ياشار آنلاين
بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۸۸
۰۲ ۳۱م, ۱۳۸۸
احمد شاملو در جایی گفته؛ برای تمییز سکنجبین از کج بیل باید از آن دو آگاهی داشت و یک معرفت کلی و مبهم در این سطح که مایعات شل است و جامدات سفت، برای تمییز دادن دوغ از خرمالو کافی نیست. نمی شود همین جوری گفت شعر و نصاب الصبیان۱ و ماخ اولا را به یک خورجین چپاند و موضوع را تمام شده انگاشت.۲
حالا انگار دوباره این درهم ریختگی کج بیل است و سکنجبین و شعر پنداشتن ماخ اولای نیما یا هر شعر بزرگی از شاملو یا فروغ یا اخوان با نصاب الصبیان های امروزی که بی شک مصداقش همین اشعاری است که از طریق ترجمه و زبان شناسی، زبان بازی، زبان سازی، شالوده شکنی، ساختارشکنی، ساختمندی، ساختمان، ساز و… نسروده که ساخته می شود.در آن روزگار دور جناب بدرالدین ابونصر مسعود فراهی معنای لغات عربی را در دستگاه وزن و نظم به فارسی بیان می کرده به خیال شعر و امروز هم شاعر پست مدرن(،) هرچه اسم و اصطلاح و… را از طریق ترجمه به زبان فارسی می سازد، به خیال آنکه شعر صادر می فرماید. البته به سبک و سیاق جناب فراهی که به قول خودشان به زبان پلی فونیک، شیزوفرنی و.. هر دو این عزیز و عزیزان لابه لای آنچه صادر می فرمایند، توجیهی دارند و آن استفاده تازه از زبان است و از این قبیل…
اشکالی هم ندارد. شاید دموکراتیک ترین سرزمینی که هیچ حکومتی نمی تواند در آن حکم کند، سرزمین شعر باشد. در این سرزمین به جای حاکم، امپراتور، رئیس جمهوری یا پاپ و… فقط یک ناظر وجود دارد و آن «زمان» است. و این «زمان» به قول نیمای بزرگ یک «غربال به دست» دارد، به چه بزرگی، همه حق دارند شعر بگویند، همان طور که می گویند. حتی اگر می اندیشند شاعرترند، چون دکترای فلسفه یا لیسانس ادبیات و زبان شناسی دارند یا فیلسوف زبان هستند. همان طور که یک لاقبای دانشگاه نرفته یی شهرستانی یا روستایی ناشناس در گوشه باغ و کنار رودخانه اش روی کاغذهای کوچک و گوشه پاکت سیگار، شعر سروده، می نویسد بی آنکه نام دریدا، سوسور و… را شنیده باشد. اما وقتی می نویسد و روزی به اقتضای زمان منتشر می شود، می شود نیما یوشیج، احمد شاملو. و آن دیگری می شود دکتر تندرکیا در همان دهه ۳۰ اگر اشتباه نکنم با آن دیلالا، دیلالا، دیلالا، قیژ قیژ، قیژ، قیژش که می پنداشت شعر پلی فونیک می سراید و تقریباً ۳۰ سال بعد (۱۳۷۲) دکتر براهنی می نویسد؛ از هوش می
…
باران که می وزد سوی چشمانم باران که می وزد باران که می وزد تو شانه بزن،/ باران که می…/
آغشته منی، منی، منی که مرا می افتد/ و می روم از هوش می منی اگر تو مرا تو شانه بزن،
و خب گویا همه یادشان رفته بود که در سال ۱۹۲۳ گرترود استاین در پاریس سروده؛ اگر به او می گفتم/ اگر به او می گفتم آیا خوشش می آمد/ آیا خوشش می آمد اگر به او می گفتم…/ اگر ناپلئون اگر به او می گفتم اگر به او به او می گفتم اگر ناپلئون…/ شباهت دقیق به شباهت دقیق این شباهت دقیق به دقت یک شباهت دقیقاً چو شبیه. دقیقاً…
و او او او و اوو او ووو… چووچواو و چو و چو او و او… ۳ باز هم همه این دوستان بزرگوار توجیه شان، برخورد تازه با زبان است ولی به راستی زبان چیست؟ و زبان در شعر چیست؟ ناگزیریم به گذشته های دور برگردیم. مثلاً به ۸۰۰ سال پیش و تورقی بکنیم در نظریات شعر و شاعری خواجه نصیر طوسی که در گفتار پیش کمی درباره آن گفتیم. بردارید معیارالاشعار آن بزرگ را بخوانید لطفاً. در ظاهر امر می بینید در نقد شعر و شعرشناسی بسیار نوشته. درباره شاعری، صناعات ادبی، اختلاف اوزان، در علم عروض، در حروف و حرکات، در اعتبار حروف متحرک و ساکن در شعر و اشارت به تقطیع شعر، در بحرها و دوایر و… در بحرها منظورم بحر طویل، بحر مدید… همه بحرهای هفد ه گانه شعر قدیم، در قافیه نزد عرب و پارسی گویان… در تمام ۲۳ فصل این کتاب حتی یک بار هم اصطلاح زبان به کار نرفته – یا بنده ندیده ام.
بنابراین ممکن است خیلی ها فکر کنند که می کنند؛ زبان چیزی است که همین یک دهه گذشته از توبره جناب سوسور و ویتگنشتاین یا در آن کارگاه و این کارگاه (،) شعر، خمیرمایه اش را ورز داده اند و پخته و پرداخته اند و کشف جدیدی است و مثلاً حافظ نمی دانسته زبان چیست، یا بیدل دهلوی نمی دانسته.خب گرانقدر، همه آنچه خواجه نصیر طوسی در آن کتاب گفته همه زیر یک اصطلاح جمع می شود که امروز به آن می گوییم؛ زبان. دوستان بردارند صفحه های ۱۹۰- ۱۸۹ و ۱۹۴- ۱۹۲ و ۲۰۱ را در معیارالاشعار منقول در کتاب شعر و شاعر نزد خواجه نصیر طوسی به همت خانم معظمه اقبالی (اعظم) بخوانند یا تورقی کنند و ببینند ۸۰۰ سال پیش استاد چقدر پست مدرن تر از خیلی ها بوده. شکل عروضی برخی وزن ها را در نمودارهایی ترسیم کرده که از طریق آن بحرها، دوایر، و فک بحرها را می توان شناخت و انصافاً حیرت انگیز است. حالا دوستان شاعر / زبان شناس بردارند شعر را در دستگاه شکل سنجی یا زیر میکروسکوپ بگذارند و شکل شعر را درآورند، اما مقصد و مقصودی برای این کار هرگز ارائه نمی دهند و نداده اند که بالاخره ما تشنگان را آب و شبمان را قاتق نانی شود. اما دلیل اینکه در آن سال های دور اصطلاح زبان به کار نمی رفته، تصور بنده این است که چون رکن اصلی شعر وزن بوده، بیشتر اشعار از طریق وزن و صناعات منتج از آن سنجیده می شده. اصطلاح زبان، با آن تلقی که امروز از آن داریم و در دستگاه نقد ادبی به کارش می بریم و اهمیت آ ن؛ لااقل در ایران، پس از ظهور نیما و اندکی بعد، احمد شاملوست که به طور جدی مطرح می شود. منظورم در همان دستگاه نقد شعر و نقد ادبی است. در تعریف قدمایی شعر، با اینکه بسیاری از شاعران در بحرهای مشترک شعر می گفتند، چه عروض عربی و چه عروض فارسی، بی آنکه کسی نام زبان را به کار برده باشد، به راحتی می شد و می شود چگونگی بهره مندی شاعر از زبان را یافت و ویژگی های سبکی اش را استخراج کرد و در نهایت فهمید فلان غزل حتماً سروده حافظ است و آن دیگری سروده مثلاً سعدی یا عطار و… پس آنچه باعث کشف نشانه های سبکی و شناخت شعر این شاعر می شد، زبان بود و شناخت از زبان فارسی و همه امکاناتش تا آن زمان. همان طور که امروز نیز باز هم راه شناخت، زبان است. با این تفاوت عمده که در آن دستگاه زبانی «وزن»، حکم مطلق بود و در این، «موسیقی درونی»، و نه وزن عروضی؛ همان که امروز شعر سپید می نامیم.
امروز اما مثل خود شعر تعریف مشخصی از زبان وجود ندارد. بلکه آنچه هست، تلقی از زبان است که به تعداد تجربه شاعران درباره اش حرف هست. این هم یکی؛ زبان، در حقیقت نه فقط به شعر فعلیت می بخشد، بلکه آن را به فاعلیت جدید می رساند. بنابراین هر چه ابزار شاعر بیشتر باشد، زبانش قوی تر، موثرتر، تازه تر و به تبع آن انتقال تجربه ها، دریافت ها، اثرگذاری و اثربخشی آن هم قوی تر خواهد بود.
در شعر قدیم وزن « دستور زبان « صناعات و آنچه شاعر از درون تجربه های خود می آورد، می شد ابزار شاعر و در نهایت زبان.
در شعر امروز موسیقی کلام یا وزن درونی « دستور زبان « صناعات و آنچه شاعر از درون تجربه های خود می آورد، می شود ابزار شاعر و در نهایت زبان.
