الگوی عملکرد شکنجه در چیست؟ تکرار و ارتقای شماتیک روش های ساده اولین چیزی است که به چشم می خورد. کارگاه شکنجه در تاریخ روش های محدودی داشت: “الاکلنگ”، این «پادشاه عذاب شکنجه»؛ در این شکنجه دستان قربانی از پشت بسته و از طناب آویزان می شد. گیره؛ در این روش اعضای بدن قربانی در هم له و لورده می شود. روش دیگر، روش کشیدن عضلات و مفاصل بود. از جمله روش های دیگر شکنجه، آب سرد، آتش زدن کف پاها یا بی خوابی دادن، اغلب بیش از چهل ساعت بود. ابتدا قرن بیستم این فن ها را تکمیل و تکثیر می کند: شوک الکتریکی به اعضای حساس بدن، به اعضای تناسلی، در مقعد، در نوک پستان ها، در پرده گوش، بر روی زبان یا دندان ها. بر روی سر قربانی پلاستیکی کشیده می شود که قبل از این که خفه شود دوباره برداشته می شود. یک چشم بند کثیف چنان محکم بر روی چشم ها بسته می شود که حدقه چشم ها در جمجمه فرو می روند. نمک در حلق قربانی می ریزند یا قربانی مجبور می شود الکترودهای کوچک قورت دهد، تا معده و دستگاه گوارشی را بسوزانند. با رنده کمر قربانی را رنده می کنند یا گربه ای را در لباس قربانی می اندازد و به آن برق وصل می کنند، تا گربه تن قربانی را پاره پاره کند. بیضه های قربانی را له و لورده می کنند یا میله در واژن یا مقعد قربانی می کنند. بدن لخت و عور قربانی را در دیوارهایی مملو از حشرات موذی و موش ها می اندازند یا قربانی را برای اعدام مصنوعی می برند. به قربانی مواد مخدری تزریق می شود که باعث رعشه و هذیان می شوند، بدون این که ردپاهای ظاهری برجا بگذارند. فهرست فنون شکنجه مدرن ده ها صفحه را سیاه خواهد کرد. زیرا هر قسمت از بدن، هر حالت، حرکت و تحریکی می تواند به منزله آماج حمله شکنجه استفاده شود. روح ابتکار مرز نمی شناسد. اگر واقعا مساله حقیقت یا مرگ مطرح بود، همه این ها قابل صرف نظر کردن بود. اما شکنجه کار را یک سره نمی کند. شکنجه آزمایشگاه تخیل ویرانگری است.
شکنجه شخص را در یک اندامواره بدل می کند، در یک تکه گوشت زنده، در یک ابژه کار، که با آن شکنجه ور می رود و در حالاتش خودکامانه دست می برد. بر این شیئیت سازی چیزهای بعدی استوار است. شکنجه گر با ارتقای خود به صاحب امتیاز، به سوژه درددهنده، قربانی را به جسمانیت محض اش بازمی گرداند. کنش اجتماعی ازطریق اعمال فنی جانشین می شود. خشونت هیچ معنا و جوابی را از پیش تعیین نمی کند، واکنش های جسمی را حساب و آزمایش می کند. و از دستگاه هایی استفاده می کند که طبق قواعد زیرکی و بازدهی به کار انداخته می شوند. شکنجه کار و کاردستی است، یک میدان فعالیت «همو فابر» است. روش های جاافتاده با یکنواختی به کار برده می شوند، روش های جدید با علاقه بی صبرانه، با شوروشوق اختراع و کشف محک می خورند. سازوکار سرد علت و معلول جانشین چارچوب اجتماعی معنای متقابل می شود.
در دست شکنجه گر جسم دردمند به ابزار بی همتای قدرت تبدیل می شود. خشونت درد را فرامی خواند، درد را ملموس و عریان می کند. خشونت زخم ها را باز می کند و قربانی شکنجه را به داد و فریاد می کشاند. خشونت درون قربانی شکنجه را باز می کند تا بتواند خودکامانه آن را تصاحب کند. خشونت زبان درد را خفه می کند، و از جهان درون «دیگری» درد می کند، درد می کشد. شکنجه گر، به صوابدید خود، میزان آزار و اذیت و عذاب را تغییر می دهد. این مثل کم و زیاد کردن صدا و روشن و خاموش کردن است. عامل شکنجه می تواند هم زمان درد ایجاد کند و از درد بکاهد. او انسان را تن خاموش می کند، درد را چون نماد قدرتش اشغال می کند و درهمان حال بازتابش را سرکوب می کند. متکایی بر روی صورت قربانی شکنجه فشار می دهد، چشمانش را می بندد، یک گلوله آهنی یا کیسه پلاستیک از مدفوع در دهان قربانی فرو می کند. در کنار سر قربانی موتور پر قدرتی را روشن می کند یا رادیو را با صدای بلند روشن می گذارد. عامل شکنجه با خفه کردن فریاد قربانی، آخرین ایما و اشاره را هم از قربانی می رباید. شکنجه گر می خواهد درد را ببیند، اما نعره و ضجه گوشخراش قربانی را نشنود. او به همین جهت قربانی را در درون خود میخکوب می کند، راه بازگویی و بیان وی را سد می سازد و فریاد را از بین می برد. شکنجه گر بی هیچ احساسی آن کنار می ایستد و از نو شروع می کند. اخلاق ناشناسی قدرت نیاز به تغییر آرایش پیچیده یا تعالیم ایدئولوژیک ندارد. شخصیت زدایی از انسان در خود راهکارهای شکنجه نهفته است. ازهمین روی است بی تفاوتی، که جلاد با آن کارش را انجام می دهد. تردید و تامل او را تکان نمی دهند. ازآن جاکه شکنجه توانایی و ایما و اشارت انسانی را از قربانی سلب می کند، شکنجه برای عامل شکنجه پیامدی ندارد.
شکنجه کانون درک انسان از خویشتن را هدف قرار می دهد. خشونت تن دردمند را تسخیر می کند، او را اِشغال می کند، او را درهم می پیچد. تن دردمند احساس می کند چگونه زنجیرها با کوچک ترین حرکتی گوشت و پوست را پاره می کنند، صدای خردشدن و شکسن مفصل ها، لکه های کبود در چشمان می رقصند تا رنگ خون بگیرد، نیزه ها در اعماق جمجمه می لرزند، فریاد نمی تواند گلو را که به زور پرشده ترک کند، خفه شدن فریاد در گلو به شش ها، ریه، و قلب می زند. فرد شکنجه شده بدنش را دیگر چون منبع نیروی خویش یا چون دژ مقاومت لمس و تجربه نمی کند. در طغیان درد، تنش به دشمنش تبدیل می شود. بدن اواست که برای او عذاب و زجر فراهم می کند و او نمی تواند از دست تن خود فرار کند، هر قدر هم دندان ها را بر روی هم فشار دهد، هر قدر باقیمانده نیروی اراده را بسیج کند. دشمن قهار در خود او است. او در در درونش آشوب می کند، او را در خود می گیرد، او را به ورطه می کشاند و آخرین نیروی مقاومتش را درهم می شکند. برای این منظور همیشه نباید خون ریخته شود. فقط کافی است قربانی را مجبور کرد ساعت ها سر پا بایستد. او را وادار کرد آن قدر کلاغ پر بشیند که از رمق بیفتد. یا او را در سلولی حبس کرد که آن قدر بلند و دراز است، که نه می توان نشست نه دراز کشید. حالت اجباری بدن همان قدر درد عضلانی و استخوانی ایجاد می کند که هوشمندترین دستگاه ها درد ایجاد می کنند. چند صباحی قربانی تلاش می کند علیه حالت اجباری بدن مقاومت کند، وزن بدنش را از این طرف به آن طرف منتقل کند یا عضلات بدنش را شل کند. اما با گذشت زمان این سعی ها بی اثر می مانند. مبارزه علیه بدن خویش چشم اندازی ندارد. درد او را آن چنان درهم می کوبد تا قربانی شکنجه از فرط خستگی درهم بشکند. شکنجه به زخم های ظاهری کفایت نمی کند. انسان را از وسط دو نیمه می کند. تنِ قربانی دستیار شکنجه می شود.
