ياشار آنلاين

چه دشوار شده است دم زدن! در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و صدای هرگامی غمم !

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به ‏استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد
موضوع این درس می دانید؟
استاد جواب ‏داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار ‏خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنم ‏در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.
استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و ‏مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.
استاد قبول ‏کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی ‏نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟‏بعد از مدتی استاد با بهترین ‏شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:‏قربان شما ۶۳ ‏سال دارید و با یک خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی ‏نیست.‏همسر شما یک معشوقه ۲۵ ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست.واین ‏حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد میشد ‏نه قانونی است و نه منطقی.


مارها و قورباغه ها

۱۱ ۲۵م, ۱۳۸۸

مارها قورباغه ها را میخوردند و قورباغه ها غمگین بودند. قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند ، لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند ، لک لک ها گرسنه ماندند و شروع به خوردن قورباغه ها کردند! قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند ، عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواستار بازگشت مارها شدند ، مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند. حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خوردن به دنیا می آیند. تنها یک مسئله برای آنها حل نشده باقی مانده است: اینکه نمیدانند توسط دوستانشان خورده میشوند یا دشمنانشان؟


این نوشته پیشگفتارى است که دوریس لسینگ، برنده جایزه نوبل در ادبیات سال ۲۰۰۷ بر فرهنگ راهنماى ادبیات انگلیسى کیمبریج نوشته است. این کتاب، چاپ جدید فرهنگى است که حدود بیست سال پیش از سوى دانشگاه کیمبریج انگلستان به چاپ رسید و چندى پیش به شکلى کامل‏تر و به روزتر به سرپرستى ایان اوزبى انتشار یافت، کتابى یک جلدى اما حجیم که موضوع‏هاى متنوع و گوناگونى از ادبیات کلاسیک و امروزى انگلستان و کشورهاى انگلیسى زبان را در خود جمع دارد.

کار بهجت‏انگیزى است که از آدمى بخواهند پیش‌گفتارى بنویسد بر کتاب مرجعى مثل راهنماى کیمبریج که کاربردى بس فراوان و گسترده دارد. ادبیات براى من همیشه از جهات گوناگون عزیز و معتبر بوده است. ادبیات ابعادى دارد که ما آن‏ها را بدیهى مى‏پنداریم و به ندرت به آن‏ها توجه مى‏کنیم. براى روشن شدن یکى از جذاب‏ترینِ این ابعاد، مى‏خواهم در این جا به اختصار در باب تعالى و برترى اثرى بر اثر دیگر بحث کنم، کارى که انجامش این روزها کارِ بسیار مخاطره‏آمیزى است، یعنى در روزگارى که به موضوع برترى بخشیدن به طور کلى فراوان خُرده مى‏گیرند. اخیراً در مقاله‏اى طولانى در روزنامه‏اى معتبر با گله‏مندى اظهار شده بود که «رمان‏هاى رمانتیک» را باید یکسره کنار گذاشت و – به این نکته توجه کنید – مدعى شده بود که این حرف غیرمنطقى است زیرا خواهران برونته هم رمان‏هاى رمانتیک نوشته‏اند و آنا کارنینا هم یک رمان رمانتیک است.

پیش از خواندن این مقاله هیچ گاه به این موضوع فکر نکرده بودم که ممکن است آدم‏هایى وجود داشته باشند که حقیقتاً نتوانند تفاوت میان آناکارنینا را با رمان‏هایى که با فرمول رمانتیک و احساساتى نوشته مى‏شوند درک کنند. البته مصلحان سیاسى منکر وجود تعالى و برترى‏اند، اما سیاست همیشه مسیرهایى از منطق را دنبال مى‏کند که از زندگى و عقل سلیم منفک و منحرف است. من اما به عقیده خود پاى‏بندم که بسیارند کسانى که مى‏توانند تفاوت میان یک رمان خوب را از یک رمان بد تشخیص دهند و این خطر را به جان مى‏خرم که بگویم تعالى ادبى لذت اصلى مطالعه است، اما لذت دیگر این است که آدمى چگونه مى‏تواند از یک رمان یا قصه، اطلاعات و دانستنى‏هایى به دست آورد. ادبیات نقشه دنیا را براى ما مى‏کشد و به تشریح آن چیزهایى که ما از مقاله‏هاى روزنامه‏ها و گزارش‏هاى تلویزیونى مى‏گیریم مى‏پردازد و منظرى پیش روى ما مى‏گشاید مانند خودِ دنیا، منظرى به غایت غنى و گونه‏گون که مى‏توانیم هرگاه که بخواهیم در آن گشتى بزنیم، توریست‏هایى در دنیاهاى تخیل که آئینه دنیاهاى واقعى‏اند. ما پیش از آن شکوفایى اخیر رمان‏هاى شگفت‏انگیز امریکاى جنوبى که بیشتر آن‏ها هم به زبان انگلیسى ترجمه شده‏اند، چه چیزى از احساس، ذوق و سلیقه، بافت، رنگ و بو و حال و هواى امریکاى جنوبى مى‏دانستیم؟ یا درباره آفریقا تا زمانى که رمان‏هاى نویسندگان آفریقایى به زبان انگلیسى، از یک سوى خاک اصلى اروپا تا سوى دیگر آن منتشر مى‏شدند؟ نیجریه، غنا، کنیا، سومالى، زیمبابوه، افریقاى جنوبى – ما را به درون خود دعوت مى‏کنند، زیرا نویسندگان مثل میزبانان‏اند: بیا و در همین که دارم با من سهیم شو. در این دو دهه اخیر هرگاه به کانادا رفته‏ایم خود را انگار در وطن خود حس کرده‏ایم. ایالات متحد امریکا همیشه بخشى از قلمرو ادبى ما بوده است، به جهت زبانى که – هر چند به سرعت رشد مى‏کند – همچنان به صورت زبان یکى از خویشاوندان خود ماست.