خب، شکی نیست که مهم ترین رکن هر دو این جهان های شعری، بدون استثنا و بدون شک، دستور زبان – فارسی – است و ما از دستور زبان فارسی چقدر می دانیم. راه که بیفتیم نه به ده و شهر، که به کشور دستور زبان فارسی خواهیم رسید. جایی که حتماً در آن گم می شویم. استادان دستورزبان فارسی، طی سال ها، عظمت زبان فارسی را در کتاب هایی که بر دستور نوشته اند و می نویسند، ثابت کرده اند. فقط محض نمک، دو جلد کتاب جناب دکتر احسان احمدی گیوی بر دستور تاریخی فعل در ۱۹۶۴ صفحه، کتاب هایی که زنده یاد دکتر معین بر حرف اضافه، اسم جنس، معرفه، نکره، اسم مصدر، حاصل مصدر، مفرد و جمع و… نوشته اند، یا هشت جلد فرهنگ واژه سازی در زبان فارسی دکتر کامیار خلیلی و… بس که در این اقیانوس اگر سفر کنیم، تازه به جزیره های زبانی خواهیم رسید که هر یک عمر صدچندان می خواهد برای کشف. منظورم زبان های زیرمجموعه فارسی، با زبان های ایرانی است مثل لری، بلوچی، کرمانجی، طبری، گیلکی و… فرض که شاعران معاصر همین دهه های نزدیک، این اقیانوس را در لیوانی نوشیده اند و هر بار که شعری می سرایند، شعرشان شکوفه و میوه درختی است که از مسیر آن آبنوشی به دست آمده. پس چگونه است که محصول هر یک با دیگری متفاوت است؟ که همان سوال های مهم شماست.
۱۷ سال پیش وقتی برای نخستین بار با جمع کوچکی از دوستان به دیدار احمد شاملو رفته بودیم و… گفته؛ بروید و زبان فارسی یاد بگیرید. فکر نکنیم چون زبان مادری ما فارسی است، آن را می شناسیم و گفته؛ من در شصت و چندسالگی تازه دارم زبان فارسی را می فهمم. این حرف همچون ضربه یی هولناک بیدارم کرد و جست وجو آغاز شد؛ … شبی در تنهایی ناگهان دریافتم که جان سخن شاملو خیلی فراتر از گشتن در دیوان ها و ادبیات کهن و… حتی فراتر از توصیه خود شاملو است. ماجرا خیلی بزرگ تر از دریافت و فهم اولیه آدمی مثل بنده بود. ولی ناگهان شبی چیزهای جدی خودش را نشان داد؛ اینکه هر یک از ما ایرانیان ترک زبان، لری، طبری، گیلکی و… در نهایت فارسی سخن می گوییم یا با زبان معیار با جامعه ارتباط برقرار می کنیم. اما آیا در تنهایی و خلوت عمیق و در ندای درونی مان، به زبان مادری خودمان فکر نمی کنیم و با خودمان حرف نمی زنیم؟ بعدها فهمیدم همین طور است.
شک نکنید که مثلاً در عمیق ترین لحظه های تنهایی، نیما یوشیج وقتی در غم از دست دادن پدر، یا مادر در ذهن خود با او سخن می گفته به زبان «ری را» یا «خانه ام ابری ست» یا «آی آدم ها» حرف نمی زده، بلکه به زبان طبری، یا همان مازندرانی حرف می زده. در آینه درون و تنهایی با خودش هم. این را در شعرهای نیما به خوبی می توان یافت. همین طور در شعرهای زنده یاد شاملو، آتشی و مفتون امینی و دیگران.
منظورم این است، درست که شاعران به زبان فارسی می نویسند، یا شعر می سرایند اما با زبان مادری شان می اندیشند. چه بسا در ناخودآگاهی شان. یک ایرانی که بعد از ۱۵ یا ۲۰سالگی مثلاً به فرانسه می رود، هرگز نمی تواند مثل فرانسوی ها، به فرانسه فکر کند. ابزار زبانی او که در نهادش نشست کرده به تمامی فارسی است؛ با همه القائاتش. یعنی از لالایی و گفت وگوی مادر بگیرید تا کودکستان و مدرسه و قصه ها، رویاها، خاطره ها و… او به فارسی فکر می کند ولی به فرانسه حرف می زند یا شاید می نویسد. این فرق دارد با یک فرانسوی که به همان زبان می اندیشد و با آن هم می نویسد. بعدها دریافتم هر انگلیسی به این دلیل در نهایت «شکسپیری» فکر می کند که انگلیسی زبان است. هر آلمانی به این دلیل در نهایت «گوته یی» فکر می کند که آلمانی زبان است و… و مثلاً من نوعی برای اینکه در نهایت حافظ وار یا مولاناوار یا فردوسی وار فکر کنم، باید به تمامی فارسی و ایرانی باشم.
که خب، هر ایرانی هم چنین هست، هم نیست؛ به دلیل تفاوت زبان مادری با زبان معیارش.تصور می کنم سرنخ آن تفاوت های بهره مندی از زبان که شما اشاره کرده اید، در همین جا باشد. اینکه هر شاعر، چه دریافتی از زبان دارد، خیلی کمک مان می کند ولی این را نمی دانیم. اما این را می دانیم که با توجه به بحث زبان مادری، نوع تربیت ذهن کودکی شاعر، کتاب هایی که در اختیار داشته یا نداشته، قصه هایی که شنیده یا نشنیده، شعرهایی که برایش خوانده شده یا نشده، خاطرات و اقلیمی که در آن به دنیا آمده، زندگی، آب و هوایی که در آن نوشیده و تنفس کرده، همه و همه بر زبان، نحو، لحن، تلقی و… شاعر تاثیر می گذارد. اینجاست که هر شاعر از آن اقیانوس بزرگ که گفتیم، به اندازه همه این پشتوانه، می تواند آب بردارد. در کنار آنچه از گذشته موجود بوده، شرایط سیاسی، اجتماعی، فرهنگی زمانه یی که در آن رشد می کند و دانش و تجربه یی که کسب می کند، بر دستگاه زبانی و فکری شاعر اثر خواهد گذاشت.
این طور است که شاعری مثل اخوان که در نهایت فردوسی وار می اندیشد، گیرم از طریق پیشنهاد زبانی نیما یوشیج، زبان حماسی را در خود بارور می کند به علاوه نوعی روایت که شک نکنید به گذشته شاعر برمی گردد.
حال، همین «مهدی اخوان ثالث» اگر در شیراز به دنیا می آمد، شک نکنید زبان شعرش حماسی نمی شد، لابد تغزلی دوآتشه می شد که بیا و تماشا کن. یا سهراب سپهری که زیر سایه و پرگل های محمدی و بوی گلاب و انار و حوض آب و باغ و پرنده بزرگ شده، از او شاعری حساس، طبیعت گرا و رمانتیک، با روحیه عارف مسلکی می سازد. اگر در طول سالیان دراز مرصادالعباد و… نمی خواند در عرفان خودمان و ژاپن و چین سیر و زندگی نمی کرد و نمی بالید، و مثلاً به جای همه اینها، شاهنامه فردوسی دستش می دادند، و مدام به مراسم زورخانه و پرده خوانی و نقالی شاهنامه می بردند و حماسه ها و افسانه های ایران باستان را برایش می خواندند، سپهری بالذات شاعر زبانش امروز «هشت کتاب» نمی شد. یا فروغ که شاعری کاملاً شهری است با جنبه هایی اجتماعی یا شاملو که شاعری حماسی / تغزلی است.
بنابراین همه آن شاعران و این شاعرانی که همین امروز در صف انتشار کتاب شان هستند، یا در حال سرودن، در این فرمول قرار می گیرند. به علاوه توانایی بهره مندی از اقیانوس دستور زبان فارسی یا زبان مادری. نکته جالب اینجاست هرچه از شاعرانی چون نیما، شاملو و… به این سو می آییم، کمتر شاعری را می یابیم که دستور زبان فارسی را به خوبی آن شاعران بداند و بشناسد.
آگاهی های نیما، اخوان و شاملو در این خصوص حیرت انگیز است.
همه آنچه عرض شد، شناسه تفاوت لحنی، سبکی و… و در نهایت تفاوت زبان و به کارگیری زبان فارسی در شعر است. اما گمان نمی کنم شاعری با این وسیله، شعور و شهود مخاطب را هدف قرار داده باشد چراکه اساساً فرهنگ و حساسیت مخاطب در ادراک و فهم شعر بسیار حائز اهمیت است.
حتی اگر فرض شما درست باشد که مثلاً سهراب سپهری شعور و شهود مخاطب (یعنی همه مردم) را در نظر داشته، چگونه است که عده یی اصلاً شعر سپهری را نمی پسندند و شاعران دیگر… بنابراین پیروزی یک شعر و شاعر در ساحت زبان به معنای کلی اتفاق نمی افتد، بلکه در ساحت زبانی اتفاق می افتد که شاعر آن را به دستگاهی برای خود تبدیل کرده و در آن و با آن با دیگران سخن می گوید؛ همان که در نهایت باعث شکل گیری جهان ویژه شاعر و به تبع آن جهان بینی او، تلقی او و فهم او از هستی است و در نهایت چیزهایی که از این هستی شناسی شاعرانه در زبان و از طریق زبان به ما هدیه می کند. در این صورت هر مخاطبی بسته به فرهنگ و حساسیت و تربیت و تجربه های خودش در تیررس احتمالی این شاعر قرار می گیرد و شاعر یا شعر پیروز می شود همان طور که حافظ، مولانا، نیما، شاملو، فروغ، سهراب، و حتی معاصران در قید حیات، به این توفیق دست یافته اند.تصور می کنم همین بحث را می توان به زبان رسانه، متون کهن و… که شما اشاره کردید، بسط داد.اگر همه آنچه بنده گفتم قطعی نباشد که نیست، اما یک نکته قطعی است، اینکه اگر هر شاعری در این جهان حرفی برای گفتن دارد، یافتن جایی و امکانی برای بهترین بیان، دینی است که برگردن اوست. و این دین ادا نمی شود، مگر از طریق زبان « دستور زبان که خب تا رسیدن و شناخت آن، باید پیر راه شد وگرنه تا زمانی که زنده هستیم حتی اگر صدها کتاب شعر داشته باشیم، خودمان را سرگرم کرده ایم. به همین دلیل است که شاعران راستین – که سر و کارشان با زبان است – نه فقط در ایران که در جهان به تعداد انگشتان دست می رسند. لااقل در هر قرنی.