نه، کافی نیست. شکنجه فقط یک تصادف جسمی نیست. ازآن جاکه تن، روان و روح به گونه لاینفکی درهم تنیده هستند، شکنجه جسمانی همیشه همه عناصر شکنجه روحی را در بر دارد. درد، ترس از درد تازه را افزایش می دهد. هراس، قربانی را دچار دلهره و یاس می کند. خشونت، اراده و جان را نابود می کند. و قربانی را مجبور می کند خود را از طریق فریادش، ترسش، التماسش برای عفو خوار و حقیر سازد. بدفعات آسیب جسمی با روال های تحقیر توام هستند. قربانی را لخت می کنند، موهایش را می زنند، آلت تناسلی اش را لخت و عور می کنند و شکنجه می کنند. بدن لخت و عور به زنجیر کشیده می شود تا در بی حرکتی محض نگاه داشته شود. شکنجه با رغبت تمام بر ابژه کار بسته شده انجام می شود. شکنجه درد را به نمایش می گذارد و قربانی را در معرض نگاه شیطان تماشاگران می نهد. قربانی تحقیر می شود و مورد طعن و طنز قرار می گیرد. ترس و شرمش مایه غرور شکنجه گر است؛ خرسندی برخورداری از خشونت کامل، که شکنجه گر از آن لذت می برد و از هیچ کوششی دریغ نمی کند تا این لذت را تا حد امکان زنده نگاه دارد. عمیق تر از این نمی توان آنتاگونیسم اجتماعی را فکر کرد: این جا وهن و حقارت و بی دفاعی قربانی شکنجه، آن جا نخوت و تکبر عامل شکنجه، حکمروایی اش، فجرش. یاس ضرورت برای آزادی مطلق است. برای قربانی هیچ چیز ممکن نیست، برای عامل همه چیز.
با چیرگی بر بدن، شکنجه بر صدای قربانی هم حاکم می شود. شکنجه زبان را ویران می کند و قربانی را تا حد بیان ماقبل زبانی تنزل می دهد. صدای قربانی دیگر به شکل کلماتی نیست که می توانستند چیزی را توصیف کنند. عضو معیوب تنها قادر است آه و ناله و فریاد کند. قربانی حتا توان زبان شکوه و شکایت را هم دیگر ندارد. خشونت فریاد پدید می آورد، آن را از سینه تن دردمند بیرون می کشد و بلافاصله آن را به آن بازمی گرداند. اما هرچه قربانی شکنجه بیشتر خاموش شود، شکنجه گر بلندتر بر سر او داد می زند، او را تهدید می کند، یکنفس زیر رگبار سئوال می گیرد. عذاب دهنده[شکنجه گر] با نابودکردن زبان قربانی، فضای زبان را اشغال می کند. و او خودش را گسترش می دهد، وقتی یگانه کسی می شود که حالا زبان و صدا دارد.
ویرانسازی زبان این تصور را که شکنجه فقط و فقط یک وسیله استنطاق است ابطال می کند. قطعا می توان خشونت را قطع کرد و قربانی شکنجه را به اطاق بازجویی کشید. اما اغلب او فقط باید کاغذ ازپیش نوشته شده ای را امضا کند یا بی کلام چیزی را تائید کند که در دهان او گذاشته می شود. قطعا، انسان ها گاه و بی گاه شکنجه می شوند تا پرده از یک راز بردارند. اما چقدر انسان شکنجه می شود، بااین که شکنجه گر واقف است که آن ها هیچ اطلاعاتی نمی توان داشته باشند؟ چقدر در مورد انسان ها خشونت می شود، بااین که شکنجه گر ازقبل همه چیز را می داند؟ و چقدر انسان ها زیر مشت و لگد له می شوند تا چیزی را اعتراف کنند که جلاد هم از آن مطلع است، که هیچ چیز برای اعتراف کردن وجود ندارد؟ میان اعتراف به گناه، راز و شکنجه هیچ انسجام ضروری وجود ندارد. این که قربانی مورد بازجویی و بازپرسی قرار می گیرد، به هیچ وجه به این معنا نیست که پاسخ وی واقعا مهم است. در حقیقت بازجویی یک صحنه سازی حساب شده است که به شکنجه هاله ای از مشروعیت می دهد و درعین حال فشارهای اخلاقی را وارونه می کند. بازجویی این توهم را به وجود می آورد که شقاوت فقط یک نیروی کمکی حقیقت است و قربانی درنهایت خودش مقصر بلایی است که بر سرش آمده است. چون او با لجاجت سکوت می کند، پس آن چه را که بر سرش آمده است باید به پای خودش بنویسد. این واژگون سازی اخلاق است. این به این معنا نیست که شکنجه گران به دلایل قوی احتیاج ندارند. آن ها کارشان را بدون هرگونه اجبار توجیح انجام می دهند. اما سکوت برای آن ها مانند عنادورزی می نماید. سکوت خشم و عصبانیتی را تقویت می کند که کار آن ها را ساده تر می سازد.
بااین حال، برای قربانی شکنجه، بازجویی یک تله بدون راه فرار است. هر چه سکوت کند، بیشتر آزار و اذیت و شکنجه می شود. اگر حرف بزند، او خودش را به عنوان خائن بی اعتبار می کند، و به همین جهت هم بیشتر شکنجه می شود. با خیانت به رفقایش، خانواده اش، اعتقاداتش، او خود بی ارزش و پست بودن خود را نشان می دهد. کسی که مدتی مقاومت می کند، در شکنجه گران این توهم را ایجاد می کند به مبارزه برخیزند. برای این کار شکنجه گران گاه برای او ارزش و احترام قائل می شوند، به او یک سیگار تعارف می کنند یا مردن را کوتاه می کنند. اما اغلب آن ها درجه آزار و عذاب را بالا می برند، تا سرانجام اراده اش را بشکنند. چارچوب وضعیت از این طریق عوض نمی شود. بازجویی حس داوطلبی و یکسان بودن را تلقین می کند، درحالی که هیچ چیز جز ارعاب و تطمیع نیست. بر پیشانی قربانی مهر خائن را می کوبد، درحالی که او بی دفاع و ناتوان بازیچه دست ماموران سرسپرده است.
بازجویی هدف نیست، بلکه ابزار شکنجه است. به واقع یک شباهت ساختاری وجود دارد میان حمله فیزیکی و تهاجم زبانی. بازجویی زنجیره ای از سئوالات است، پرسیدن پیاپی و خستگی ناپذیر، آشتی ناپذیر است.سئوال ها تمام نمی شود، گاهی با صدای آهسته پرسیده می شوند گاهی با نعره. این سئوال کردن بی وقفه به چه معنا است؟ سئوال کردن مثل چاقوی جراحی است. بدن را می برد، با هر سئوال عمیق تر در بدن فرو می رود و می برد، تا قربانی بازجویی را لخت و افشا کند، تا همه اطلاعات را از او بیرون بکشد. بازجویی قربانی را تکه تکه می کند. بازجویی بی وقفه تکرار می شود. فحش و ناسزادادن یا نقش بازی کردن غیرممکن است. هر کاری هم فرد مورد بازجویی انجام دهد، فقط بر این اساس ارزیابی می شود آیا به سئوال جواب می دهد یا نه. سکوت کردن همیشه موجب سئوالات تازه می شود. آن ها قربانی شکنجه را محاصره می کنند. دور تا دور او را از هر طرف محاصره می کنند، ایستگاه های خود را عوض می کنند. بازجو خود آزادانه حرکت می کند اما سئوالاتش قربانی را محاصره می کنند. درمقابل، فرد موردبازجویی دست و پایش بسته است، تکان نمی تواند بخورد. سئوالات بازجو، حملات مداوم، سلاح های شکنجه هستند. درحالی که زبان قربانی دیرزمانی ویران گشته است، زبان شکنجه گر به یک وسیله خشونت شده است.تغییر کرده است.
شکنجه موقعیت تام است. خشونت، بدن، خویشتن و جهان قربانی را تسخیر و اشغال می کند. او را به محلی می کشد که هیچ جا ثبت نشده است، جایی که هیچ کس وجود ندارد به او کمک کند. همه چیزها سلاح های دشمن اند: زیرزمین، راهرو، سلول، درهایی که باز و بسته می شوند، تا زندانی را در ترس و وحشت نگاه دارند، دیوارهای سرد و نمور با لکه های خون، تخت چوبی با تسمه های چرمی، شیشه عرق کهنه در گوشه دیوار، جمجمه سر یک مرده بر روی آفتاب گردان. قربانی از هر شیئی محروم شده است، او هیچ چیز ندارد که بتواند مالکش باشد، مال خودش بنامد. بی دفاع و ضربه پذیر، او به قلب سپاه دشمن زده است. هیچ جا این مساله ملموس تر نیست مگر هنگام تنقیه: ساعت ها، روزها، در تاریکی مطلق، خش و خش دائمی و قطع ناپذیر، با دست و پای بسته بر صندلی، بدون درک عادی از معنا، بدون هیچ رویدادی. در تاریکی یکنواخت انسان تعادل خود را از دست می دهد، فعالیت مغزی اش مختل می شود، سردردهای تحمل ناپذیر به او حمله می کنند، هذیان، ترس از دیوانه شدن او را فرامی گیرند.