تصوّر این که اگر رمان‏نویس یا قصه‏گویى وجود نداشت، دید و بینش ما از جهان چگونه بود، تصوّرى بامزه است. مثل آن نیمه تاریک ماه است، یا کفِ دریاها که ماهى‏هاى هنوز ناشناخته‏اى در آن زندگى مى‏کنند، یا گزارش‏هایى از سرزمین‏هاى کشف ناشده که بنا بر برآورد نقشه‏هاى جغرافیا «در این جا غول‏هایى زندگى مى‏کنند.»

ادبیات، همه ما را با هم خویشاوند مى‏کند، زیرا هر قصه‏اى خود گزارشى است از مردمى که اختلاف‏هایشان فقط شکل‏ها یا واریاسیون‏هاى درونمایه یا تِم بشرى ماست. بدون کاوش‏ها و دستآوردهاى نویسندگان، ما آن‏ها را نخواهیم شناخت. وقتى به برزیل رفتم و ناگهان دیدم که سیلى از پروانه‏هاى غیربومى به اندازه مرغ‏هاى ماهى‏خوار احاطه‏ام کرده‏اند و بچه‏ها شروع کردند به کف زدن و پاى کوبیدن؛ وقتى در لندن دختر سیاه‏پوستى را دیدم که فقط بر اثر مرگ برادرش در تصادف توانست تحصیل کند؛ وقتى در کانادا با زنى مواجه شدم که اندوه وجودش را منجمد کرده بود چون بچه نامشروع‏اش را براى فرزند خواندگى از او گرفته بودند؛ وقتى در یکى از شهرستان‏هاى ایرلند، زنى سالخورده با چهره یک آدم الکلى، در گوشه سرسراى هتلى تک و تنها براى خودش نشسته بود و جرعه جرعه شِرى خام مى‏نوشید و در همان حال چشم‏هایش نشانِ روشنى از یک عالم خصوصى دیوانگى داشت – آنگاه توانستم به خودم بگویم «آها تو این جا نشسته‏اى، من تو را خوب مى‏شناسم، تو بخشى از دنیاى درونى منى، من سرگذشت تو را خوانده‏ام.»

وقتى رمانى مى‏خوانم و لذت مى‏برم از همه مهارت‏هایى که در آن به کار رفته و از اجزاء متعالى بودن ادبى است – طرح، پیچیدگى‏ها، کنایه‏ها و طنزها و تعریض‏ها و بینش‏ها – با خود مى‏گویم «یک دقیقه صبر کن ببینم، این جا انگار منطقه‏اى از دنیاست (یا از جامعه یا از روان‏شناسى) که من قبلاً در آن نبوده‏ام.»

اگر بتوانیم بگوئیم «هیچ رفتار بشرى نیست که براى من بیگانه باشد» پس لابد به این علت است که ما با همه این‏ها از راهِ ادبیات آشنا شده‏ایم.»

برگردان : صفدر تقى‏زاده‏


مترسک

۰۸ ۱۲م, ۱۳۸۸

یک بار به مترسکی گفتم : «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟» گفت : «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»

دَمی اندیشیدم و گفتم : «درست است؛ چون‌که من هم مزة این لذت را چشیده‌ام.»

گفت : «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.»

آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند.

جبران خلیل جبران