پی نوشت ها؛———————–
۱- دفتری از لغات عربی و معانی فارسی آنها که به نظم کشیده شده.
۲- از کتاب به خاطر یقین کوچکت، حرف های احمد شاملو درباره شعر و شاعری، گردآوری و تدوین هیوا مسیح، قصیده سرا
۳- خلاصه نقل از حجم وهم؛ تاثیرپذیری و همانندی های شعر فروغ و سهراب، هیوا مسیح، چاپ اول ۱۳۷۸، صص ۹۷ تا ۹۹، قصیده سرا
هیوا مسیح
۰۲ ۲۸م, ۱۳۸۸
شهر کوچک از زمانی که هنگ سواره نظام در آن مستقر شده بود شور و نشاطی پیدا کرده بود. پیش از آن، شهر خیلی سوت و کور بود. وقتی که سوار بر کالسکة درشکه از شهر میگذشتی قیافة عُنق آلونکهای کثیفی که به خیابان زل زده بودند چنان دمغات میکرد که نگو و نپرس، انگاری که تو قمار پاک لختات کرده باشند یا یک جایی حسابی خیط کاشته باشی. خلاصة کلام، حالات را حسابی میگرفت. گچ و دوغاب دیوار خانهها ریخته بود و به جای این که سفید باشند، لک و پیسی بودند. پشت بام خانهها، مثل اکثر شهرهای جنوب کشورمان، گالی پوش بود. و سالها پیش یکی از شهردارهای شهر دستور داده بود باغچههای جلوی خانهها را از هر چه گل و گیاه بود پاک کنند تا شهر هر چه نظیفتر شود. وقتی که از خیابان میگذشتی احدی را نمیدیدی، مگر شاید خروسی که برای خودش قدم میزد. خیابانِ خاکی مثل بالشی نرم بود و خاک اش چنان که با کم ترین بارانی گل و شل میشد. وقتی که باران میگرفت، چارپایان چاق و چلهای که شهردار دوست داشت”فرانسویها” خطابشان کند همه به خیابان میریختند، حمام گِل میگرفتند، پوزههای گندهشان را از تو گل و لای بیرون میکردند، و چنان نعرههای بلندی میکشیدند که تُوی ِ مسافر چارةی نداشتی جز آن که اسبات را هِی کنی و چهار نعل دور شوی و پشت سرت را هم نگاه نکنی. اما در آن زمان فی الواقع مسافری هم از شهر نمیگذشت.
به ندرت، بسا به ندرت، مالکی صاحب یازده سرف در ملکاش، پوستینی بر دوش، سوار بر چیزی که نه درشکه بود و نه کالسکه و چیزی ما بین آن دو بود، تلق و تلق از روی سنگهای گِرد و قلنبه میگذشت و از لای کیسههای آرد این طرف و آن طرف را نگاه میکرد و ماچه خر قهوهایاش را که جفتاش اسب نرِ جوانی بود، هِی میکرد. حتی بازار شهر هم دل گیر بود. مغازة خیاطی، ابلهانه است اما، به جای آن که برِ خیابان باشد، اریب قرار گرفته بود. آن طرف، ساختمانی سنگی بود، با دو پنجره، که پانزده سال بود در دست احداث بود. کمیآن طرفتر دکة چوبی بود که خاکستری رنگاش کرده بودند تا به گل و لای خیابان بیاید. اصلاش این دکه را برای این ساخته بودند که بقیه از آن الگو بر دارند. ساختن دکه از ابتکارهای شهردار در دورة جوانیاش بود، آن وقتها که هنوز به چُرت بعد از ظهر و خوردن شراب مخلوط عصرانه با چند انگور فرنگی خشک عادت نکرده بود.
الباقی بازار حصیرهایی بودند گِرد تا گِرد که مثلاً به جای دکه بودند. وسط اینها هم کوچک ترینِ مغازهها بودند که میتوانستی مطمئن باشی همیشة خدا توشان ده - دوازده تایی نان نمکی به نخ کشیده، یک زن دهاتیِ لچک قرمز به سر، بیست کیلویی صابون، چند کیلویی بادام تلخ، چند قطار فشنگ، چند توپ پارچه، و دو شاگرد مغازه که دمِ در قاپ بازی میکنند، پیدا میشود.
اما پس از ورود هنگ سواره نظام همه چیز عوض شد. خیابانها جان گرفتند و رنگ و رویی پیدا کردند، و خلاصه شهر دیگر همان شهری نبود که وصفاش کردیم. حالا آنهایی که در محلههای پایین بودند اغلب میتوانستند افسران را با کلاه پردار ببینند که به دیدن افسر هم رزم دیگری میرود تا دربارة ترفیع و توتونِ خوب صحبت کنند و گاهی هم، دور از چشم ژنرال، پاسوری بزنند سرِکالسکهای که در واقع باید آن را کالسکة هنگ نامید، چون همة افسرها به نوبت از آن استفاده میکردند: یک روز جناب سرگرد با آن جولان میداد، روز بعد سر و کلهاش در اصطبل جناب سروان پیدا میشد، و روز بعد باز میدیدی که مصدر جناب سروان پیدا میشد، و روز بعد باز میدیدی که مصدر جناب سرگرد مشغول روغنکاری محورهای آن است. حالا دیگر کلاههای نظامیافسرها زینت بخش حصارهای چوبی میان خانهها بود که فی الوقع آن جا میآویختند تا آفتاب بخورد. بعضی وقتها هم فرنج خاکستری افسری زینت بخش در ورودی خانهایی میشد. درکوچههای باریک گاه به سربازهایی برمیخوردی که سبیلشان از ماهوت پاک کن هم زبرتر بود. البته این سبیلها در جاهای مربوط و نامربوط به چشم میخورد. همین که چند تا زن خانهدار در بازار پیداشان میشد، میتوانستی حتم داشته باشی که سبیلی هم بلافاصله بالای سرشان ظاهر خواهد شد.
افسرها جانی تازه به این اجتماع دادند که تا آن وقت فقط شامل جناب قاضی بود که با زن یک بنده خدای خادم کلیسا زندگی میکرد، و جناب شهردار که آدم معقولی بود ولی عملاً همة روز خواب بود - یعنی از وقت ناهار تا شام، و از شام تا ناهار.
زندگی اجتماعی وقتی که ستاد فرمان دِهی ژنرال در شهر مستقر شد جنب و جوش بازهم بیش تری پیدا کرد. مالکین همة دور و اطراف، که قبلاً اثری از آثارشان نبود، کم کَمک شروع به رفت و آمد به شهر کوچک کردند. همه شان دل شان میخواست ساعتی را به مصاحبت افسران بگذرانند، گه گاه بیست و یکی بزنند - بازییی که تا آن موقع برای کسانی که فکر و ذکرشان فقط جو و گندم، خرده فرمایشات زنهاشان و شکار خرگوش بودن خواب و خیال مینمود.
بایست ببخشید، اما یادم نیست به چه مناسبتی ضیافت بزرگی ترتیب دادند. تدارکات معرکه بود. صدای کاردها از آشپزخانة ژنرال تا آن سر شهر میرسید. هر چه خوراکی توی بازار بود برای ضیافت خریدند، طوری که قاضی و زن آن خادم کلیسا مجبور شدند آن روز فقط کیک و ژله بخورند. حیاط خانهیی که در اختیار ژنرال بود پر از کالسکههای رنگ و وارنگ شده بود. مهمانی، مهمانی مردانه بود و فقط افسرها و مالکین آن دوروبر به ضیافت دعوت شده بودند.
در میان مالکین، از همه شاخصتر فیثاغور فیثاغوروویچ چرتوکوتسکی بود - یکی از سرآمدان اشراف محل که در انتخابات بیش از همه سر و صدا به پا میکرد و سوار کالسکهیی تماشایی میشد و خدم و حشمیداشت. او زمانی در سواره نظام خدمت کرده بود و از افسران شاخص و ارزشمند هنگاش به شمار میرفت. دست کم، اگر اینها هم شایعه باشد، همیشه در اجتماعات و مهمانیهای سواره نظام شرکت کرده بود و هر جا که سواره نظام اطراق میکرد، سر و کلة او هم پیدا میشد. اگر باورتان نمیشود، بروید از خانمهای استانها تامبلوف و سیمبیرسک بپرسید. اگر که مجبور نشده بود به دلیل واقعهیی به اصطلاح “ناگوار” استعفا بدهد، به احتمال قوی شهرت او به دیگر استانها هم میرسید. راست اش نمیدانم او به کسی سیلی زده بود یا کسی به او سیلی زده بود، ولی به هر حال از او خواسته بودند استعفا بدهد. مع هذا این مسئله ذرةای از ابهت او کم نکرده بود.