شکنجه زمان را هم ویران می کند. درد حضور مطلق و ممتد است. درد سرتاسر میدان آگاهی را اشغال می کند. هنگامی که نعش زندانی را برای استراحت روی زمین می کشند و به سلول برمی گردانند، ناامیدی او را فرامی گیرد. شکنجه با زیرکی میان خشونت و استراحت مانور می دهد. هنگامی که ماموران شکنجه سیگار بر لب می گذارند، ناهارشان را می خورند یا سر وقت کاندیدای بعد مرگ می روند، قربانی شکنجه آش و لاش در سلول افتاده است. از دور صداهایی می شنود، درد ادامه دارد، با ترس و لرز گوش به صدای پای چکمه ها در راهرو می دهد. او انتظار می کشد، اما هنوز نمی داند چه چیزی در انتظار او است. او تک و تنها در سلول افتاده است، ساعت های متمادی، چند روز، هیچ نور و روشنایی نیست که گذشت زمان را نشان دهد. چندصباحی می گذرد و او دیگر گذشت زمان را حس نمی کند. گویی از عقربه زمان خون می چکد. شکنجه جاودانی است. در این امر حقیقت روایت جهنم واقع است. لعن و نفرین ابدی است. آیا جای تعجب است، که قربانی شکنجه هیچ تمنا و آرزویی به جز این ندارد که همه چیز زود تمام شود؟
ویرانی؛ پیروزی مامور شکنجه است. جهان فرد مقهور در هم فرو می ریزد، به سرعت زمین زیر پای خود را، تکیه گاه خود را از دست می دهد. درمقابل، مامورشکنجه جایگاهش را محکم می کند و قلمروش را وسیع تر می کند. هرچه درد و انزوا بیشتر قربانی شکنجه را به اسارت بکشند، جهان وی کوچک تر و جهان شکنجه گر بزرگ تر می شود. مامور شکنجه کاملا بر اوضاع مسلط است، خشونتش، سئوالاتش در اعماق درون قربانی شکنجه رخنه می کنند. مامور شکنجه ارباب تن و روح، زمان و مکان، مرگ و زندگی قربانی شکنجه است. او با به تباهی کشیدن «دیگری»، کل انرژی ویرانگرانه خود را شکوفان می سازد. او با بی حیثیت کردن قربانی شکنجه، به خویشتن خود تحقق می بخشد. مامور شکنجه مرزهای خود را پشت سر می نهد. تخیلش به کار می افتد، قدرت عمل و قوه تخیلش بی حدومرز هستند. هیچ سنگی بر سر راه او نیست. حتا بی احساس ترین مامور شکنجه نیز که کارش را با خشونت دلسردکننده ای انجام می دهد، فاقد این توسعه طلبی خویشتن نیست. لبخند کودکانه بر روی چهره اش می نشیند. او با پاهای گشاده بر روی قربانی ایستاده است، با حالت جدی، بی خیال، متمرکز. او با روح و روانش مشغول انجام وظیفه است. بدن مامور کتک کتک در تب و تاب حرکت مستقل است. او تنها هنگامی دست از زدن برمی دارد که از رمق بیفتد. درحالی که درد قربانی شکنجه را تکه تکه می کند، مامور شکنجه مستقل عمل می کند. کنترل خود را از دست نمی دهد، او با تمام حواسش مشغول است. او خویشتن خود را یافته است. او نه می تواند به شکنجه پایان دهد، و نه می خواهد. خشونت حس رهایی به او می دهد و او را به یک وحدت بدل می کند. میل به شقاوت او را یک انسان باارزش می کند.
پیروزی ددمنشی درازمدت نیست. هر چه سخت تر کتک زن بدن قربانی را زیر مشت و لگد بگیرد، هر چه او بیشتر هر آن چه را که مقاومت می ورزد له و لورده کند، سریع تر هشیاری می آید. قربانی به آکونی دچار می شود، حتا نای فریادزدن هم ندارد، چشم ها باز نمی شوند، لب ها از هم باز می شوند، تا لحظه آخر شکنجه گر می خواهد همه چیز را از زبان او بیرون بکشد، اما بدن تسلیم می شود، درهم می شکند، نفس تنگ می شود، به حالت اغما می افتد. از حال می رود. شکنجه گر هربار قربانی را به زور از حالت بیهوشی و اغما به هوش می آورد. اما حالا این کار از دست او برنمی آید. او بدن بی جان را به باد مشت و لگد می گیرد، بدن اما واکنشی نشان نمی دهد. شکنجه بر سر او داد می زند، اما بی فایده است. خشونت با نابودکردن ابژه خویش، خود را نابود می کند. به همین دلیل است، که انسان هایی که یک انسان را تا سرحد مرگ آزار و اذیت می کنند، بلافاصله به دنبال یک قربانی تازه می گردند. و به همین جهت است، که دیوها با تدبیر عاقلانه به محکومان هر یکشنبه استراحت می دهند. او بهتر است استراحت کند و نفس تازه کند، تا هر دوشنبه عذاب و شکنجه بتواند پیروزی خود را از سر گیرد…
نوشته: ولفگانگ سوفسکی ترجمه: کوروش برادری
۰۴ ۶م, ۱۳۸۸
ساموئل بکت در ایرلند زاده شد. در کالج ترینیتی درس خواند، به تدریس زبان فرانسه پرداخت، به پاریس رفت و تا پایان زندگی در آنجا ماند. در اواخر دهة ۱۹۲۰ با جیمز جویس که در پاریس به سر میبرد دوست شد. در معرفی سوررئالیسم سهمی داشت. چندین شعر و مقاله از آندره برتون و پل الوار را به انگلیسی ترجمه کرد. به تحقیق در آثار مارسل پروست پرداخت.
تقریباَ تمام آثارش را نخست به زبان فرانسه نوشته و سپس خودش یا دیگری آنها را به انگلیسی برگردانده است. از این رو او را نویسندهای فرانسوی زبان به شمار میآورند. مهمترین رمانهای او: مورفی(۱۹۳۸ )، مالون میمیرد(۱۹۵۱ )، ملوی(۱۹۵۱ )، نام ناپذیر(۱۹۵۳ )، وات( ۱۹۵۳ )
مهمترین نمایشنامههای او: در انتظار گودو(۱۹۵۲ )، همة افتادگان(۱۹۵۷ )، دست آخر(۱۹۵۷ )، آخرین نوار کراپ( ۱۹۵۸ )، چه روزهای خوشی(۱۹۶۱ )
در سال ۱۹۶۹ جایزة نوبل در ادبیات به او تعلق گرفت.
وفات: ۱۹۸۹
پلکان بلند نبود. من هزار بار پلههایش را شمرده بودم. چه هنگام بالا رفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم دیگر در حافظهام نیست. هیچوقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیادهروست بگویم یک و وقتی آن پایم روی اولین پله است بگویم دو و همینطور تا آخر، یا اصلاَ پیادهرو را به حساب نیاورم. بالای پلهها که میرسیدم باز سر همین قضیه گیر میکردم. از طرف دیگر، مقصودم از بالا به پایین است، عیناَ همینطور بود، اغراق نمیکنم. نمیدانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این حقیقت امر است. بنابراین به سه رقم کاملاَ متفاوت میرسیدم و هیچوقت هم نمیفهمیدم کدامش صحیح است. و وقتی که میگویم رقم دیگر در حافظهام نیست مقصودم این است که هیچکدام از آن سه رقم دیگر در حافظهام نیست. البته وقتی هم در حافظهام یکی از آن سه رقم را ، که حتماَ آنجا هست، پیدا میکنم فقط همان را پیدا میکنم و نمیتوانم آن دوتای دیگر را از آن به دست بیاورم. و حتی اگر دوتایش را پیدا میکردم باز سومیاش را نمیدانستم چیست. نه، باید هر سه تا را با هم در حافظه پیدا کرد تا بشود آنها را، هر سه تا را شناخت. این کُشنده است. خاطرهها را میگویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همانهایی که برای آدم عزیزند. یا نه، اصلاَ باید آنها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آنها را یکییکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید مدتی، یک مدت حسابی، فکرشان را بکنی، هر روز و چند بار در روز، تا وقتی که یک لایه لجن رویشان را بگیرد به طوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. این قاعدة کار است.
تازه شمارة پلهها ربطی به قضیه ندارد. چیزی که میبایست به ذهن سپرد این بود که پلکان بلند نبود و این را من به ذهن سپردم. حتی برای بچه، در مقایسه با پلکانهای دیگر که میشناخت بلند نبود، از بس آنها را هر روز میدید و از آنها بالا و پایین میرفت و روی پلههایشان بازی میکرد، قاپبازی یا بازیهای دیگر که حتی اسمشان را فراموش کرده است. آنوقت این برای مرد بالغ، مرد کامل بالغ، چه اهمیتی داشت؟
بنابراین سقوط چندان سخت نبود. در حین سقوط صدای بسته شدن در را شنیدم و این برایم، در عین سقوط، مایة دلگرمی بود. زیرا معنایش این بود که مرا تا توی کوچه تعقیب نمیکنند و چوب برنداشتهاند تا پیش چشم رهگذرها چوبم بزنند. زیرا اگر قصدشان این بود، در را نمیبستند، بلکه آن را باز میگذاشتند تا اشخاصی که توی دهلیز جمع میشدند بتوانند از کتک خوردن من لذت ببرند و عبرت بگیرند. پس اینبار به همین راضی شده بودند که بیرونم بیندازند و خلاص. پیش از اینکه توی گودال راهآب قرار بگیرم فرصت کردم که این استدلال را به نتیجه برسانم.
در این وضع و حال، هیچ چیز مجبورم نمیکرد که فوراَ بلند بشوم. آرنجم را، عجیب است که یادم است، به پیادهرو تکیه دادم، گوشم را گذاشتم کف دستم و شروع کردم دربارة وضعم، که برایم نامأنوس هم نبود، به فکر کردن. اما صدای ضعیفتر، ولی تردیدناپذیر در که دوباره محکم به هم خورد مرا از عالم رؤیا به در آورد که در آنجا منظرة دلکشی از گل و گیاه خودرو، که بسیار رؤیایی بود، داشت نقش میبست. همین باعث شد که سرم را بلند کردم و در حالی که کف دستهایم را روی پیادهرو گذاشته و ساقهایم را کشیده بودم فرار کنم. اما این فقط کلاهم بود که از میان هوا چرخ میخورد و آرام به طرف من پایین میآمد. گرفتمش و سرم گذاشتم. آنها، حسبالامر خدای خودشان، آدمهای بسیار درستی بودند. میتوانستند این کلاه را نگه دارند، اما مال آنها نبود، بلکه مال من بود. آنوقت آن را به من پس دادند. اما طلسم شکسته بود.
چه جور شرح این کلاه را بدهم؟ و برای چه؟ وقتی که جمجمهام به حد ابعادش رسید، نمیگویم به حد نهایی بلکه به حداکثر، پدرم به من گفت: بیا پسرم برویم کلاهت را بخریم؛ انگار آن کلاه از ازل، در مکانی معین، پیشاپیش وجود داشت. یکراست سراغ کلاه رفت: من حق اظهار نظر نداشتم، کلاهفروش هم همینطور. بارها از خودم پرسیدم که آیا قصد پدرم این نبود که مرا خوار بکند و آیا به من حسادت نمیکرد که جوان و زیبا بودم، خوب لااقل شاداب بودم، در حالی که خودش دیگر پیر و آماسیده و کبود شده بود. از آن روز به بعد دیگر اجازه نداشتم که سربرهنه بیرون بروم و موهای زیبای بلوطیام در هوا افشان باشد. گاهی ، در کوچة دورافتادهای، آن را برمیداشتم و در دست میگرفتم، اما میلرزیدم. هر صبح و عصر میبایست تمیزش کنم. جوانهای همسنم، که به هر حال گاهگاه مجبور به حشرونشر با آنها بودم، مسخرهام میکردند. اما من به خود میگفتم موضوع کلاه نیست، آنها شوخیهایشان را به کلاه من بند میکنند به عنوان یک چیز مضحک که سخت توی چشم میخورد، چون آنها ظریف نیستند. من همیشه از کمی ظرافت مردم این زمان تعجب کردهام. منی که روحم از صبح تا شب به جستجوی خودش در تقلا بود. اما شاید هم از روی مهربانی بوده باشد، از آن نوع مهربانیهایی که مثلاَ دماغ گندة آدم قوزی را به جای قوزش مسخره میکنند. پس از مرگر پدرم میتوانستم از شر این کلاه خلاص بشوم، دیگر مخالفی نبود، اما این کار را نکردم. ولی چه جور شرحش را بدهم؟ یک وقت دیگر، یک وقت دیگر.
بلند شدم و راه افتادم. دیگر نمیدانم چه سن و سالی داشتم. آنچه برایم اتفاق افتاده بود آنقدر مهم نبود که جزو سنوات تاریخی زندگیام به شمار آید. نه گهوارة چیزی بود و نه گور چیزی. بلکه آنقدر شبیه گهوارههای دیگر و گورهای دیگر بود که سردرگم میشوم. اما گمان نمیکنم اغراق باشد که بگویم در سن کمال بودم، یعنی به اصطلاح در کمال تسلط به نیروهای روانیام. بله، تسلط را که داشتم. به آن سمت کوچه رفتم و برگشتم تا به خانهای که مرا بیرون انداخته بود نگاه کنم، منی که هرگز هنگام رفتن پشت سرم را نگاه نمیکردم. چه زیبا بود! لب پنجرهها گلهای شمعدانی بود. من سالها توی نخ شمعدانیها رفتهام. شمعدانیها خیلی بدجنساند، اما آخر سر توانسته بودم هر کاری میخواهم با آنها بکنم. در این خانه را، بالای پلکان کوچکش، من همیشه به شدت تحسین کردهام. چطور آن را شرح بدهم؟ در بزرگ توپری بود که رنگ سبز به آن زده بودند و در تابستان یکجور نمدزین بر آن میگرفتند که خطهای راهراه سبز و سفید داشت با سوراخی که از آن یک کوبة بزرگ آهنتراش خارج میشد و شکافی داشت به اندازة شکاف صندوق نامهها که یک ورقة مسی فنردار آن را از دخول غبار و حشرهها و گنجشکها حفظ میکرد. و دیگر همین. در دو طرف در، دو جرز همرنگ بود و زنگ خانه روی جرز دست راست قرار داشت. پردهها از ذوقی سلیم حکایت میکرد. حتی دودی که از یکی از لولههای دودکش خارج میشد، دودکش آشپزخانه، انگار با حزن و حرمانی بیشتر از دود خانههای همسایه کشوقوس میآمد و در هوا مستحیل میشد، و آبیتر هم بود. در طبقة سومین و آخرین، به پنجرهام که به شکل موهنی گشوده بود نگاه کردم. چنان رفتو روبی میکردند که نگو. تا چند ساعت دیگر پنجره را میبستند و پردهها را میکشیدند و آنجا را ضد عفونی میکردند. من آنها را میشناختم. من حاضر بودم توی این خانه بمیرم. انگار در عالم رؤیا باز شدن در وخارج شدن پاهایم را دیدم.
بیپروا نگاه میکردم، زیرا میدانستم که آنها از پشت پردهها مرا نمیپایند، گرچه اگر دلشان میخواست میتوانستند این کار را بکنند. ولی من آنها را میشناختم. همه توی سوراخهای خود رفته بودند و هر کس به کار خودش مشغول شده بود.
ولی آخر من که کاریشان نکرده بودم.
شهر را درست نمیشناختم، شهر محل تولدم و محل اولین قدمهایم در زندگی و سپس همة قدمهای دیگرم که رد مرا کاملاَ محو نکردهاند. آخر من خیلی کم از خانه بیرون میرفتم! گاهگاه به کنار پنجره میرفتم، پردهها را پس میزدم وبیرون را نگاه میکردم. اما زود به کنج اتاق برمیگشتم، همانجا که تختخواب بود. من در کنج این هوا احساس ناراحتی میکردم و در آستانة چشماندازهای بیشمار و آشفته احساس گمگشتگی. با این حال در آن زمان هنوز میتوانستم، وقت ضرورت، دست به عمل بزنم. ولی اول نگاهی به آسمان میکردم، که آن مدد کذایی از آن میآید و در آن خط جادهها مشخص نیست و آدم در آنجا مثل بیابان آزادانه ول میگردد و به هر طرف نگاه کند هیچ چیز مسیر نگاه را سد نمیکند مگر حد خود بینایی. برای همین است که، وقتی اوضاع خراب است، نگاهم را بالا میبرم، و این کار حتی یکنواخت میشود اما کار دیگری از من برنمیآید، بالا میبرم به سوی این آسمانی که، حتی آگر ابری باشد، حتی اگر سربی باشد، حتی اگر بارانی باشد، روی آشفتگی و کورشدگی شهر و ییلاق و زمین لمیده است. جوانتر که بودم گمان میکردم که زندگی در میان دشت و دمن خوش است، به صحرای ماهآباد رفتم. فکر و ذکرم دشت و دمن بود و به صحرا میرفتم. صحراهای خیلی نزدیکتر دیگری هم بود، اما صدایی به من میگفت: شما صحرای ماهآباد را لازم دارید، آخر من کمتر به خودم« تو» گفتهام. حتماَ عامل ماه در این قضیه بیتأثیر نبود. اما صحرای ماهآباد اصلاَ خوشایند نبود، اصلاَ. من، سرخورده و در عین حال آسوده، از آنجا برگشتم. بله، نمیدانم چرا من هر وقت که سرخوردهام، و البته بارها در اوائل سرخوردهام، در همان حال، یا در حال بعد، احساس آسودگی مسلمی هم کردهام.