فیثاغور فیثاغوروویچ همیشه کُت بلندی شبیه فرنج نظامیها میپوشید، چکمههای مهمیزدار به پا میکرد، و سبیل میگذاشت تا مبادا اشراف محل گمان کنند که او در پیاده نظام خدمت کرده است - پیاده نظامیکه او با تحقیر آن را “پاسوار” یا “پیاده پا” مینامید. او هیچ وقت فرصت را برای رفتن به بازارهای مکارة شلوغ از دست نمیداد. معمولاً قلب روسیه، که متشکل از للهها، بچهها، دخترها، و مالکین چاق محترم است، در این بازارها به گرمی میتپد. اینان معمولاً با درشکه، کالسکه، گاری، و خلاصه وسیلههایی که بعضاً کسی خواب اش را هم ندیده است به این بازارها هجوم میآورند. فیثاغور فیثاغوروویچ معمولاً خوب بو میکشید و میفهمید که هنگ سواره نظام کجا اطراق کرده است و فوری سرو کلهاش همان جا پیدا میشد. او معمولاً با لطف و ظرافت خاصی از کالسکة درشکه اش پایین میپرید و بی مقدمه و صمیمانه خودش را به افسران معرفی میکرد. در انتخابات گذشته، او شام مفصلی به اشراف داده بود و سر شام گفته بود که اگر او را به رهبری خودشان انتخاب کنند، احترام بسیار خواهند یافت. خلاصة کلام، رفتاش به اصطلاح ِ ولایتیها مثل آقاها بود. او با زن زیبایی ازدواج کرده بود و از این طریق صاحب ملکی با دویست سرف و سرمایهیی چند هزاری شده بود که جهیزیة زن بود.
این سرمایه بلافاصله صرفِ خرید شش اسب جداً معرکه، کلون مطلا برای درها، میمونی دست آموز برای خانه، و ندیمهیی فرانسوی شده بود. دویست سرفی هم که با جهیزیه به او رسیده بود، مثل دویست سرف قبلی خودش، به رهن گذاشته شده بودند تا با پولاش داد و ستدهای پرسود انجام گیرد. خلاصة کلام، فیثاغور فیثاغوروویچ مالک بود.
در ضیافتی که ژنرال داده بود، غیر از او، چند مالک دیگر هم بودند، که ما حرفی دربارة آنها نداریم. بقیة مهمانان صرفاً افسران هنگ سواره نظام به اضافة دو افسر از ستاد بودند: یک سرهنگ و یک سرگرد خیلی چاق. خود ژنرال هم طبعاً حاضر بود، مردی تنومند، گُنده، و قوی هیکل که تصادفاً فرمان دِهی بسیار خوب هم بود. او با صدایی کلفت و بم و پرابهت سخن میگفت.
ناهار پرجلال و شکوه و خیره کننده بود. کباب اوزون برون، خوراک ماهی سفید، خوراک مارچوبه، کباب تیهو، کباب کبک، و خوراک قارچ، همه وهمه، حکایت از این داشت که آشپز از یک روز قبل از مهمانی لب به مشروب نزده است. چهار سرباز هم تمام شب را چاقو به دست در معیت آشپز کار کرده بودند تا خوراک مرغ و دسر را آماده کنند.
جنگلی انبوه از بطریهای که گردن درازهایش حاوی ودکا و کردن کوتاههایش حاوی کنیاک بودند، روز تابستانی زیبا، سینیهای پر از قالبهای یخ روی میز، پنجرههای باز، دگمة آخر همة یونیفورمها باز، جلو سینة چین چین آنهایی که کت شلوار به تن داشتند، صحبت و گپی که صدای بم ژنرال بر آن حاکم بود، و شامپانی که چون سیل جاری بود، همه عالی بود و همه چیز به همه چیز میآمد. غذا که تمام شد، همه با رخوت و سنگینی مطبوعی در دل از جا برخاستند. آقایان همه پیپهاشان را روشن کردند و به ایوان رفتند تا قهوه شان را صرف کنند.
حال دیگر همة دگمههای یونیفورم ژنرال، سرهنگ، و حتی سرگرد باز بود، طوری که میشد بند شلوار ابریشمی اشرافی شان را دید، اما افسران جزء، از سر احترام، هنوز همة دگمههاشان جز سه دگمة پایینی بسته بود.
ژنرال گفت: ” همین حالا خودتون میتونید تماشا کنید و ببینیدش.” بعد رو به آجوداناش، که جوانی برازنده بود، کرد و گفت: “جناب سروان، لطفاً بگو اون مادیان ابلق من رو بیارند. حالا خودتون میبینید.” ژنرال پک عمیقی به پیپاش زد و ابری از دود از سینه اش خارج کرد.”تازه هنوز قبراقِ قبراق نیست. تو این شهر خراب یه اصطبل درست و حسابی هم نیست. اما اسب من - پوف، پوف - اسب درست و حسابیه.”
فیثاغور فیثاغوروویچ پرسید: “حضرت اشرف چند وقته - پوف، پوف، پوف - این اسب رو دارند؟”
“پوف، پوف، پوف، خوب ووو پوف خیلی وقت نیست. دو سال پیش از محل پرورش اسبها آوردمش.”
“خوب، وقتی که آوردیدش تربیت شده بود، یا همین جا خودتون راماش کردید؟”
“پوف، پوف، پوه، پوه … اوف … این جا.” ژنرال پس از آن در ابری از دود گم شد.
پس از آن، سربازی از اصطبل خارج شد و صدای تق تق سم اسبی هم به گوش رسید. بعد، سرباز دیگری پدیدار شد که سبیل کلفتی داشتن و روپوشی سفید پوشیده بود. او افسار مادیانی لرزان و خشمگین را به دست داشت. مادیان به ناگهان سرش را بلند کرد و با این حرکت، سربازِ سبیل کلفت هم با سبیل و همة بند و بساط اش از جا کنده شد و ناچار شد چمباتمه بزند تا بتواند اسب را مهار کند.
سرباز گفت: ” آروم بگیر، آروم، آگرافنا ایوانوونا” و اسب را به سوی ایوان حرکت داد.
نام اسب آگرافنا ایوانوونا بود. اسبی بود قوی هیکل و وحشی مانند زیبا رویان جنوب روسیه. اسب سماش را چون طبل بر دیوارة چوبی ایوان کوبید و ایستاد.
ژنرال پیپ را از لباش بر داشت و با نگاه خریدار و رضایت خاطر به تماشای آگرافنا ایوانوونا پرداخت. سرهنگ از ایوان پایین آمد و شخصاً پوزة اسب را در دست گرفت. سرگرد هم به دنبال سرهنگ پایین رفت و به نوازش پاهای حیوان پرداخت. بقیه از فرط تحسین نچ نچ کردند.
فیثاغور فیثاغوروویچ هم از ایوان پایین آمد و گِرد حیوان چرخید و به پشتاش رفت. سربازی که خبردار ایستاده بود و افسار اسب را در دست داشت راست و مستقیم در چشمانِ میهمانان نگاه میکرد، انگار میخواست ناگهان به روی آنها بجهد.
فیثاغور فیثاغوروویچ گفت: ” خیلی خوب، خیلی خوب! اسب خوبیه! ممکنه سؤال کنم، حضرت اشرف، که تاختاش چه طوره؟”
“تاختاش حرف نداره. فقط … خدا لعنت کنه این تیماردار احمق رو که نمیدونم چه جور قرصی به خوردش داده که دو روز تمام ه عطسه میکنه.”
“حیوون خیلی قشنگی ه، خیلی قشنگه. اما میتونم از حضرت اشرف بپرسم که کالسکهیی هم دارند که پا به پای این حیوون بره؟”
“کالسکه؟ اما این که اسبِ سواریه.“
“میدونم. اما غرضم این بود که حضرت اشرف کالسکة مناسبی برای اسبهای دیگه دارند؟”
“من کالسکه زیاد ندارم. راستش باید بگم خیلی دل م میخواست یک کالسکة خوب داشتم. به برادرم در پطرزبورگ نامه دادهم یکی برام پیدا کنه، اما نمیدونم بالاخره برام میفرسته نه.“
سرهنگ گفت: ” حضرت اشرف، گمان میکنم بهترین کالسکهها کالسکههای وینی باشند.”
“حق با شماست. پوف، پوف، پوف.“
“حضرت اشرف، بنده کالسکة معرکهیی دارم که حقیقتاً ساخت دست خود وینیهاست.”
“کدوم یکی؟ همون که باهاش اومدید؟”
“اوه، نه. این کالسکة سفری منه، کالسکة سفری. یکی دیگه رو میگم … معرکه است، عین پر قو نرم و سبکه. وقتی تو این کالسکه میشینید، جسارت نباشه حضرت اشرف، انگار لله داره آدم رو تو گهواره ش تاب میده!“
“حتماً خیلی نرم و روون میره.“
“خیلی نرم، خیلی نرم. صندلیهاش، فنرهاش - مثل تابلوی نقاشی کالسکه است.“
“جالبه.“
“نمیدونید چه قدر هم جاداره. راست ش من لنگه ش رو ندیدهام، حضرت اشرف. زمانی که من خودم خدمت میکردم، میتونستم ده بطر شراب و ده کیلو تنباکو تو صندوقش جا بدم. تازه معمولاً شش تا یونیفورم و لباس زیر و دو تا پیپ دست بلنده هم - جسارت نباشه حضرت اشرف، به بلندی کرم کدو - توش جا میدادم. تازه میشد یه گوساله هم تو صندوق بغلش جا داد.“
“جالبه.“
“چهار هزار تا بالاش پول دادهام، حضرت اشرف.“
“باید کالسکه خوبی باشه که این همه پول بالاش رفته. بگید ببینم خودتون خریدیناش؟”
“نه خیر حضرت اشرف، تصادفی گیرم اومد. یکی از دوستانم کالسکه رو خریده بود، یکی از اون آدمها نازنین، هم بازیِ دورة بچگی، از اون آدمهای استثنایی که شما هم حتماً ازش خوش تون میآد، مطمئن ام حضرت اشرف. من و اون خیلی با هم نزدیک بودیم، حضرت اشرف. میدونید، اصلاً ما من و تو نداشتیم. من کالسکه رو تو بازی ورق از اون بردم. حضرت اشرف، افتخار میدند فردا برای نهار در منزل سرافرازمون بفرمایند، نگاهی هم به کالسکه بندازند؟”
“راستش نمیدونم چی بگم. فقط … فکر میکنم، میدونید … شاید منظورتون اینه که با بقیة آقایون افسرها بیاییم؟”
“ از اونها هم خواهش میکنم بیاند. آقایون، افتخار بدید در منزل در خدمت تون باشیم.“
سرهنگ، سرگرد، و بقیه ای افسرها از فیثاغور فیثاغوروویچ تشکر کردند و سری به احترام فرود آوردند.