راه افتادم، چه راه افتادنی. پایین تنهام سفت و سخت بود، انگار طبیعت زانو به من نداده بود، و پاهایم در دو طرف مسیر حرکتم به نحو غیر عادی از همدیگر فاصله داشتند. در عوض، بالاتنهام گویی بر اثر یک فعالیت جبرانی، مثل کیسهای که آن را سرسری از کهنهپاره پر کرده باشند شل و ول بود و با تکانهای غیر منتظر لگن خاصرهام به اینور و آنور لق میخورد. بارها سعی کردهام که این عیبها را رفع کنم، بالاتنهام را راست بگیرم، زانویم را تا کنم و پاهایم را مقابل یکدیگر قرار دهم، زیرا من دستکم پنج شش عیب داشتم، ولی همیشه نتیجه یکی بود، یعنی اول تعادلم را از دست میدادم و بعد زمین میخوردم. آدم هنگام راه رفتن نباید به فکر باشد که چه کار میکند، مثل نفس کشیدن، و من هنگامی که راه میرفتم و به فکر نبودم که چه کار میکنم، راه رفتنم همانطور بود که گفتم، و چون شروع میکردم به اینکه ببینم چه کار میکنم چند قدم به طرزی نسبتاَ مطلوب پیش میرفتم و بعد زمین میخوردم. بنابراین تصمیم گرفتم که خودم را آزاد بگذارم. این وضع، به نظر من، لااقل تا حدودی، معلول نوعی تمایل ذاتی است که من هرگز نتوانستهام خودم را از آن به کلی خلاص کنم و سالهای تأثیرپذیری من، یعنی سالهایی که بر تشکیل شخصیت حاکماند، طبعاَ بهای آن را پرداختند، مقصودم دورهای است که از اولین افت و خیزها پشت صندلی تا کلاس دهم، که پایان تحصیلاتم بود، تا چشم کار میکند ادامه داشته است. بنابراین من این عادت زشت را داشتم که وقتی در شلوارم تبول یا تغوط میکردم- و این اتفاق به طور نسبتاَ منظم اوائل صبح نزدیک ساعت ده یا ده ونیم میافتاد- دلم میخواست حتماَ روز را ادمه بدهم و به آخر برسانم، انگار که هیچ خبری نشده است. حتی فکر اینکه تنبانم را عوض کنم یا خودم را به دست مامان بسپارم که از خدا میخواست به من کمک بکند از حد تحملم بیرون بود ، نمیدانم چرا، و تا وقت خوابیدن همانطور میپلکیدم، در حالی که محصول لبریزشدة وجودم، داغ و تلقتولوق کننده و متعفن، میان رانهای کوچکم یا چسبیده به کپلهایم بود. در نتیجه منجر شد به این حرکات محتاطانه و سفت و گشادگشاد پاها و این نوسانهای لاعلاج بالاتنه، به منظور ایز گم کردن و وانمود کردن که من آدمی لاابالی و خوش بر احوال و سرزندهام، و واقعی جلوه دادن توضیحاتم دربارة سفتی کمر به پایینم که آن را به پای رماتیسم ارثی میگذاشتم. شور جوانیام- اگر چنین شوری داشتم- بر سر این کار تلف شد و من آدمی شدم ترشرو و، پیش از وقت، بدگمان و مشتاق جاهای پنهانی و وضع افقی. اینها چارههای بیچارهوار دوران جوانی است و توضیحدهندة هیچ چیز نیست. پس اشکالی در کار نیست. بیترس، استدلالهای عقلانی را ادامه دهیم، پردة ابهام به قوت خود باقی است.
هوا آفتابی بود. در خیابان پیش میرفتم و خودم را تا میتوانستم به پیادهرو نزدیک میکردم. وقتی که به راه میافتم پهنترین پیادهرو هم برایم پهن نیست و من از ایجاد مزاحمت برای مردم ناآشنا وحشت دارم. پاسبانی جلوم را گرفت و گفت: سوارهرو جای سوارههاست و پیادهرو جای پیادهها. خیال میکردی کتاب « عهد عتیق» است. تقریباَ عذرخواهی کردم و به پیادهرو رفتم و با تنه خوردنها و تنهزدنهای وصفناپذیر بیست قدمی در آنجا پیش رفتم تا لحظهای که مجبور شدم خودم را به زمین بیندازم که مبادا بچهای را زیر دست و پایم له کنم. یادم است که بچه زین کوچکی به پشت خود بسته بود با زنگولههایی. لابد خیال میکرد کرهاسب است یا چه بسا یابو. دلم میخواست لهش میکردم، من از بچهها نفرت دارم، وانگهی خدمتی هم به او بود، اما از تلافی میترسیدم. همه با هم قوم و خویشاند، و همین است که امیدی برایت نمیگذارد. حق بود که در کوچههای شلوغ جادههایی درست میکردند مخصوص این جغلههای نکبتی با آن کالسکهها و خروسقندیها و روروکها و باباها و ننهها و ننهجانها و توپها و بادکنکها وخاصه همة آن خوشبختی کوچک کثافتشان. بنابراین افتادم و افتادنم باعث افتادن یک خانم پیر پرپولک و پرتوری شد که حتماَ صد کیلویی وزن داشت. از زوزههای او طولی نکشید که عدهای جمع شدند. امیدوار بودم که استخوان رانش شکسته باشد، آخر استخوان ران پیرزنها زود میشکند، اما نه آنطور هم، نه آنطور هم. از شلوغی استفاده کردم و دررفتم و زیر لب فحش میدادم، انگار که مظلوم من بودم. البته که مظلوم هم بودم، اما نمیتوانستم ثابت کنم. هیچوقت بچهها را، شیرخورهها را لینچ نمیکنند، هر کاری هم کرده باشند پیشاپیش روسفیدند. من حاضرم آنها را با طیب خاطر لینچ کنم. نمیگویم که خودم این کار را میکنم، نه، من آدم خشنی نیستم، اما دیگران را به این کار تشویق میکنم و همین که کارشان تمام شد حاضرم یک سور هم بهاشان بدهم. اما هنوز افت و خیز و پیچوتابم را از سر نگرفته بودم که پاسبان دیگری جلوم را گرفت، عین پاسبان اولی ، به حدی که خیال کردم همان است. به من تذکر داد که پیادهرو مال همة مردم است، انگار مسلم بود که من نمیتوانم جزو همة مردم باشم. بیآنکه لحظهای هم به فکر هراکلیت بیفتم، به او گفتم: یعنی میگویید توی جوی آب بروم؟ گفت: هر جا میخواهید بروید، اما همه جا را نگیرید. من لب بالاییاش را که دستکم سه سانتیمتر بلندی داشت نشانه گرفتم و نفسم را بر آن دمیدم. و این کار را به گمانم با حالتی طبیعی انجام دادم، مثل کسی که زیر فشار سخت حوادث آه بلندی میکشد. اما یارو خم به ابرو نیاورد. لابد به کالبدشکافی یا نبش قبر عادت داشت. گفت: اگر عرضه ندارید مثل همة مردم راه بروید بهتر است توی خانهتان بمانید. نظر خود من هم کاملاَ همین بود. و از اینکه مرا دارای خانهای میدانست هیچ بدم نیامد. در این لحظه، چنان که گاهی اتفاق میافتد، عدهای که تشییع جنازه میکردند از آن طرف رد شدند. معرکهای بود از جنب و جوش کلاهها و پیچوتاب هزارها هزار انگشت. من شخصاَ اگر قرار بود علامت صلیب به خودم بکشم البته این کار را به شایستگی انجام میدادم: از پایین بینی تا ناف و از پستان چپ تا پستان راست. اما آنها با تماس سریع و نامشخصی نوک انگشتهایشان یکجور آدمک چمبکزدهای را به صلیب میکشند که هیچ وزن و تشخصی ندارد، زانوها زیر چانه و دستها به اطراف رها شده. سمجترین آدمها ایستادند و چیزهایی زیر لب زمزمه کردند. پاسبانه هم سیخ ایستاد، چشمهایش را بست و سلام داد. توی کالسکههای پشت سر جنازه، آدمهایی را میدیدم که با حرارت حرف میزدند، لابد صحنههایی از زندگی آن مرحوم یا مرحومه را به یاد میآوردند. به نظرم شنیدهام که زین و برگ کالسکة نعشکش در این دو مورد با هم فرق دارد، اما هیچوقت نفهمیدم که فرقشان در چیست. اسبها باد در میکردند و پشکل میانداختند، انگار که به جمعهبازار میرفتند. هیچ کس را ندیدم که زانو بزند.