“من شخصاً فکر میکنم آدم باید از هر چیز بهترینش رو بخره، والا بهتره اصلاً چیزی نخره، چون به دردسرش نمیارزه. فردا که افتخار دادید و منزل تشریف آورید، جسارتاً چند تا چیز رو که برای ملک م خریدهام، نشونتون میدم.“
ژنرال نگاهی به او کرد و باز هم دود از دهان خارج کرد.
فیثاغور فیثاغوروویچ از این که افسرها را دعوت کرده بود خشنود بود. از همین حالا در ذهن مشغول تهیة صورت غذاها بود – کبابها، سسها، و غیره - و در همین حال شادمانه مهمانان فردایش را مینگریست. آنها نیز به نوبة خود با او مهربان تر و خوش روتر شده بودند و از فیثاغور فیثاغوروویچ این را از برق نگاههاشان و حرکات خفیف سر و بدن شان، که به نیمه تعظیمیمیمانست، در مییافت. فیثاغور فیثاغوروویچ از آن پس آسوده تر قدم برمیداشت و آزادانه تر سخن میگفت و لحن صدایش از لذت و خشنودی نرم تر شده بود.
“حضرت اشرف با خانمِ خانه هم آشنا خواهند شد.“
ژنرال گفت:”مایة مسرت ماست”، و سبیلهاش را تاب داد.
پس از آن فیثاغور فیثاغوروویچ عزم کرد که به خانه برود تا سر فرصت تدارک مهمانی فردا را ببیند. او حتی کلاهش را هم در دست گرفته بود، اما نمیدانم چه طور شد که باز هم کمیمعطل شد. در این ضمن میزهای بازی ورق را آماده کردند و همة جمع چهار تا چهار تا مشغول بازی ویست در گوشه و کنار اتاق پذیرایی شدند.
شمعها را آوردند. فیثاغور فیثاغوروویچ مدتی معطل بود که برود یا بماند و در بازی ورق شرکت جوید، اما وقتی که افسرها از او خواستند بنشیند و بازی کند، به نظرش بسیار دور از ادب و نزاکت اجتماعی آمد که درخواست آنان را رد کند. پس نشست، و بلافاصله یک لیوان پانچ در برابرش قرار گرفت، و او بی آن که اندیشه کند، لاجرعه آن را سر کشید و خالی کرد. پس از یک دست بازی ورق، باز لیوان پانچ دیگری را بغل دست خود یافت و باز، بی آن که اندیشه کند، آن را هم سر کشید و گفت:”آقایون، من دیگه واقعاً باید برم.” اما باز به بازی ادامه داد.
در این ضمن، صحبتها در گوشه و کنار اتاق پذیرایی خصوصی شده بود. کسانی که ورق بازی میکردند ساکت بودند. فقط آنهایی که بازی نمیکردند با هم صحبت میکردند.
در گوشهیی، افسری روی نیمکت ولو شده بود، بالشی زیر دندههاش و پیپی گوشة لباش گذاشته بود و با خیال تخت و با فصاحت سرگرم بازگو کردن ماجراهای عشقیاش بود. همة توجه کسانی که گِرد او حلقه زده بودند به سخنان او جلب شده بود. مالک خیل چاقی که دستهایی کوتاه مثل سیب زمینی کش آمده داشت، با توجه بسیار به سخنان او گوش میداد و آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود و فقط هر از چند گاهی سعی میکرد دستهای کوتاهش را به پشت پهن اش ببرد و انفیه دان اش را از جیب عقب بیرون بیاورد. در گوشهیی دیگر، بحثی پروشور در مورد آموزشهای توپخانه ای در گرفته بود، و فیثاغور فیثاغوروویچ، که تا آن موقع دوبار اشتباهی به جای سرباز بی بی به زمین زده بود، وارد این بحث خصوصی شد و از همان جا که نشسته بود، با فریاد، جملاتی از این قبیل میگفت:”چه سالی؟” یا “در کدام هنگ؟” و متوجه نبود که در اکثر موارد سؤالات او ربطی به بحث ندارد.
سرانجام، چندین دقیقه قبل از شام، از بازی ویست دست کشیدند، هر چند صحبت دربارة آن ادامه داشت. فیثاغور فیثاغوروویچ کاملاً به خاطر داشت که پول زیادی برده است، اما حالا دستاش خالی خالی بود و وقتی که از سر میز بلند شد، مثل آدمی بود که دستمالی هم در جیب نداشته باشد. در این ضمن شام هم چیده شد. بدیهی است که از بابت شراب کم و کسری نبود و فیثاغور فیثاغوروویچ هم ناچار و ناخواسته لیواناش را پر میکرد، زیرا همیشه در سمت چپ و سمت راست او یک بطری شراب بود.
سر میزی شام گفت وگوئی بسیار بسیار طولانی آغاز شد که در مسیری بسیار عجیب و غریب افتاد. مالکی که در نبرد ۱۸۱۲ در ارتش خدمت کرده و علیه ناپلئون جنگیده بود، از درگیرییی صحبت میکرد که کسی ندیده و نشنیده بود. بعد هم به دلایل کاملاً نامعلوم چوب پنبة درِ بطری را برداشت و وسط کیک کاشت. خلاصه، زمانی که مهمانان اندک اندک قصد رفتن میکردند، ساعت سه صبح بود و کالسکه چیها ناچار شدند عدهیی را مانند کیسة برنج زیر بغل بزنند و ببرند. فیثاغور فیثاغوروویچ، با همة ظاهر اشرافی اش، وقتی که در کالسکه نشست، چنان تعظیم غرائی به چپ و راست میکرد که وقتی به خانه رسید دو گلولة خار به سبیل اش چسبیده بود.
در خانه، همه چیز و همه کس در خواب ناز بود. کالسکهچی با زحمت زیاد نوکر را پیدا کرد و نوکر آقا را به دست یکی از زنان خدمت کار سپرد و فیثاغور فیثاغوروویچ با کمک او خود را به اتاق خواب اش رساند و در کنار همسر جوان و زیبایش، که چون فرشتهها در خواب بود و لباس خواب بلند سفیدی به تن داشت، بر تخت افتاد. صدا و تکان ناشی از افتادن شوهر در تخت، زن را بیدار کرد. او کش و قوسی به خود داد، پلکهایش را بلند کرد و سه بار چشماناش را بر هم فشرد و آن گاه با لب خندی نیمه خشم آلود آن را گشود، اما چون دید او این بار اصلاً مهر و محبتی ابراز نمیکند، به پهلو غلتید و صورت باطراواتاش را بر دست اش نهاد و به خواب رفت.
ساعت از آن چه در روستاها به آن صبح زود میگویند بسی گذشته بود که زن در کنار شوهر خروپفی بیدار شد. وقتی که یادش آمد شوهر ساعت چهار صبح به خانه بازگشته است دلاش به حال او سوخت و نخواست بیدارش کند و پاهایش را در دم پایهایی لغزاند که فیثاغور فیثاغوروویچ با پست از پطرزبورگ برایش فرستاده بود. آن گاه خود را در روب دوشامبر سفیدی که انگار بر تن او میلغزید پیچید وبه حمام رفت و با آبی که به طراوت خود او بود تن و بدناش را شُست و بعد سراغ میز آرایش رفت. وقتی که در آینه نگاه به خودش انداخت، از قیافة آن روز صبح اش بدش نیامد به همین دلیلِ نه چندان مهم، دقیقاً دو ساعت دیگری جلوی آینه نشست. سرانجام لباس پوشید و با ظاهری آراسته و جذاب بیرون رفت تا در باغ هوای تازه استنشاق کند.
هوا در آن موقع عالی بود، آن قدر عالی که فقط روزهای تابستانی خوب میتوانند چنان باشند. آفتاب، که به وسط آسمان رسیده بود، با تمام نیرو میتابید و میدرخشید، اما در سایة درختان که قدم میزدی خنک بود، و گلها در گرمای آفتاب، سه با ربیش تر عطرافشانی میکردند. خانم زیابی خانه به کلی فراموش کرده بود که ساعت دوازده است و شوهرش هنوز خواب است. خانم صدای خروپف دو کالسکهچی و یک مهتر را میشنید که در اصطبل پشت باغ به خواب بعد از ظهری فرو رفته بودند. اما او خودش در گذرگاه پربرگ نشست و چشم به شاه راه خالی دوخت. زمانی که مات و مبهوت به شاه راه زل زده بود، ناگهان گرد و غباری در دوردست برخاست و توجه او را جلب کرد. با دقت که نگاه کرد، دید چندین کالسکه به آن طرف میآیند. پیشاپیشِ کالسکهها یک کالسکة دونفره بود. ژنرال در این کالسکه نشسته بود؛ سردوشیهای طلایی او زیر نور افتاب میدرخشید؛ سرهنگ نیز بغل دست او نشسته بود. به دنبال آن، کالسکهیی چهار نفره میآمد، که سرگرد، آجودان ژنرال، و دو افسر دیگر در آن نشسته بودند. به دنبال آن کالسکه، همان کالسکه مشهور هنگ میآمد که حالا دست سرگرد بود. پشت سر آن نیز کالسکة سفری چهارنفرة دیگری میآمد. در این کالسکة چهار نفره پنج افسر بودند که یکی از آنها روی زانوی رفیقاش نشسته بود. و سرانجام، پشت سر همة اینها، سه افسر سوار بر سه اسب میآمدند و اسبها زین و یراق زیبایی داشتند.
خانم خانه با خودش فکر کردن مطمئناً اینها به خانة ما نمیآیند، اما ناگهان جیغ کشید:”وای، خاک عالم، از پل هم رد شدند!” سپس دستها را بالای سر برد و از روی گلها و باغچهها دوید تا خودش را یک راست به اتاق خواب شوهرش برساند. وقتی رسید، دید شوهرش مثل مرده خواب است.
دست او را کشید و تکان اش داد و گفت:”بلند شو! زود باش بلند شود!“
فیثاغور فیثاغوروویچ بی آن که چشمان اش را باز کند، و در همان حال دراز کش، گفت:”ها؟”
“بلند شو خوشگلک م!میشنوی؟مهمان!“
“مهمان؟ کدوم مهمان؟” و بعد از گفتن این حرف، ماغ کشید، مثل گوساله ئی که دنبال پستان مادرش میگردد. بعد به نجوا گرفت:”سرت رو بیار جلو یه ماچ بهت بدم.“
“عزیزم بلند شو، تو رو به خدا بلند شو! زودباش! ژنرال و افسرهاش! خدای من، نگاه کن، دو تا گولة خار به سبیل ت چسبیده!“
“ژنرال؟ منظوت اینه که اومدهاند؟ لعنت بر شیطون، چرا کسی من رو بیدار نکرد؟ ناهار چی؟ همه چی رو به راهه؟”
“کدوم ناهار؟”
“یعنی من دستورش رو ندادم؟”
“تو؟ تو که چهار صبح اومدی و هر چی هم ازت سؤال کردم جواب م رو ندادی. خوشگلکم بیدارت نکردم، چون دل م برات سوخت. تو که هیچ نخوابیده بودی …” او این حرفهای آخرش را با عشوه گری و طنازی گفت.
فیثاغور فیثاغوروویچ یک لحظه مثل صاعقه زدهها روی تخت افتاد. سرانجام با همان لباس خواباش بلند شد و اصلاً یادش رفت که این ریخت و وضع دور از آراستگی است.
با دست به پیشانی اش کوبید و گفت:” عجب خری هستم. من اونها رو برای ناهار دعوت کردم. حالا چه خاکی به سرم بکنم. خیلی مونده برسند؟”
“نمیدونم … هر لحظه ممکنه سر برسند.“
“عزیزم … قایم شو! … هِی، کی اون جاست؟ دختر، بیا ببینم، از چی ترسیدی؟ یه عده افسر دارند میآند و همین الان سر میرسند. به شون بگو آقا خونه نیست و نمیآد هم. صبح گذاشته رفته، میشنوی؟ برو به همة خدمت کارها بگو؛ دِ بجنب!“
بعد از گفتن این حرفها روب دوشامبرش را برداشت و دوید تا توی اصطبل قایم شود، چون فکر میکرد آن جا کاملاً امن و امان است. اما زیر سایبان که رفت، فکر کر حتی ممکن است در آن جا هم دیده شود. فکری به خاطرش رسید:”آره، این جوری بهتره!” و در یک چشم به هم زدن پلة کالسکة نزدیکاش را پایین کشید و به درون جست و در را پشت سر خود بست و برای اطمینان بیش تر روکش چرمی کالسکه را هم روی خود انداخت و از جا نجنبید.
در این ضمن، کالسکهها به دم ایوان رسیده بودند.
ژنرال پیاده شد و خودش را تکاند. به دنبال او سرهنگ هم پیاده شد وپر کلاهاش را مرتب کرد. آن گاه از کالسکة دیگر سرگرد چاق، شمشیر به زیر بغل، پایین پرید. از آن کالسکة سفری هم چهار افسر لاغر با پنجمی که روی زانوی رفیقاش نشسته بود پایده شدند. و دست آخر افسران اسب سوار رسیدند.
سرایدار روی ایوان آمد و گفت:”آقا خونه نیستند.“
“چه طور خونه نیستند؟ حتماً برای ناهار که میآند؟”
“نه خیر، قرار ه تمام روز بیرون باشند. تا فردا صبح برنمیگردند.“
ژنرال گفت:” سر در نمیآورم، چه طور چنین چیزی ممکنه؟”
سرهنگ خندید و گفت:”فکر میکنم همهش شوخی بوده.“
ژنرال با ناخشنودی گفت:”باز هم سر در نمیآورم، چه طور چنین چیزی ممکنه؟ اگر نمیتوانست از ما پذیرایی کنه چرا ما رو دعوت کرد؟”
یکی از افسران جوان گفت:”حضرت اشرف، هیچ نمیفهمم چه طور ممکنه شخصی هم چی کاری بکنه!“
ژنرال بنا به عادتی که به هنگام صحبت با افسران چزء داشت گفت:”چی؟”
“حضرت اشرف، عرض کردم هیچ نمیفهمم چه طور ممکنه شخصی هم چی کاری بکنه!“
“البته، البته… خوب شاید مشکلی پیش اومده … اما دست کم باید به ما خبر میداد و دعوتاش رو لغو میکرد.“
سرهنگ گفت:”پس حضرت اشرف، اجازه بدید برگردیم.“
“البته، ما دیگه این جا کاری نداریم. اما صبر کنید. بد نیست حالا که تا این جا اومدهایم نگاهی به کالسکه بندازیم. لازم نیست که حتماً خودش باشن هِین با شمام، بیا این جا.“
“بله، حضرت اشرف؟”
“تو مهتر هستی؟”
“بله، حضرت اشرف.“
“پس کالسکهیی رو که اربابت تازه خریده به ما نشون بده.“
“چشم، لطف کنید دنبال من تشریف بیارید.“
ژنرال و افسران هم راه اش به دنبال مهتر به اصطبل رفتند.
“بفرمایین حضرت اشرف، بیارم ش جلوتر؟ این جا تقریباً تاریکه.“
“خوب، خوب، بسه… متشکرم.“
ژنرال و افسران گِرد کالسکه گشتند، به دقت نگاه اش کردند، و فنرهایش را آزمایش کردند.
ژنرال گفت:”کالسکة خیلی خاصی نیست. باید بگم خیلی هم معمولیه.“
سرهنگ گفت:”همین طور ه، واقعاً چیز خیلی خاصی نداره.“
یکی از افسران جوان گفت:”گمان نکنم چهارهزار تا بیارزه.“
“چی؟”
“حضرت اشرف عرض کردم، گمان نکنم چهار هزار تا بیارزه.“
“چهار هزار تا! دو هزار تا هم از سرش زیاده. واقعاً چیز خاصی نداره. مگر این که چیز خاصی توش باشه … هی پسر این روکش چرمیرو بازکن!“
و در برابر چشمان حیرت زدة افسران و ژنرال فیثاغور فیثاغوروویچ از زیر روکش چرمیپدیدار شد که در لباس خواب بلندش نشسته و مچاله شده بود.
ژنرال با شگفت گفت:”آه، پس شما این جایید …“
پس از این حرف ژنرال روکش چرمیرا روی او انداخت، در را بست، و با افسرانش آن جا را ترک کرد.
۰۲ ۱۹م, ۱۳۸۸

دوران ما دوران فراصنعتی است، هرچند دنیای کشاورزی با ابزار تولید خشن اش (بیل و کلنگ و گاوآهن) و دوران صنعتی هم با موتورش وجود دارند. شاید آنگاه که بشر به قرن بیست و یکم پرتاب شد، دنیای فراصنعتی بسیار کارها را بر انسان آسان کند. حتی شاید شاعران مواد خام از احساس و واژه ها و تصویرها را به رایانه ها بدهند و رایانه ها شعر آنها را بسرایند و شاعر هیچ شود. اما همان هیچ هم دوست داشتنی خواهد بود. منتها آیا چنین روندی به یک نوع هم شکلی و یکسانی نخواهد انجامید؟ به هر صورت که بشود یا نشود، یقین دارم محمدعلی سپانلو که شاعر زاده شده است و تمام عمر سرودن را دوام آورده است، همچنان شعرش را خودش خواهد سرود و به هیچ رایانه یی اعتماد نخواهد کرد چراکه سپانلو سختکوش است و گل او را از خاکی سرشته اند که با غرور و وقوف درآمیخته است، ضمن آنکه از فرهنگ و دانش هم برخوردار است. از منظومه «خاک» آغاز می کنم که در اوج جوانی سروده است. «خاک» منظومه کمابیش به هم پیوسته یی است که از نظر شکل (فرم) ادامه راه نیماست و به گمان من گوشه چشمی هم به «آخر شاهنامه» م. امید دارد. دست کم حماسی که هست. ضمن آنکه جا پای شاعران سنتی هم گاه به گاه در آن نمودار است. این منظومه طبعاً پختگی آثار بعدی سپانلو را ندارد. گاه مصرع ها آنچنان دراز است که به بحر طویل می ماند و می توان آنها را مثل نثری شاعرانه و آهنگین خواند. می توان به علت جوانی شاعر، از اینکه گاه فاعلاتن با مفاعیلن دست به گریبان می شود از این ضعف ها درگذشت، چراکه محتوای غنی و فراگیر، این بخشش ها را به خواننده آسان می کند. در این مجموعه یک غم غربت (نوستالژی) نسبت به زندگی اجتماعی و سیاسی، نه تنها در شهر موطن شاعر، بلکه در جهانی که شاعر چشم به آن دارد، گسترده است. این غم غربت از خیابان خانی آباد و باغ چالی در تهران، از تخت جمشید و آتن و سارد و قادسیه تا یمن و الجزایر در گشت و گذار است و در مسجدالاقصی است که آهنگ اذان را می شنویم. زمان، زمان بی زمانی است و کلام، کلامی اسطوره یی. کاروان ادویه را می بینیم که می گذرد. احساس می کنیم تبعیدی آنچنان زندگی هستیم که شاعر بر آن ندبه می کند. می بینیم تاریخ پرقتالی داشته ایم که قلم ها در خون و خنجرها در مرکب فرو می روند. می بینیم که حج اکبر ما، گذر از یک تاریخ پرنشیب و فراز بوده است و هستی ما شرقیان در یک دنیای پرتلاطم سپری شده است و روح های ما مدام در ضجه بوده است، هرچند پشه یی نبوده یم که بر شیرینی مسموم بقالان بنشینیم. که سپستانی بوده ایم در روزنامه کهنه حبل المتین پیچیده شده.۱ هستی شناسی سپانلو در این منظومه مروری تاریخی جغرافیایی و توام با وقوفی دردمندانه است. از همان آغاز، شاعر، داستان پوچی انجام را یادآوری می کند و در بندر انسان، شبابش را بر خاکی بی تمنا و سترون می ریزد.