اما در ولایت ما سفر آخرت زود میگذرد، هر چه هم تند بروی باز به پای کالسکة آخری، کالسکة خدمتکارها، نمیرسی، وقفة بینابینی تمام میشود، آدمها زندگیشان را از سر میگیرند و دوباره وای به حال تو. ناچار برای بار سوم ایستادم، این بار به میل خودم، و سوار کالسکهای شدم. لابد دیدن کالسکههایی که رد میشدند و پر از آدمهایی بودند که با حرارت بحث می کردند در من خیلی تأثیر کرده بود. جعبة بزرگ سیاهی است که روی فنرهایش قر میدهد و پیش میرود، پنجرههایش کوچکاند، آدم در کنجی چمباتمه میزند و بوی نا میآید. حس میکردم که نوک کلاهم به سقف میمالد. کمی بعد دولا شدم و شیشهها را بستم. بعد دوباره سر جایم نشستم و پشتم در جهت حرکت کالسکه بود. داشتم چرت میزدم که صدایی مرا از خواب پراند، صدای سورچی. در کالسکه را باز کرده بود، لابد مأیوس شده بود که از پشت شیشه صدایش را به گوشم برساند. فقط سبیلش را میدیدم. گفت: کجا؟ از نشیمنگاهش عمداَ پایین آمده بود تا این را به من بگوید. و مرا باش که خیال میکردم دیگر دور شدهام! به فکر فرو رفتم، در حافظهام دنبال اسم یک خیابان یا یک بنای تاریخی میگشتم. گفتم: کالسکهتان را میفروشید؟ و اضافه کردم: بدون اسب. آخر اسب به چه دردم میخورد؟ اما کالسکه به چه دردم میخورد؟ آیا میتوانستم توی آن دراز بکشم؟ کی غذا برایم میآورد؟ گفتم: باغوحش. بعید است که در شهرهای بزرگ باغوحش نباشد. اضافه کردم: خیلی هم تند نروید. یارو خندید. لابد از فکر اینکه ممکن است تند به باغوحش برود خندهاش گرفته بود. شاید هم از فکر اینکه کالسکه نداشته باشد. شاید هم اصلاَ از دیدن من، هیئت من بود، که حضورم در کالسکه لابد شکل آن را مسخ میکرد، به حدی که سورچی با دیدن من در آنجا، که سرم در تاریکی سقف و زانویم چسبیده به شیشه بود، چه بسا از خود پرسیده بود که آیا واقعاَ این کالسکه مال خودش است، آیا واقعاَ این یک کالسکه است. زود نگاهی به اسب کرد و خاطرش جمع شد. اما آیا اصلاَ آدم خودش میداند برای چه میخندد؟ به هر حال خندهاش کوتاه بود و این به نظرم دلیل این بود که مسئلة من مطرح نیست. در را بست و از کالسکه بالا رفت و دوباره سر جایش نشست. چند لحظه بعد، اسب راه افتاد.
خوب، بله، من آن زمان هنوز قدری پول داشتم. مبلغ مختصری را که پدرم وقت مرگش به عنوان هدیه، بیقید و شرط، برای من گذاشته بود، هنوز از خودم میپرسم که آیا آن را از من ندزدیدهاند. بعدش دیگر آن پول را نداشتم. اما زندگیام را، حتی تا اندازهای آنطور که دلم میخواست، میگذراندم. دردسر بزرگ این وضع، که میتوان آن را به عدم مطلق امکان خرید تعریف کرد، این است که آدم را وادار به حرکت میکند. مثلاَ بعید است که اگر آدم واقعاَ پول نداشته باشد بتواند گاهگاه در گوشة پناهگاهش خوردنی برای خود فراهم کند. پس ناچار است که بیرون برود و تکان بخورد، لااقل یک روز در هفته. در این وضع و حال معلوم است که آدم نمیتواند نشانی ثابتی داشته باشد. بنابراین بعد از مدتی تأخیر بود که شنیدم دنبال من میگردند، برای کاری که به من مربوط میشد. دیگر نمیدانم از کدام مجرا. من روزنامه نمیخواندم و یادم هم نمیآید که در آن سالها با کسی حرف زده باشم، مگر شاید سه چهار بار، آن هم در مورد غذا. خلاصه به هر ترتیبی بود خبرش به گوشم رسید، وگرنه چه کار داشتم بروم به دفترخانة آقای نیدر، عجیب است که بعضی اسمها یاد آدم میماند، و او هم چه کار داشت مرا راه بدهد؟ راجع به هویت من پرسوجو کرد. این مدتی طول کشید. حروف اول اسمم را، حروفی فلزی را، که به طاق کلاهم چسبیده بود نشانش دادم. این دلیل هیچ چیز نبود، اما احتمالات را تقویت میکرد. گفت: امضا کنید. با یک خطکش استوانهای بازی میکرد که میشد با آن یک گاو نر را از پا درآورد. گفت: بشمارید. یک زن جوان، شاید برای پول، در این مذاکره حاضر بود. لابد به عنوان شاهد. بستة اسکناس را توی جیبم چپاندم. گفت: اشتباه میکنید. فکر کردم که حق بود از من میخواست که پیش از امضا کردن بشمارم، این شرافتمندانهتر بود. گفت: در صورت لزوم کجا میشود شما را پیدا کرد؟ پایین پلکان فکری کردم. کمی بعد دوباره بالا رفتم تا از او بپرسم این پول از کجا برای من رسیده است و اضافه کردم که البته حق دارم این را بدانم. اسم زنی را برد که من فراموش کردهام. شاید وقتی قنداقی بودهام آن زن مرا روی زانویش گرفته بوده است و من برایش ناز و ادا آمده بودهام. گاهی همین هم کافی است. میگویم قنداقی، چون که بعداَ دیگر وقتش میگذرد، وقت ناز و ادا. بنابراین از برکت همین پول بود که من هنوز مختصری داشتم. خیلی مختصر. اگر آن را به زندگی آیندهام تقسیم میکردم اصلاَ هیچ نبود، مگر اینکه پیشبینی من از روی بدبینی بوده باشد. به دیوارة کالسکه، پهلوی کلاهم و، اگر حسابم درست بوده باشد، درست پشت سر سورچی کوبیدم. ابری از گرد و خاک از تودوزی بلند شد. سنگی از توی جیبم درآوردم و آنقدر با سنگ کوبیدم تا کالسکه ایستاد. متوجه شدم که حرکت کالسکه، به خلاف اغلب وسایط نقلیه، پیش از آنکه متوقف شود تدریجاَ کند نشد، بلکه یکهو ایستاد. منتظر ماندم. کالسکه تکانتکان میخورد. سورچی، بالای نشیمنگاهش، لابد گوش میداد. اسب را انگار با چشم سرم میدیدم. حالت وارفتة توقفهای معمولیاش را نداشت. بلکه گوشهایش را تیز کرده بود و مراقب بود. از پنجره نگاه کردم: دوباره راه افتاده بودیم. دوباره به دیوار کوبیدم تا کالسکه دوباره ایستاد. سورچی غرولندکنان از نشیمنگاهش پایین آمد. شیشه را پایین کشیدم تا به فکر بازکردن در نیفتد. تندتر، تندتر بروید. رنگ سورچی سرختر و حتی کبود شده بود. از خشم یا از برخورد هوا هنگام حرکت. به او گفتم که کالسکه را برای تمام روز کرایه میکنم. جواب داد که برای ساعت سه بعدازظهر تشییع جنازه دارد. امان از دست مردهها. به او گفتم که دیگر نمیخواهم به باغوحش بروم. گفتم: دیگر به باغوحش نروید. جواب داد که برای او فرقی نمیکند که کجا برویم به شرطی که خیلی دور نباشد، به علت اسبش. دربارة فصاحت زبان اقوام بدوی چه حرفها که نمیزنند! از او پرسیدم که آیا رستورانی سراغ دارد . اضافه کردم: شما هم با من ناهار بخورید. من ترجیح میدهم که با کسی به آنجا بروم که با اینجور جاها آشنا باشد. یک میز دراز بود که دو تا نیمکت، عیناَ به یک اندازه، دو طرفش بود. از آن طرف میز، راجع به زندگی و زن و اسبش و بعد دوباره راجع به زندگیاش، زندگی سختی که زندگی او بود، بهخصوص به علت اخلاقش، صحبت کرد. از من پرسید که آیا درست متوجه هستم که یعنی چه، که زمستان و تابستان زیر آسمان بودن یعنی چه. اطلاع پیدا کردم که هنوز سورچیهایی هستند که کالسکهشان را یک گوشه نگه میدارند و در جای گرم و نرم توی کالسکه مینشینند تا مشتری خودش به سراغ آنها بیاید. سابقاَ میشد این کار را کرد، ولی امروز اگر بخواهی که آخر عمرت پول و پلهای توی دست و بالت باشد احتیاج به روشهای دیگری داری. من وضع خودم را برایش شرح دادم و گفتم چه از دست دادهام و دنبال چه میگردم. هر دومان زورمان را میزدیم تا بفهمیم، تا توضیح بدهیم. او فهمید که من اتاقم را از دست دادهام و اتاق دیگری لازم دارم. اما از بقیهاش سر درنیاورد. توی کلهاش رفته بود، و هیچ چیز نمیتوانست این را از کلهاش درآورد، که من دنبال یک اتاق مبله میگردم. روزنامة شب پیش یا شاید شب پیشتر را از جیبش درآورد و بنا کرد به خواندن آگهیهایش و با یک مداد کوچک، که وقتی به اسم برندگان احتمالی اسبدوانی میرسید مردد میماند، زیر پنج شش تایش خط کشید. حتماَ زیر همانهایی را خط میکشید که اگر به جای من بود انتخاب میکرد