یک خصلت شعر خوب یا فضیلت شعر در آن است که وقتی واژه ها از برابر چشمان مان می گذرند، ذهن ما ابتدا مهم ترین معنای آنها را دریافت می کند. معانی دیگر یا لایه های دیگر در بخش های تاریک تر ذهن پدید می آیند و با مفاهیم ذهنی ما گره می خورند و در ناخودآگاهی گسترش می یابند. سپانلو با واژه ها و تعبیرهایی که به کار می گیرد، که غالباً نواند و غیرکلیشه یی، حقایق اجتماعی و سیاسی جامعه شهرنشینی خودش را لایه به لایه برملا می کند و در سکوت باستانی، حضور کشور خود را مفقود می بیند و آنگاه به دنیای صنعتی می پردازد و حقانیت آن را زیر سوال می برد و ولنگاری و خودمحوری، نیرنگ ها و فریب ها و واسطه گری های بی شرمانه آنها را به سخره می گیرد و محکوم می کند و باز به دامان همان مشرق زمین به خواب رفته بازمی گردد و به انتظار موعود می نشیند. مردی از نژاد نوخلیل که از کوره های اخم آلود زغال بیاید و در انتظار سپانلو تنها نیست. حافظ، نیما، مسعود فرزاد، فروغ فرخزاد، م. امید، تاگور و بسیاری دیگر هم با اویند اما از آنها حرفی نمی زند.
حافظ می سراید؛
دستی از غیب برون آید و کاری بکند
فرزاد می گوید؛
دست غیبا سوخت جان در انتظارت
کو ظهورت؟ دیر شد هنگام کارت
نیما دست ها می ساید تا به در کس آید.
م. امید نومیدوار دیدار موعود را از دست می دهد؛
آراستیم خانه و خوان را
آن ضیف نامدار نیامد
فروغ فرخزاد خواب می بیند که کسی می آید؛
کسی که مثل هیچ کس دیگر نیست
و تاگور در مجموعه «میوه چینی» پسرکی بیمار را نشان می دهد که هر روز بر آستانه در اتاقش به انتظار پست نشسته است. پسر هر روز به شاهنامه می نویسد و پستچی وقتی جواب شاه را می آورد که پسرک مرده است. و در شعری دیگر به روستایی خبر می رسد که شاه۲ با ملازمانش خواهند آمد. مردم آن روستا، دهکده خود را می آرایند. طعام گوارا تهیه می بینند. سفره های نو می گسترند و بعد از خستگی به خواب می روند. تنها پسرکی بیدار است که تعدادی سوار می بیند که از روستا گذشتند. اهل ده را بیدار می کند. مردم سواران را از دور تشخیص می دهند. حتی گرد پای اسبان را می بینند. یکی می گوید؛ گروهی حرامی بودند که گذشتند. دیگری از مسافران سخن می گوید اما پسرک قسم می خورد که خود شاه بوده – و او جقه اش را دیده.
در منظومه «خانم زمان» که ادامه «خاک» اما محدود به شهر تهران است، سپانلو از شهر مادر یعنی تهران با زبانی شاعرانه فیلمی به نمایش می گذارد. شاعر هم کارگردان است، هم فیلمنامه نویس، هم متصدی نور، هم کارشناس جابه جا کردن صحنه ها و بازیگران و هم نمایش دهنده جلوه های ویژه و هم وقایع نگار. این منظومه هم مدرن است و در مونتاژ آن خط مستقیم به کار نرفته است، بلکه شاعر تکه های پراکنده را مثل یک منبت کار به طور زیگزاگ به هم پیوسته. سپانلو همچنان ادامه دهنده وفادار راه نیماست. حتی می توان گفت از «افسانه» نیما بهره برده است، نیما که خودش اینک افسانه یی است تعبیرها و واژه ها نوتر از منظومه خاک، کل اثر منسجم تر و افتی از نظر وزن و بیان شاعرانه به چشم نمی خورد. موضوع فیلم تاریخ و جغرافیای سیاسی و اجتماعی تهران است؛ تهرانی که زمان بانوست و شاعرش، دهقان تاریخ آن، تهرانی که به صورت سرطانی رشد یافته است و از اوین تا دروس و چیذر گسترده شده است. تهرانی که پدر خوانده اش خواجه یی است و برای نزدیکی به اتراقگاه های قاجار به پایتختی برگزیده شده است و چه انتخاب نابجایی، و به گفته شاعر «چه بیوه بی هویتی». شاعر ما را به سفری در تهران از چاله میدان و سنگلج و عودلاجان و ارک تا خیابان ولیعصر فرا می خواند. ساختمان های نیمه کاره و مخروب، کافه ها، میخانه ها، سوپرمارکت های خالی و کوچه پس کوچه ها را به ما نشان می دهد. صدای رادیو را در می آورد. پرواز طیاره را بر فراز شهر می بینیم. آلودگی شهر را احساس می کنیم و به شاعر حق می دهیم که هوا را طوسی رنگ بداند. اما بازیگران این فیلمنامه شاعرانه و واقعه که بر این شهر فرتوت گذشته از وبا و قحطی (و سیل؟)، از درگیری حزب توده و جبهه ملی، از دعوای فروغ و پروین و شاملو و نادرپور و حمیدی و نیما، از فیلم های سه دیوانه و گنج قارون و قیصر همه را خود به تماشا می نشیند و به خواننده هم یادآور می شود. و تهران این شهر اسطوره یی آوارگان و حق ناشناسان جلو چشم ما پیر می شود. اینک خواهر زال است. موهای سپیدش را حنا می بندند، اما هیچ بزکی این پیرزن فرتوت را زیبا و چاله و چوله هایش را پر نخواهد کرد. شاعر تصور می کند رسم نوین از دیوانگانی می آید که دعوی درمان فکری دارند و امید می بندند که تهران مقتول از نو زنده شود.
واضح است که سپانلو شاعر است و با قدرت شعر می گوید. نه رساله تحقیقی می نویسد و نه مقاله اقتصادی، اما اگر من به جای او می بودم، نشان می دادم یک اشکال مهم نه تنها در تهران بلکه در کشور ما به طور کلی این است که بیشترین روشنفکران ما نه روشن اند و نه فکری دارند و اگر فکری وجود داشته، بیشتر وارداتی بوده است و وقتی به ما رسیده که به صورت ایدئولوژیک درآمده بوده- بی خون شده بوده- و تازه اندیشه ها هیچ گاه تحلیل منطقی نشده اند
- هیچ گاه درونی نشده اند- بلکه غالباً به صورت سطحی و افراطی ابراز شده اند. مارکسیسم عامیانه، عرفان عامیانه، همه چیز عامیانه. در حقیقت یک شکل ترکیب شده از یک آگاهی نیمه کاذب و نیمه جاهلانه…
آشکار است که سپانلو خواسته است «خانم زمان» ادامه «خاک» باشد و منظومه سوم یعنی «قایق سواری در تهران» مکمل آن دوتا به شمار بیاید و تحول و تکامل شعرش را اینچنین بنمایاند. اینک سپانلو به نیای خود برمی گردد که به او گوشزد می کند راه را از گدای کور و لوطی بی دندان نپرسد، به خودش رجوع کند و شاعر را مسافر بداند و به گمان من این نتیجه گیری، نقطه ختام این سه مجموعه است. شاعر در مجموعه اخیر بر مرگ مسافرانی که در سفینه زندگی با او بوده اند، باران وار می گرید و مگر شاعری یک نوع بارندگی لطافت طبع نیست؟ و مگر ابرها خاطرات و مخاطرات تبخیر شده ما نیستند که به صورت باران فرود می آیند؟ با این حال در این منظومه شاعر امیدوار است. آدمیان را به امید و عشق فرامی خواند و مژده می دهد که همه سال بهار خواهد شد و از قول زنی که در آستانه پنجره نشسته است بازخواست می کند که چرا باید امید اسکله ها را رها کرد؟ که اگر سفر نکنند بندر چه صیغه یی است؟
در مجموعه «قایق سواری در تهران» فیلمنامه به گفت وگو بسنده می کند. مناظره «مسافر» و «خزر» درخشان ترین بخش گفتار است و فروتر از آن تفسیر شاعرانه کاتبی است که در کوچه های تقویم پرسه می زند و برجسته ترین شعر این مجموعه، «لابیرنت» است که رنگ فلسفی می گیرد و مگر لابیرنت مهندسی زمان نیست؟ مگر کوچه های تو در تو و پیچ در پیچ و پرفراز و نشیب نیست که زندگی ما را می سازد؟
سخن آخر آنکه سبک سپانلو در این منظومه ها جمع میان استناد و تخیل است- واقعیت را به صورتی شاعرانه تصویر کردن است- و از کلیشه های رایج تا سرحد توان پرهیز کردن.
پی نوشت ها؛————————–
۱- تعبیرهای شاعرانه از شعر خود سپانلو گرفته شده است و خواننده ضمن خواندن متن متوجه خواهد شد.
۲- شاه در ادب عرفانی به معنای خدا یا مراد است. مولوی می گوید؛ «می شناسم شاه را در هر لباس» یا می سراید؛ «شه حسام الدین که نور مطلق است…»
سیمین دانشور
۰۲ ۱۷م, ۱۳۸۸
متن پیش رو سرآغاز سلسله یادداشت هایی است در تشریح مکاتب و اندیشه های فلسفی. گروه اندیشه امیدوار است این مطالب در صفحه حاضر، قابلیت بازخوانی و بازاندیشی در مکاتب فلسفی قرون مختلف را برای مخاطبان فراهم سازد.
—
آنارشیسم کلمه یی یونانی به معنای عدم حکومت و بی سروری است. در لغت یونانی «آ» به معنای نه و «نارش» به معنای حکومت است که در کل به معنای «نبودن حکومت» است؛ جنبش و نظریه یی سیاسی که معتقد به برافتادن و برکناری هر نوع حکومت است. بعضی آنارشیسم را برابر با نبودن حکومت، ولی جایگزین اتحادیه ها و انجمن ها می دانند. این عقیده و نظریه به کل باطل است، چون آنارشیست ها هرگونه قدرت منظم و سازمان یافته و قانونمند را رد می کنند. خود دولت به تعریف خاص آن یک اتحادیه یا انجمن بیشتر نیست، بلکه سازمان یافته تر و گسترده تر از یک اتحادیه یا انجمن معمول است. حال آنهایی که معتقد به جانشینی یک انجمن به جای دولت در نظام و جنبش آنارشیسم هستند، در اصل جابه جایی انجمن ها را در تعریف آنارشیسم وارد می کنند یا قائل به دست به دست کردن قدرت از انجمنی به انجمن دیگر هستند و این در صورتی است که آنارشیست ها اصلاً قدرت را نفی می کنند. حالا چه در تعریف قدرت دولت را قرار دهیم، چه انجمن را و چه اتحادیه یا هر اسم دیگر، این قدرت است که آنارشیست ها به عنوان سرور و نظام بالاسر با آن مخالف هستند. بنیان و اساس آنارشیسم بر اصول دشمنی با قدرت است، حال این قدرت هر عنوانی که می خواهد داشته باشد.
آنارشیسم دولت ها و قانون را سرچشمه همه بدی ها و انحرافات اجتماعی می داند و به همین دلیل خواستار از میان برداشتن دولت ها است. همچنین بعضی از منتقدان بر این باورند که برخلاف تعریف معمول درباره آنارشیست ها، آنها هرج و مرج طلب نیستند بلکه خواستار نظمی هستند که با همکاری همدیگر و بدون وجود و اراده دولتی انجام پذیرد.
این عقیده خود سرمنشاء همه انحراف ها و هرج و مرج ها است. وقتی دولتی نباشد، کسی هم نیست قانونی را اعمال کند. وقتی قانونی اعمال نشود، در نهایت هرج و مرج خواهد بود. نبود قانون برابر است با هرج و مرج مطلق. در این تعریف چیزی که آنارشیست ها خواستار آن هستند یک اتوپیا و خیال مطلق است.
نظر چندین رهبر مشهور آنارشیست به شرح زیر است.
«الیزه رکلوز» فرانسوی می گوید؛ دولت ها تازیانه خداوند هستند.
آنارشیست ها با اینکه در برانداختن و نبودن دولت و حکومت همگی هم عقیده و هم رای هستند، اما برای رسیدن به هدف دارای عقاید متفاوت و حتی متضادی هستند. رهبران اصلی و نامدار مکتب آنارشیسم عبارتند از پرودون آنارشیست مشهور فرانسوی که معتقد به تغییر آرام جامعه از شکل حکومتمند به الگوی آنارشیسم است. «بلانکی» فرانسوی معتقد به به دست آوردن قدرت با زور بود. «باکونین» آنارشیست مشهور روس که خود از پیروان بلانکی بود، در افراط از بلانکی هم پیشروتر بود؛ افراط پیروان باکونین و نرسیدن به اهداف سیاسی کار آنها را به ترور و تروریسم ختم کرد. آنارشیست ها در برافکندن و شر دانستن هر نوع حکومت با هم هم رای هستند و دموکراسی را هم استبداد اکثریت و شر می دانند و از نظر آنها با دیگر حکومت ها تفاوت چندانی ندارد و باید کنار رود؛ فقط شر دموکراسی از شر نظام مطلق استبدادی کمتر است. آنارشیست ها دچار الیناسیون (از خود بیخود شدن) مطلق هستند و همه چیز را در اتوپیا جست وجو می کنند. به این نظریه آنارشیست ها که بیشتر برگرفته از اندیشه کروپاتکن شاهزاده و آنارشیست مشهور روس است، توجه کنید؛ «پیگرد خلافکاران در جایی که خلافی و جرمی انجام می دهند، باید به سازمان هایی که خود به خود به وجود می آیند و سپس از میان می روند، واگذاشته شود تا به جرم مجرمان رسیدگی شود.» پی یرژوزف پرودون فرانسوی با انتشار کتاب «مالکیت چیست» در سال ۱۸۴۵ آنارشیسم جدید را پایه ریزی کرد و وی به عنوان پدر آنارشیسم جدید شناخته شده است. آنارشیست ها به دو گروه میانه رو و تندرو تقسیم می شوند. میانه روها معتقد به اصلاح و رسیدن به هدف به شیوه گام به گام هستند، مانند لئو تولستوی نویسنده مشهور روس. تولستوی وجود دولت را مغایر با تعالیم مسیح و کتاب مقدس می دانست و خواستار براندازی و نبود حکومت و دولت بود، اما نه به شیوه خشن. وی آنارشیست مذهبی و نوع دوست و صلح جو بود و معتقد بود تنها محبت باید بر انسان ها حکومت کند.
اما آنارشیست های تندرو و انقلابی خواستار تندروی در براندازی حکومت ها، ترور و هرج و مرج هستند. در قرن نوزدهم میلادی آنارشیسم در ایتالیا و اسپانیا شدت بیشتری نسبت به دیگر نقاط اروپا و دیگر نقاط دنیا داشت. آنارشیست ها معتقد ند دولت ها در طول تاریخ عامل بدبختی و ظلم و عقب ماندگی انسان ها شده اند و به این خاطر باید آنها را کنار گذاشت. از دید آنارشیسم با نبود دولت که سرمنشاء ظلم و تبعیض بوده، یک نظام اجتماعی انسانی جدیدی که می توان بر آن نظام، نظام همکاری نام نهاد، به وجود خواهد آمد. در این مدل افراد آزادانه و منصفانه مراحل سه گانه تولید، توزیع و مصرف را عملی خواهند کرد.
پی یرژوزف پرودون آغازگر و پدر آنارشیسم جدید است اما تفکر آنارشیستی به زنون فیلسوف یونانی قبل از میلاد برمی گردد. زنون در سه قرن قبل از میلاد معتقد به نبود دولت و حکومت در راس جامعه انسان ها بود. زنون معتقد است با اینکه در وجود انسان غریزه خودپرستی جای دارد و این غریزه قدرت طلبی و دولت را توجیه می کند، اما طبیعت غریزه دیگری را که میل به زندگی اجتماعی است در وجود انسان جای داده است. با این توجیه از طرف زنون دیگر نیازی به دولت و قانون وجود ندارد و انسان ها براساس میل و غریزه فطری خود که همان زندگی اجتماعی است، بدون دولت بهتر می توانند زندگی کنند. در طول زمان مکتب آنارشیسم دچار انشعاب های فراوانی شد که مهم ترین آنها شامل آنارشیسم مذهبی، آنارکورفرمیسم، آنارکواندیویدوالیسم، آنارکوکمونیسم و آنارکوسندیکالیسم است. آنارشیسم هیچ وقت دارای تشکیلات دائم و منسجم نشد. ریشه این اختلاف و دوری از هم را می توان در اندیشه این سبک و مکتب جست وجو کرد که معتقد به نبودن دولت، قانون، نظام های متشکل و قانونمند و نبودن سرور و آقابالاسر است.
*بخشی از کتاب در دست انتشار کتاب فرهنگ فلسفی و فلسفه سیاسی – نشرپایان
<!– /* Font Definitions */ @font-face {font-family:”Cambria Math”; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} @font-face {font-family:”B Nazanin”; panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0; mso-font-charset:178; mso-generic-font-family:auto; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:8193 -2147483648 8 0 64 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:”"; margin-top:0cm; margin-right:0cm; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0cm; text-align:right; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:11.0pt; font-family:”Calibri”,”sans-serif”; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault {mso-style-type:export-only; margin-bottom:10.0pt; line-height:115%;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} –>
قیصر کللی