یا شاید زیر آنهایی را که توی همان مجله بود، به علت اسبش. بیخود مضطربش میکردم اگر بهاش میگفتم که از مبل و غیر مبل در اتاقم چیزی جز یک تختخواب نمیخواهم و پیش از اینکه حاضر بشوم پایم را توی آن اتاق بگذارم باید همة اسباب و اثاث دیگر را بیرون ببرند، حتی میز پاتختی را. نزدیک ساعت سه اسب را بیدار کردیم و دوباره راه افتادیم. سورچی به من پیشنهاد کرد که از کالسکه بالا بروم و پهلوی او بنشینم، اما از خیلی وقت پیش من به فکر داخل کالسکه بودم و دوباره سر جای اولم نشستم. از یکیک خانههایی که زیرشان خط کشیده بود به گمانم منظماَ دیدن کردیم. روز کوتاه زمستانی داشت تمام میشد. گاهی به نظرم میرسد که این تنها روزهایی است که من داشتهام، بهخصوص آن لحظهای که از همة لحظهها جذابتر است، لحظة پیش از محو شدن روز. نشانیهایی را که زیرشان خط کشیده بود، با بهتر بگویم مثل عوام کنارشان علامت صلیب کشیده بود، وقتی میدیدیم که به درد نمیخورند با یک خط اریب خط میزد. بعد روزنامه را به من نشان داد و تعارف کرد که آن را پیش خودم نگه دارم تا مبادا دوباره به سراغ جاهایی بروم که بیهوده به سراغشان رفته بودم. با وجود شیشههای بسته و غژغژ کالسکه و سروصدای عبور و مرور، صدای او را که تک و تنها آن بالا روی نشیمنگاه بلندش نشسته بود و آواز میخواند میشنیدم. مرا به تشییع جنازه ترجیح داده بود، و این حال ممکن بود تا ابد ادامه یابد. آواز میخواند:« این زن دور از آن دیاری است که قهرمان جوانش در آن خفته است.» این تنها کلماتی است که از آواز او به یاد دارم. هر بار که توقف میکرد از نشیمنگاهش پایین میآمد و به من کمک میکرد تا از نشیمنگاهم پایین بیایم. زنگ در خانهای را که نشانم میداد میزدم و گاهی در اندرون خانه ناپدید میشدم. یادم است که احساس عجیب و مضحکی داشتم از اینکه دوباره، پس از این همه مدت، خانهای را دوروبر خودم میدیدم. او توی پیادهرو منتظر میایستاد و کمکم میکرد تا دوباره سوار کالسکه بشوم. دیگر از دست این سورچی به تنگ آمده بودم. دوباره از کالسکه بالا میرفت و ما دوباره راه میافتادیم. در لحظة معینی این واقعه پیش آمد. کالسکه ایستاد. چرتم پاره شد و آماده شدم که پیاده بشوم. اما او نیامد در را باز کند و زیر بازویم را بگیرد، بهطوری که مجبور شدم خودم تنهایی پایین بروم. داشت فانوسها را روشن میکرد. من چراغهای نفتی را دوست دارم، گرچه چراغ نفتی و شمع، اگر ستارهها را استثنا کنم، اولین روشناییهایی است که دیدهام. از او پرسیدم که آیا میتوانم فانوس دوم را من روشن کنم، زیرا فانوس اول را خودش روشن کرده بود. قوطی کبریتش را به من داد، من شیشة کوچک محدب را که روی لولا میچرخید باز کردم، روشن کردم و فوراَ بستم تا فتیله، آرام و روشن، در گوشة دنج خانة کوچکش، ایمن از باد، بسوزد. من این لذت را بردم. ما در نور این فانوسها چیزی نمیدیدیم مگر طرح مبهم اندام اسب را، اما دیگران آنها را از دور میدیدند، دو لکة زرد آویخته در فضا را که آهسته حرکت میکردند. وقتی که کالسکه میپیچید، یک چشم سرخ یا سبز را میدیدند، لوزی برجستة شفاف و تیزی را انگار از پشت شیشة الوان.
آخرین خانه را که بررسی کردیم سورچی پیشنهاد کرد که مرا به یک هتل آشنا ببرد که در آنجا راحت باشم. چه ترتیب استواری: سورچی، هتل؛ انگار راستی راستی حقیقت دارد. سفارش مرا که بکند دیگر کم و کسری نخواهم داشت. چشمکی زد و گفت: همه جور اسباب راحتی فراهم است. من محل این گفتگو را توی پیادهرو روبهروی خانهای که تازه از آن بیرون آمده بودم قرار میدهم. زیر نور فانوس، پهلوی فرورفته و مرطوب اسب را و روی دستگیرة در کالسکه، دست سورچی را، که دستکش پشمی داشت، به یاد میآورم. من یک سر و گردن از سقف کالسکه بلندتر بودم. به او تعارف کردم که گیلاسی بزنیم. اسب در تمام روز نه چیزی خورده بود و نه چیزی آشامیده بود. این را به سورچی تذکر دادم و او جواب داد که اسبش چیزی نمیخورد مگر توی اصطبل. اگر هنگام کار مختصر چیزی میخورد، ولو یک دانه سیب یا یک حبه قند، دلدرد و دلپیچه میگرفت و دیگر قدم از قدم برنمیداشت و اصلاَ ممکن بود باعث مرگش بشود. از این جهت هر بار که به دلیلی از دلایل از پیشش دور میشد مجبور بود که به وسیلة تسمهای آروارههایش را ببندد تا از محبت رهگذران رنجه نشود. پس از نوشیدن چند گیلاس، سورچی از من خواهش کرد که آنها را، یعنی او و زنش را، سرافراز کنم و شب را در خانة آنها بگذرانم. خانهشان دور نبود. حالا که، با استفاده از فرصت کذایی تفکر دربارة گذشته، فکرش را میکنم میبینم که بعید نیست آن روز سورچی متصل دور و بر خانة خودش میچرخیده است. آنها بالای طویلهای، کنج حیاط، زندگی میکردند. چه موقعیت خوبی، من حاضر بودم با این وضع سر کنم. مرا به زنش، که کون و کپل پت و پهنی داشت، معرفی کرد و از پیش ما رفت. پیدا بود که آن زن از اینکه با من تنهاست ناراحت است. من حالتش را درک میکردم، اما خودم در اینجور مواقع ناراحت نمیشوم. دلیلی ندارد که تمام بشود یا ادامه پیدا کند. و حال آنکه تمام میشود. به آنها گفتم که میروم توی طویله میخوابم. سورچی اعتراض کرد. من پافشاری کردم. سورچی توجه زنش را به دملی که بر فرق سر من بود جلب کرد، زیرا از روی ادب کلاهم را برداشته بودم. زن گفت: باید این را درآورد. سورچی اسم یک دکتر را برد که برایش خیلی احترام قائل بود و خود او را ازتصلب مدفوع نجات داده بود. زن گفت: اگر میخواهد توی طویله بخوابد، برود توی طویله بخوابد. سورچی چراغ را از روی میز برداشت و از پلکانی که به طویله میرفت جلو من راه افتاد، که البته خیلی هم پلکان نبود بلکه نردبان بود، و زنش را توی تاریکی گذاشت. گوشهای کف زمین، روی کاه، یک جل اسب پهن کرد و یک قوطی کبریت هم برایم گذاشت که شاید وسط شب احتیاج به روشنایی داشته باشم. یادم نیست که اسب در این مدت چه کار میکرد. توی تاریکی دراز کشیده بودم و صدای آب خوردنش را میشنیدم، که صدای مخصوصی است، و صدای تاخت و تاز ناگهانی موشها را و، بالای سرم، صدای خفة سورچی و زنش را که داشتند پشت سرم لُغُز میخواندند. قوطی کبریت توی دستم بود، یک قوطی کبریت بزرگ بیخطر. توی تاریکی بلند شدم و کبریتی زدم. در شعلة کوتاهش توانستم کالسکه را پیدا کنم. این فکر به سرم زد، و بعد از سرم پرید، که طویله را آتش بزنم. توی تاریکی، کالسکه را پیدا کردم، درش را باز کردم، موشها ازش بیرون آمدند، سوارش شدم. همین که نشستم متوجه شدم که کالسکه تراز نیست. این طبیعی بود، چون سر مالبندها به زمین تکیه داشت. بهتر که اینطور بود، چون میتوانستم به پشت دراز بکشم و پاهایم، روی نیمکت مقابل، از سرم بالاتر باشد. در طی شب، چندین بار حس کردم که اسب از پنجره به من نگاه میکند و نفسش از توی بینیاش به من میخورد. حالا که بازش کرده بودند لابد حضور من در کالسکه برایش عجیب بود. چون یادم رفته بود که جُل را بردارم سردم شد، اما نه آنقدر که بروم آن را بردارم. از پنجرة کالسکه پنجرة طویله را لحظه به لحظه بهتر میدیدم. از کالسکه بیرون آمدم. طویله کمتر از پیش تاریک بود. آخور و توبره و زین و برگ آویخته را و، دیگر عرض کنم، سطلها و قشوها را بفهمی نفهمی تشخیص میدادم. به طرف در رفتم، اما نتوانستم بازش کنم. نگاه اسب دنبال من بود. مگر اسبها هیچوقت نمیخوابند؟ به نظرم آمد که حق بود سورچی اسب را میبست، مثلاَ به جلو آخور. بنابراین مجبور شدم از پنجره بیرون بروم. کار آسانی نبود. اما چه کاری آسان است؟ اول سرم را رد کردم. کف دستهایم روی زمین حیاط بود، اما کمرم میان چارچوب پنجره گیر کرده بود و هنوز پیچ وتاب میخورد. بوتههای علف را که گرفته بودم و با دو تا دستم میکشیدم تا بلکه خودم را نجات بدهم یادم است. حق بود اول پالتوم را درمیآوردم و از پنجره بیرون میانداختم. اما حیف که فکرش را نکرده بودم. تازه از حیاط بیرون رفته بودم که چیزی یادم آمد. خستگی. یک اسکناس لای قوطی کبریت گذاشتم، به حیاط برگشتم و قوطی را روی لبة پنجرهای که از آن بیرون آمده بودم گذاشتم. اسب دم پنجره بود. چند قدمی که توی کوچه رفتم دوباره برگشتم توی حیاط و اسکناسم را برداشتم. کبریتها را همانجا گذاشتم، مال من نبود. اسب همانطور دم پنجره بود. دیگر از دست این اسب ذله شده بودم. تازه سپیده زده بود. نمیدانستم کجا هستم. به حدس و قرینه، در جهت مشرق راه افتادم تا زودتر روشن بشوم. دلم هوای افق دریا یا بیابان را کرده بود. صبحها که بیرون میآیم به پیشواز خورشید میروم و عصرهایی که بیرون هستم دنبال خورشید میروم، تا پیش مردهها. نمیدانم چرا این قصه را نقل کردم. میتوانستم هم یک قصة دیگر نقل کنم. شاید هم دفعة دیگر بتوانم یک قصة دیگر نقل کنم. آنوقت، ای ارواح زنده، خواهید دید که آن هم مثل این است.
۰۴ ۱م, ۱۳۸۸
همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل کامیون زوار در رفتهای که هر وقت از دست اندازی رد میشد، چهارستون انداماش وا میرفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله می شدیم و همدیگر را میچسبیدیم که پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم که فکهایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود میچرخید. نفس میکشید و نفس پس میداد و آتش میریخت و مدام میزد تو سرِ ما. همه له له میزدیم. دهانها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه میکردیم. کسی کسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده سالهای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی که از شدت خستگی دندانهای عاریهاش را درآورده بود و گرفته بود کف دستش و مرد چهل سالهای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاک آلود و تنها چند نفری از ما کفش به پا داشتند. همه ساکت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. کامیون از پیچ هر جادهای که رد میشد گرد و خاک فراوانی به راه میانداخت و هر کس سرفهای میکرد تکه کلوخی به بیرون پرتاب میکرد.
چند ساعتی رفتیم و بعد کامیون ایستاد. ما را پیاده کردند. در سایه سار دیوار خرابهای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند که هر کدام سطلی به دست داشتند. به تک تک ما کاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یک تکه نان که همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تکیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما میکشید که ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تکیده و استخوانی. فک پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پاییناش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه که پلکهایش آویزان بود معلوم نبود که متوجه چه کسی است. بعد با صدای بلند دستور داد که همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریختهای وارد خرابهای شدیم. محوطه بزرگی بود. همه جا را کنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشیه گودالها نشستیم. روبروی ما دیوار کاهگلی درهم ریختهای بود و روی دیوار تخته سیاهی کوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبههای آغشته به خاک. آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمی زد تو ملاج ما. می توانستیم راحت تر نفس بکشیم. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا معلم وارد شد. چاق و قد کوتاه بود. سنگین راه میرفت. مچهای باریک و دستهای پهن و انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشمهایش مدام در چشم خانهها میچرخید. انگار میخواست همه کس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد. لبخند میزد و دندان روی دندان میسایید. جلو آمد و با کف دست میز سنگی را پاک کرد و تکهای گچ برداشت و رفت پای تخته سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت کنید خیلی زود یاد میگیرید. وسایل کار ما همینهاست که میبینیدبا دست سطلهای پر آب و گونیها را نشان داد و بعد گفت: کار ما خیلی آسان است. میآوریم تو و درازش میکنیم و روی تخته سیاه شکل آدمی را کشید که خوابیده بود و ادامه داد: اولین کار ما این است که بشوریمش. یک یا دو سطل آب میپاشیم رویش. و بعد چند تکه پنبه میگذاریم روی چشمهایش و محکم میبندیم که دیگر نتواند ببیند. با یک خط چشمهای مرد را بست و بعد رو به ما کرد و گفت: فکش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فک رد میکنیم و بالای کلهاش گره میزنیم. چشمها که بسته شد دهان هم باید بسته شود که دیگر حرف نزند. فک پایین را به کله دوخت و گفت: شست پاها را به هم میبندیم که راه رفتن تمام شد. و خودش به تنهایی خندید و گفت: “دستها را کنار بدن صاف میکنیم و میبندیم.» و نگفت چرا. و دستها را بست. و بعد گفت: «حال باید در پارچهای پیچید و دیگر کارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه اشاره کرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله میکرد. گاه گداری دست و پایش را تکان میداد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و معلم جلو آمد و پیرهن ژنده ای را که بر تن مرد جوان بود پاره کرد و دور انداخت.
معلم پنجههایش را دور گردن مرد خفت کرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دستها و پاها تکانی خوردند و صدایش برید و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشمها گذاشت و با تکه پارچه ای چشم را بست. فک مرده پایین بود که با یک مشت دو فک را به هم دوخت و بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون کشید و دهانش را بست و تکه دیگری را از زیر چانه رد کرد و روی ملاج گره زد. بعد دستها را کنار بدن صاف کرد. تعدادی پنبه از کیسه بیرون کشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنکه کمکی داشته باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «کارش تمام شد.»
اشاره کرد و دو پیر مرد وارد خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یکی از گودالها انداختند و گودال را از خاک انباشتند و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای کرد و پرسید: «کسی یاد گرفت؟»
عده ای دست بلند کردیم. بقیه ترسیده بودند و معلم گفت: «آنها که یاد گرفتهاند بیایند جلو.»
بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم میخواست به بیرون خرابه اشاره کند که دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم. تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینهاش نشستیم و با مشت محکمی فک پایینش را به فک بالا دوختیم. روی چشمهایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش دوختیم و لختش کردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم و کفن پیچش کردیم و بعد بلندش کردیم و پرتش کردیم توی گودال بزرگی و خاک رویش ریختیم و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند.
راننده کامیون پشت فرمان نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراههای به بیراههی دیگر میپیچیدیم آفتاب خاموش شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان میداد.